برای آدمی که در زندگی اش بينا بوده، نابينايی کابوسی هولناک است. بی شک برای ارتباط با دنيای بيرون در ميان حواس پنجگانه، بينايی بار سنگين تری نسب به چهارتای ديگر بر دوش می کشد. ولی تنها نابينا شدن يک آدم بينا تحولی شگرف نيست، بلکه عکس آن نيز صادق است. انسانی که از بدو تولد تنها با لمسيدن و بوييدن و شنيدن دنيا را درک کرده اگر بعد از چندين سال بينايی اش را به دست آورد همانقدر از ديدن دنيای اطراف مبهوت است که يک بينای کور شده از تاريکی هراسناک. اين طرح کلی، دستمايه فيلمنامه «چشم» بوده است که به خودی خود قابليت گسترش به يک فيلمنامه تمام عيار را دارد، ولی آنچه که «چشم» را جذاب کرده، توانايی نويسندگان آن در پروراندن موضوع و تلفيق آن با افسانه های شرقی و البته افزودن پيرنگ هايی ترسناک بوده است.
نويسندگان با تعريف داستان از خلال چشمان قهرمان شان، وانگ کار مان، نه تنها مخاطب را با او همراه کرده اند بلکه توانسته اند در همان دقايق ابتدايی، نوعی احساس دلهره و ناامنی را به بيننده تزريق کنند. اين "از خلال چشمان" که در بالا ذکر شد، فارغ از معنای عرفش، معنای واقعی خود را نيز به همراه دارد: ما نيز همچون "مان" دنيا را تار می بينيم. با شروع فيلم، شاهد عمل پيوند قرنيه روی "مان" هستيم که به واسطه آن بينايی اش را به دست می آورد. هرچند مخاطب در ابتدا تار ديدنش را ناشی از تازگی عمل و شگفتی اش به اطراف را ناشی از تازگی محيط می داند ولی به تدريج متوجه می شود که چيزهايی که "مان" می بيند چندان هم عادی نيست، هرچند "مان" تا مدتی آنها را به حساب عدم درکش از دنيای بصری می گذارد ولی مخاطب کم کم مطمئن می شود چشم "مان" چيزهايی می بيند که چشم عادی نمی بيند. حدودا در همان يک ربع ساعت اوليه، مخاطب می فهمد که چشمان "مان" توانايی ديدن مرده ها را دارد، گرچه خود او دقيقا نمی داند چه چيزی دارد می بيند و اطرافيانش نيز خيال می کنند دچار وهم و خيال شده است.
يکی از وسوسه های غالب در طرح فيلمهای ترسناک، ايجاد هراس فقط به منظور وجود هراس است، يعنی عمده فيلمهای ترسناک، صحنه هايی در خود دارند که با منطق عمومی ايده فيلم هماهنگ نيستند يا به سختی توجيه می شوند يا در بهترين حالت تکرار ايده های نمايش داده شده هستند با اندکی تغيير. «چشم» نيز تا حدی دچار اين مشکل است. تا پيش از ميانه های فيلم، به دفعات شاهديم که چشمان "مان" مرده ها را می بيند و عليرغم دلهره ذاتی و ارگانيک ناشی از اين برخوردها (و اجرای خوب آنها) در اکثر موارد اطلاعات جديدی به مخاطب داده نمی شود (غير از يک مورد که در زير اشاره می شود). هرکدام از اين صحنه ها ضمن ترساندن مخاطب، تا حدی حس بيگانگی و بيزاری "مان" را از وضعيت جديدش تقويت می کنند ولی کم کم حوصله مخاطب را سر می برند. خصوصا صحنه ای که "مان" پسرکی را در حال دويدن می بيند و چند قدم جلوتر جنازه اش را جلوی ماشين می يابد، کليشه ای تکراری است که چهارده سال پيش جری زوکر در فيلم «روح» به کار برده بود. همينطور است صحنه هايی که هيبتی سياه پوش (نماينده مرگ) دست ارواح را می گيرد و با خود می برد.
خوشبختانه نويسندگان به موقع به حل اين مشکل پرداخته اند و با تغيير روند انفعالی قهرمان و اعطای ابتکار عمل به او، جهت روايت را به سمت ريشه يابی پديده "مرده بينی" او هدايت کرده اند. اين تغيير مسير از جنبه ديگری نيز جلوی دلزدگی و بی تفاوتی بيننده را گرفته است. پس از دو سه حادثه اوليه به تدريج متوجه می شويم که مرده ها نمی توانند بر جهان مادی (و "مان") تصرفی داشته باشند و در واقع خطری "مان" را تهديد نمی کند. اصرار بر تکرار اين صحنه ها، همان وحشت صِرف را نيز از فيلم می زدود.
"مان" به همراه دکترش از هنگ کنگ به تايلند می رود تا صاحب قرنيه اش را بشناسد. نويسندگان در اين مرحله از افسانه ها و اعتقادات شرقی که در نيمه قبل پرورانده بودند، استفاده می کنند. يکی از عناصر هراس انگيز ابتدايی پسربچه مرده ای است که دائما در طی فيلم در جستجوی کارنامه اش است و از "مان" در اين باره سوال می کند. در صحبت ها متوجه می شويم که اين پسربچه خودکشی کرده و انسانی که در آخرين لحظات عمر گناهی مرتکب می شود، روحش در اين دنيا گرفتار می ماند و تا وقتی گناهش بخشوده نشده، ناچار است دائما لحظه مرگ خود را تکرار کند. با اين مقدمه چينی، معقول به نظر می رسد که "مان" نيز در صدد برآيد تا برای حل مشکل، صاحب چشم قبلی را بيابد.
"مان" می فهمد که چشم متعلق به دختری به اسم "چويی وای لينگ" بوده که توانايی پيش بينی مرگ و فاجعه را داشته و پس از يک آتش سوزی بزرگ خود را به دار آويخته. "مان" موفق می شود روح اسير دخترک را آزاد سازد و به تصور خود به همه چيز پايان دهد. ولی چرخش جالب و اوج تبحر فيلمنامه نويسان در چند دقيقه پايانی است. آنها تا اين لحظه دليل پيشگويی های "لينگ" را مخفی نگه داشته اند (و مخاطب هم علاقه ای به آن نداشته، چرا که دغدغه او مشکل "مان" بوده). درست در لحظه ای که همه چيز به خوبی پايان يافته و "مان" و دوستش در راه بازگشت هستند، "مان" متوجه تجمع هيبت های سياه پوش می شود که برای بردن مرده ها می آيند و نشانه فاجعه ای هستند که قرار است رخ دهد. گرچه اين فاجعه نيز روی می دهد و "مان" بينايی اش را دوباره از دست می دهد ولی علت پيشگويی های "لينگ" مشخص شده و مخاطب نيز برای مظلوميت او دلسوزی می کند. هرچند "مان" نابينا می شود ولی در دوران بينايی اش چيزهايی ديده که هيچ يک از اطرافيانش نديده اند.
معمولا سازندگان فيلمهای ترسناک الزامی در شخصيت پردازی نمی بينند (به استثنای آنهايی که بر مبنای آثار کلاسيک هستند، مثل دراکولا و فرانکشتين)، چون معمولا وقت گذاشتن بر گذشته شخصيت ها و ابعاد رفتاری شان، ريتم اثری را که بايد سريع باشد می گيرد. معمولا بلايای فيلمهای ترسناک سر هر کسی غير از قهرمان داستان هم بيايد روند تغييری نمی کند. ريتم کند و نامتعارف «چشم» به نويسندگان فرصت داده تا کمی روی شخصيت های اصلی کار بيشتری صورت دهند. گفتگوهای "مان" با مادربزرگ و خواهرش، ويولن زدنش و رابطه عاشقانه ای که بين او و دکترش شکل می گيرد، اندکی فراتر از ساير فيلمهای ترسناک است ولی نه آنقدر که فيلمنامه اش را شخصيت کاوانه بناميم. با اين مقدمه می توان ادعا کرد که عميق نبودن شخصيت ها ضعف فيلمنامه نيست و آنها در حدی هستند که قصه تعريف شود و به سرانجامش برسد. ايراد ديگر، بی توجهی به مسايل علمی است. فکر نکنم قرنيه چشم در خود حافظه ای داشته باشد ولی "مان" تصاويری از جاهايی به ذهنش می آيد که قبلا "لينگ" حضور داشته و با توجه به اينکه تنها قرنيه "لينگ" در چشمان "مان" تعبيه شده، اشتباه به نظر می رسد، خصوصا که حذف اين خاطرات، مشکل چندانی به فيلمنامه وارد نمی آورد.
***
چند سالی است که موج فيلمهای ترسناک از نوع slasher که با سری فيلمهای جيغ آغاز شده و به بازسازی «کشتار با اره برقی در تگزاس» رسيده بود، به افول گراييده، به طوری که خودشان در اين اواخر به هجو خود پرداخته اند. نياز مخاطب به گونه ترسناک، سازندگان را به سمت ايده های جديدتر سوق داده است. «ديگران»، «حس ششم» و «گاتيکا» ثابت کردند که فيلمهايی با مضمون "ارتباط با مردگان" (مرده از نوع روح نه زامبی!) گزينه مناسبی بوده اند. ويژگی غالب در اين فيلمها، ايجاد دلهره بدون خشونت، سکس و چهره های گريم شده است. هرچند اين فيلمها آمريکايی بوده اند ولی خالقان شان از اروپا و آسيا آمده بودند و اکنون نيز سينمای آسيای شرقی دنباله روی اين راه است. فيلمهای «حلقه»، «آب تاريک»، «قصه دو خواهر»، «تلفن» و «چشم» از اين نمونه اند. هرچند تاثير «ديگران» و «حس ششم» در «چشم» مشهود است ولی همچنان «چشم» با تلفيق ترس و افسانه های محلی خود را به عنوان اثری اصيل نشان می دهد. همزمان با ساخته شدن «چشم 2» خبر می رسد که تام کروز حقوق بازسازی اين فيلم را در هاليوود خريداری کرده است. حتما شيطنت های چشم برای مخاطب غربی هم جذاب است. «چشم» فيلمی است که بدون حضور خون، ابتذال، چهره های کريه و آدم های بدجنس و ساديستی و پيچيدگی های گيج کننده، تنها از طريق اصطکاک ميان زنده ها و مرده ها که از طريق يک جفت چشم با هم ارتباط برقرار کرده اند، بيننده را دو ساعت سرگرم می کند.
لیلا حاتمی در خانواده ای کاملا هنری و در سال 1351 متولد شد.پدر وی مرحوم علی حاتمی کارگردان فقید ایران و مادرش رزی خوشکام بازیگر زمان قبل از انقلاب است.
همین خانواده هنری باعث شد لیلا خیلی زود و در سن 3 سالگی برای اولین بار در مقابل دوربین حاضر شود اولین تجربه او بازی در سریال سلطان صاحبقران در سال 54 بود پس از آن در سریالهای طلاق(56)وهزاردستان(58)وزیر گنبد کبود(61) ایفای نقش کند.وی اولین فیلم سینمائی خود را در سال62 ودر سن 11 سالگی با بازی در کمال الملگ تجربه کرد پس از آن به یک وقفه 8 ساله در سال70 در فیلم سینمائی دلشدگان ایفای نقش کرد.

خانم حاتمی جزو معدود هنرپیشگان ایرانی است که دارای تحصیلات عالیه است.وی دارای فوق دیپلم برق از دانشگاه پلی تکنیک سوئیس است و دو سال نیز در فرانسه در رشته ادبیات مدرن فرانسه تحصیل کرده است.
اما نقطه عطف برای زندگی وی بازی در فیلم لیلا بود.فیلم لیلا لیلا حاتمی را نه تنها در ایران بلکه در دتیا به شهرت رساند.معروفیت بین المللی لیلا باعث شد چهره لیلا در فیلم لیلا در اکثر سایتهای سینمائی دنیا به نمایش در آید و همچنان نقد آن ادامه دارد.اما جنبه مهمتر فیلم لیلا برای لیلا حاتمی ازدواج وی در این فیلم با نقش مقابل خود علی مصفا بود.اتفاقی که خانم حاتمی همیشه از آن به خوبی یاد می کند.
شیدا (77)میکس(78)وآب و آتش(79)از دیگر کارهای وی
است که البته هرگز نتوانست محبوبیت لیلا را کسب کند.
حاتمی بعد از 18 سال بار دیگر به تلویزیون آمد و این بار بعنوان یک بازیگر مطرح در سریال کیف انگلیسی (79)ایفای نقش کرد
ایستگاه متروک .مربای شیرین و ارتفاع پست از دیگر کارهای وی است که در پر کارترین سال هنری خود سال 80 درآنها ایفای نقش کرده است.
معصومیت و زیبائی چهره او به همراه بازی با احساس و بچه گانهء اش باعث تبدیل شدن او به یکی از سوپر استارهای ایران شده است.
البته استثنا هم زياد داره و بوتيک يکي از اين اسنثناهاست.. (از نظر من البته)
اولين تفاوت فيلم اونجاس که محمد رضا گلزار ب ريش و سيبيل در فيلم حضور داره و نشون ميده که کارگردان قصد استفاده از چهره ي گلزار براي جذب مخاطبو نداره..
بازي گلشيفته فراهاني هم فوق العاده هست... بازيگري که واقعا بايد اونو از با استعداد ترين بازيگران زن در تاريخ سينماي ايران دونست.
يک نظر کوتاهدر مورد بوتيک در يک سايت خارجي ديدم که دقيقا با نظر من تطبيق داشت. ترجمه شدشو براتون ميذارم:
http://www.metacritic.com/film/titles/boutique
بوتيک در ژانر خودش فيلم خوبيه.. اين فيلم وضعيتيو نشون ميده که در اون نميشه هيچ کسي رو به مسئول بدبختي ديگري دانست. وضعيتي که توسط خود مردم ايجاد نشده بلکه قبل از تولد اونها براشون مقدر شده بوده.
اتي، دختر يک کارگر گورستان در جنوب تهران، با يک روحيه ي شاد و سرزنده، از خانه فرار ميکنه چون ديگه نميتونه گريه و زاري هر روزه ي مردم در گورستان و تاب بياره. اون از تنگدستي و بدبختي که توش بزرگ شده بود متنفره.
اتي با جهان آشنا ميشه.. جهان(گلزار) به نظر ميرسه يک موجود زميني نيست.
اون هر طور که ميتونه به دختر کمک ميکنه: مالي، روحي و ...بدون اينکه اين کار هيچ سود يا بازگشتي براش داشته باشه. فقط به اون به عنوان يک دختر بي پناه کمک ميکنه. اما اين کمک کردن يک پايان داره: وقتي که متوجه ميشه اتي دروغ گفته و شبها جايي براي خوابيدن نداره.
اينجاست که گلزار فکرميکنه وقتش رسيده دختر به خونش برگرده: جايي که ازش متنفره.
جهان چاره اي ديگه اي نداره.. چطور ميشه يک سرپناه براي يک دختر ۱۷ ساله ي تنها ي اخراج شده از مدرسه اون هم در کلان شهذي مثل نهران پيدا کرد؟ شهري که در اون يک دختر تنهاي مجرد هيچ مفهومي نميتونه داشنه باشه.
اينجاست که داستان وارد چرخش دراماتيک خودش ميشه. چرخشي که اتي، جهان و بقيه رو غرق ميکنه.. و با آسانسوري که جهان رو به پايين ميبره پايان ميپذيره.. به پايين.. به سوي بدترين بدترينها..
AL Pacino
آل پاچینو
بيوگرافی:
سال تولد: 25 آوريل 1940
محل تولد: نيويورك
نامزد اسكار: پدرخوانده1 (1972)، سرپيكو (1973)، پدرخوانده2 (1974)، بعدازظهر سگی (1975)، عدالت برای همه (1979)، ديك تريسی (1990)
گلن گری گلن راس (1992)برنده اسكار: عطر خوش زن (1999)
والدین آل پاچينو، سيسيليايي تبار هستند. او در برانکس جایی که پدرش سالواتوره وقتیکه او تنها دو ساله بود، خانواده را ترک کرد و او را با پدربزرگ و مادربزرگش که تنها به زبان ایتالایی صحبت می کردند تنها گذاشت. تنها تماس او با دنیای خارج هنگامی بود که مامی آلفردو (مادربزرگش) او را به سینما می برد آلفردو پنج ساله بود که روی بام خانه شان در شرق هارلم بازیگری میکرد، و بنا به خواهش دوستانش که از او امضا می خواستند با نام مستعار سانی اسکات امضا می کرد. در پانزده سالگی رشد قد او در 168 سانتیمتر متوقف شد. او حرفه بازیگری را در دبیرستان هنرهای نمایشی منهتن و کارگاه هربرت برگات و سپس تحت نظر لی استراسبرگ در آکتورز استودیو فرا گرفت. دنیای تآتر او را با نمایشمامه مرغ دریایی کشف کرد و تاتر تنها منبع الهام برای او باقی ماند. در بیست سالگی در گرینچ ویلیج شغلهای کوچکی داشت در ضمن نمایش هایی هم بازی می کرد. در سی سالگی دایم الخمر شد و در چهل سالگ تحت درمان قرار گرفت و همینطور او یک سیگاری حرفه ای بود که سیگار را با سیگار دیگر خاموش می کرد اما در پنجاه سالگی بنا به توصیه پزشکش که گفته بود سیگار به حنجره او لطمه می زند و برای حفظ صدایش باید آنرا ترک کند عمل کرد و آن را برای همیشه کنار گذاشت. او در زندگیش هیچگاه رابطه طولانی با زنی نداشته و تنها رابطه طولانیش با بازیگر فیلم شیوه کارلیتو بوده است. امروز آل پاچینو در یک خانه بزرگ پر از کتاب در کتار رود هادسن در حومه نیویورک زندگی می کند.
آل پاچینو مرد تودار، متفکر و ستاره ضد قهرمان سال هاي 1970 است، بازي او در قسمتهاي اول و دوم و حتي سوم پدرخوانده، بوي خوش زن، مخمصه و بي خوابي بسيار عالي است و جنس بازیش به گونه ای است که هرگز در هیچ کس دیگری تکرار نخواهد شد، چرا که حتی تماشاچیان غیر حرفه ای سینما می توانند قدرت بازیگری او را در یابند. رنگ نگاه او در پدر خوانده ها فرامش نا شدنی است، و انسان را تا عمق شخصیت درونی مایکل کُرلیونه فرو می برد. همینطور بازی و طرز بیان فوق العاده او در فیلم عطر خوش زن که بالاخره موفق شد به حق واقعی اش دست یابد.به جرات می توان گفت که بازی او در مقابل رابرت دنیرو در سکانس مشهور کافه(در فیلم مخمصه) توان او را در بازیگری دو چندان نشان میدهد.و آل پاچینوی پلیس و رابرت دنیروی خلافکار، آنگونه که میزانسن آینه گون نما حرکت می کند، وجوه مشترک بسیار دارند.
و بالاخره بی خوابی، خود پاچینو در این باره می گوید:« من هرگز نقشی را شبیه ویل دورمر بازی نکرده ام، او یک شخصیت احساسی است و متفاوت با پلیسهایی که من در ذهنم تجسم کرده بودم. آرزوی من این است که اگر تماشاگران خواستند این نقش را با نقش های پیشین من مقایسه کنند به این نتیجه نرسند که او همان فرانک سرپیکو (سر پیکو) و یا وینسنت هانا (مخمصه) است ، چرا که آنها شخصیت های دیگری هستند.»
از او بازی های در خشان دیگری هم دیده ایم که صحبت در باره همه آنها به ظرافت و دقت زیادی نیاز دارد، اما بد نیست بدانید که برایان دی پالما (کارگردان شیوه کارلیتو) در گفتگویی که با مجله سینما (که در فرانسه منتشر می شود) در رابطه با همین فیلم داشت درباره بازی او اینگونه عنوان کرده بود که:«پاچینو یکی از گنجینه های دنیای بازیگری است و بازی او می تواند به راحتی از شکلی به شکل دیگر در بیاید.»
و از آخرین کارهای او تاجر ونیزی (نمایشنامه ویلییام شکسپبر) و 88 دقیقه و مشعل هستند. که دربیست و سومین جشنواره فیلم فجر تاجر ونیزی به نمایش در آمد و حرف و حدیث هایی پیرامون بازی پاچینو بوجود آمد، که آل پاچینو از قصد این نقش را بگونه ای بازی کرده که دل تماشاگر برای این تاجر ظالم (شایلاک) می سوزد، و صد البته که این نظر اصلا درباره پاچینو مصداق نمی کند، چرا که با تعمق در نوع بازی پاچینو براحتی می توان دریافت که او همیشه در نقش یک ضد قهرمان موفق بوده که حس همزادپنداری تماشاگر را برانگیزد و من هیچگاه بازی او را در دانی براسکو (در نقش لفتی) فراموش نمی کنم که چگونه مرا افسون خود کرد.
او در مراسم ویژه نمایش فیلم تاجر ونیزی در نیویورک درباره بازی در این فیلم عنوان کرده بود که:بازی در این گونه نقش ها چالش برانگیز است: «ما اینجا در نیویورک که هستیم، محلی که بهترین نمایش های تآتری در آن روی صحنه می رود و شکسپیرشناسان زیادی دارد. همین مساله در آدم نوعی ترس ایجاد می کند؛ چون در تمام مدت احساس می کنی بازیت زیر نگاه تیز بین و دقیق حرفه ای هایی است که می توانند ایرادهای خیلی زیادی از کار آدم بگیرند. با این حال از بازی در نمایش شکسپیر خوشحال هستم.»
ودر جایی دیگر عنوان کرده بود که از شخصیت شایلاک متنفر است و به خاطر علاقه وافری که به نمایشنامه های شکسپیر دارد در این فیلم ایفای نقش کرده است.
فيلمشناسی:
من ناتالي (فرد كوبی، 1969)، وحشت در نيدل پارك (جری شانزبرگ،1971) پدرخوانده1 (فرانسيس فورد كاپولا،1972)
مترسك (جری شانزبرگ، 1973)، سرپيكو (سيدنی پولاك ،1973)، پدرخوانده2 (فرانسيس فوردكاپولا، 1974)
بعدازظهر سگی (سيدنی لومت، 1975)، بابی ديرفيلد (سيدنی پولاک،1977)، و عدالت براي همه (نورمن جيسون،1979)
پرسه زنی (ويليام فردكين،1980)، نويسنده! نويسنده (آرتور هيلز، 1982)، صورت زخمی (برايان دی پالما،1983)
انقلاب (هيو هادسن، 1985)، دريای عشق (هرالد بكر، 1989)، ديك تريسی (وارن بيتی، 1990)، ننگ محلی (1990)
پدرخوانده3 (فرانسيس فورد كاپولا، 1990)، فرانکی و جانی (گري مارشال، 1991)، گلن گری گلن راس (جيمز فولی، 1992)
عطر خوش زن (مارتين برست، 1992)، راه كارليتو (برايان دی پالما، 1993)، مخمصه (مايكل مان، 1994)،جزییات (1995)، شهرداری (هرالد بكر،1996)
در جستجوي ريچارد (آل پاچينو، 1996)، داني براسكو (مايك نيوئل، 1997)
(وكيل مدافع شيطان (1997)، خودي (مايكل مان، 1999)
هر يكشنبه موعود (اليور استون1999 )
مردمی که من می شناختم (2002)
کافه چینی ها (2000)
بي خوابي (كريستوفر نولان، 2002)، سیمونه (اندرو نیکول،2002)
( گیگلی (2003)، تازه کار ( روجر دونالدسون،2003)،
تاجر ونیزی (مایكل راد فورد،2004 )
88دقیقه (2005)، صورت زخمی (2005)
(2006) Tow for the Money
مشعل (2006)
فیلمشناسی (کارگردانی):
به نام پدر (۱۹۹۳)، در جستجوي ريچارد ( 1996)،کافه چینی ها (2000)
فیلمشناسی (تهیه کنندگی):
ننگ محلی (1990)، در جستجوي ريچارد ( 1996)
فیلمشناسی (نویسندگی):
در جستجوي ريچارد ( 1996)
جايزه بهترين كارگرداني به كلينت ايستوود براي فيلم «دختر ميليون دلاري» رسيد. هيلاري سوانك نيز براي بازي در اين فيلم جايزه بهترين بازيگر زن را دريافت كرد. فيلم كمدي «يكوري» گلدن گلوب بهترين فيلمنامه و بهترين كمدي را بهدست آورد.
ناتالي پورتمن و كلايو اوون براي فيلم «نزديكتر» ساخته مايك نيكولز جوايز بهترين بازيگر نقش مكمل زن و بهترين بازيگر نقش مكمل مرد را نصيب خود كردند.
جيمز فاكس براي بازي در نقش ري چارلز، خواننده درگذشته امريكايي، در فيلم موزيكال «ري» برنده گلدن گلوب بهترين بازيگر مرد فيلمهاي كمدي / موزيكال شد.
فهرست كامل برگزيدگان سينمايي اين مراسم به اين شرح است:
بهترين فيلم درام: «هوانورد» (مارتين اسكورسيزي)
ديگر نامزدها: «نزديكتر»، «جستجوي ناكجا»، «هتل رواندا»، «كينزي»، «دختر ميليون دلاري»

بهترين فيلم موزيكال يا كمدي: «يكوري» (الكساندر پين)
ديگر نامزدها: «سرخوشي ابدي ذهن بينقص»، «باورنكردنيها»، «شبح اپرا»، «ري»
بهترين بازيگر مرد درام: لئوناردو ديكاپريو (براي «هوانورد»)
ديگر نامزدها: دان چيدل (براي «هتل رواندا»)، خاوير باردم (براي «رو به دريا»)، جاني دپ (براي «جستجوي ناكجا»)، ليام نيسن (براي «كينزي»)
بهترين بازگير زن درام: هيلاري سوانك (براي «دختر ميليون دلاري»)
ديگر نامزدها: اسكارلت جوهانسن (براي «ترانه عاشقانهاي براي بابي لانگ»)، نيكول كيدمن (براي «تولد»)، ايملدا استانتن (براي «ورا دريك»)، اوما تورمن (براي «بيل را بكش: جلد دوم»)
بهترين بازيگر مرد كمدي يا موزيكال: جيمي فاكس (براي «ري»)
ديگر نامزدها: جيم كري (براي «سرخوشي ابدي ذهن بينقص»)، پل جياماتي (براي «يكوري»)، كوين كلاين (براي «دولاولي»)، كوين اسپيسي (براي «آنسوي دريا»)
بهترين بازيگر زن كمدي يا موزيكال: آنت بنينگ (براي «جوليا بودن»)
ديگر نامزدها: اشلي جاد (براي «دولاولي»)، امي راسم (براي «شبح اپرا»)، كيت وينسلت (براي «سرخوشي ابدي ذهن بينقص»)، رنه زلوگر (براي «بريجيت جونز: نهايت عقل»)
بهترين بازيگر مرد نقش مكمل: كلايو اوون (براي «نزديكتر»)
ديگر نامزدها: ديويد كاراداين (براي «بيل را بكش: جلد دوم»)، تامس هيدن چرچ (براي «يكوري»)، جيمي فاكس (براي «ضمانت»)، مورگان فريمن (براي «دختر ميليون دلاري»)
بهترين بازيگر زن نقش مكمل: ناتالي پورتمن (براي «نزديكتر»)
ديگر نامزدها: كيت بلانشت (براي «هوانورد»)، لورا ليني (براي «كينزي»)، ويرجينيا مدسن (براي «يكوري»)، مريل استريپ (براي «كانديداي منچوري»)
بهترين كارگردان: كلينت ايستوود (براي «دختر ميليون دلاري»)
ديگر نامزدها: مارك فورستر (براي «جستجوي ناكجا»)، مايك نيكولز (براي «نزديكتر»)، الكساندر پين (براي «يكوري»)، مارتين اسكورسيزي (براي «هوانورد»)
بهترين فيلمنامه: «يكوري» نوشته الكساندر پين و جيم تيلور
ديگر نامزدها: «هوانورد» نوشته جان لوگان، «نزديكتر» پاتريك ماربر، «سرخوشي ابدي ذهن بينقص» نوشته چارلي كافمن، «جستجوي ناكجا» نوشته ديويد مگي
بهترين ترانه فيلم: «الفي» (ترانه «عادتهاي قديمي ماندنياند»)
ديگر نامزدها: «هتل رواندا» (ترانه «ميليونها صدا»)، «شبح اپرا» (ترانه «تنهايي را بياموز»)، «قطار قطبي» (ترانه «باور كن»)، «شرك ۲» (ترانه «عاشق تصادفي»)
بهترين موسيقي فيلم: هووارد شور (براي «هوانورد»)
ديگر نامزدها: يان كاچمارك (براي «جستجوي ناكجا»)، كلينت ايستوود (براي «دختر ميليون دلاري»)، رولف كنت (براي «يكوري»)، هانس زيمر (براي «اسپانگليش»)
بهترين فيلم خارجي: «رو به دريا» (اسپانيا)
ديگر نامزدها: «يكشنبه طولاني نامزدها» (فرانسه)، «شي ميان ماي فو» (چين)، «روزنامههاي دوچرخهسوار» (برزيل)، «خوانندگان گروه كر» (فرانسه)
اين روزها در بيشتر مجلات اخباري مبني بر جدايي brad pit و jenifer aniston ديده ميشود
ظاهرا قضيه به بازي براد با انجلينا جولي در يك فيلم مربوط ميشود كه مثل اينكه خود براد هم يه جورايي اعتراف كرده كه يه روابطي با انجلينا داشته به غير از جلوي دوربين(حالا چه روابطي معلوم نيست) در ضمن مجلات هم در اين مدت عكسهاي براد و انجلينا در حالي كه مثلا توي كافي شاب بودن و ..... به چاب رسوندن و همينم باعث شده كه جنيفر (همسر براد) حسابي شاكي بشه(حقم داره)
جالب اين جاست كه اين زوج در انتظار تولد اولين فرزندشون هستن كه يه پسر هم هست
بيچاره اون بچه البته جنيفر گفته تا به دنيا اومدن بچه در كنار هم ميمونن و حتي كمي بعد از اون
حالا خدا كنه از هم جدا نشن چون هر دوشون دوست داشتنين و بهم مييان
نا گفته نمونه كه مطبوعات هم به اين مسايل خيلي دامن زدن و بزرگش كردن
اينترنت .سينما.نورمن .خداحافظى.
سر "نرومن ويزدوم " کمدين انگليسى در نودمين سالروز تولدش با فعاليت در
زمينه سينما و تلويزيون خداحافظى کرد.
به گزارش روز شنبه پايگاه اينترنتى بىبىسى، نورمن کارش را در سينما در
سال۱۹۴۸ آغاز کرد.
او با کلاه پارچه اى و کت و شلوار گشاد معروفش ، در بيش از۲۰ فيلم از
جمله "دردسر در فروشگاه " بازى کرد.
"نورمن در فضا" از فيلم هاى معروف او است که شخصيت وى را بصورت ملوان
بىدست و پا نشان مىدهد.
شخصيت بسيارى از فيلم هاى ويزدوم ، نورمن نام داشتند.
ويزدوم در برنامه اى در بىبىسى در سال۱۹۷۶ ، ترانه معروف "بخاطر
اينکه احمقم ، بهم نخند" را اجرا کرد.
محبوبترين فيلم ويزدوم نزد مردم انگليس ، "آخرين شراب تابستانى" نام
دارد.
در سال۱۹۷۸ او براى بازى در نقش يک بيمارى سرطانى به جايزه "بفتا"
دست يافت .
در سال۲۰۰۰ ويزدوم براى فعاليت در زمينه هنر و سرگرمى از سوى ملکه
انگليس به مقام "شواليه " دست يافت .
ملکه بريتانيا در مراسم اهدا اين نشان گفت : از حرکات عجيب و غريب
ويزدوم در فيلم هايش بسيار لذت مىبردم .
دوربينهاي فيلم برداري ديجيتال
در نيمه اول دهه 1990 يکي از روياهاي استفاده کنندگان از دوربين هاي فيلم برداري اين بود که اين دروبين ها به يکي از وسايل جانبي کامپيوترها تبديل شده و ويرايش فيلم به راحتي با استفاده از کامپيوتر هاي شخصي قابل انجام باشد. همه چيز با معرفي فرمت DV توسط شرکت Sony در سال 1995 و در پي آن پذيرش جهاني واسط اتصالي IEEE1394 عوض شد و اتصال دوربين فيلمبرداري ديجيتال به کامپيوتر به راحتي اتصال موس به کامپيوتر گرديد. ناگهان مشتاقان به تکنولوژي جالبي دست يافتند که با استفاده از آن مي توانستند منابع مورد نياز خود را در فرمت ديجيتال با کيفيتي بسيار بالاتر از فرمتهاي آنالوگ موجود درآن زمان- نظير HI-8 و S-VHS توليد نموده و آن را با استفاده از نرم افزارهاي کامپيوتر شخصي اشان به فيلم هايي با ظاهر حرفه اي تبديل نمايند.
با ضبط و نگهداري فيلم به صورت ديجيتال احتمال خرابي و ايجاد مشکل در فيلم برطرف شده و همانند موزيکي که بر روي CD ضبط مي گردد با بهترين کيفيت قايل نگهداري و انتقال مي باشد. کاست هاي DV روي ويدئو هاي معمولي قابل پخش نيستند، ولي تمام دوربينهاي فيلم برداري ديجيتال خروجي AV دارند که امکان انتقال فيلم روي ويدئو و يا تماشاي آن روي تلويزيون را امکان پذير مي سازد. خروجي IEEE1394 نيز روي تمام دوربينهاي فيلم برداري موجود است و انتقال بين دوربينها، به ويدئو هاي ديجيتال و به کامپيوتر ها را ممکن مي سازد. امروزه دوربين هاي ديجيتال آرزوي ديرينه مشتاقان را برآورده ساخته و به طور فزاينده اي به ورودي هاي فيلم و صداي آنالوگ مجهز مي شوند که امکان انتقال فيلمهاي آنالوگ VHS يا 8mm قديمي به فرمت DV را فراهم مي آورد و علاوه بر آرشيوي صدمه ناپذير امکان دسترسي به ويرايش قدرتمند DV ها را ايجاد مي نمايد.
CCD يک دوربين ديجيتال فيلم برداري که معمولا اندازه اي در حدود يک چهارم اينچ دارد – همانند دوربين هاي عکاسي ديجيتال که قبلا به طور کامل شرح داده شد – نور دريافتي از لنز دوربين را جمع آوري و پردازش نموده و به سيگنالهاي الکتريکي تبديل مي نمايد. در حالي که بيشتر دوربينهاي معمولي به يک CCD مجهز شده اند، مدلهاي مدرنتر داراي سه سنسور مي باشند. دراين حالت يک منشور که در سر راه لنز قرار دارد نور را به سه رنگ تشکيل دهنده آن تجزيه نموده و هر جزء را روي يک CCD مي اندازد. نتيجه اين کار بسيار عالي است – البته قيمت عالي هم دارد- و فيلم به دست آمده داراي کيفيت رنگي و تصويري بسيار بهتر از دوربين هاي داراي يک CCD است.
تعداد پيکسل هاي CCD اين دوربين ها از مدلي به مدل ديگر فرق مي کند، ولي حداقل از نظر فيلم اگر نگاه کنيم بالاتر بودن تعداد پيکسلها لزوما به معني بالاتر بودن کيفيت فيلم به دست آمده نمي باشد. مثلا CCDهاي دوربين هاي فيلم برداري Canon معمولا تعداد پيکسل پايينتري نسبت به دوربينهاي JVC و يا Panasonic دارند، ولي بااين وجود داراي کيفيت تصوير عالي مي باشند.
دوربينهاي ديجيتال فيلم برداري تمام کنترلهاي استاندارد نظير زوم، فوکوس، تراز سفيدي، نور زمينه به اضافه توانايي هاي ديگري نظير گرفتن عکس، فيلم برداري مادون قرمز براي شب، کنترلهاي ويرايش فيلم و افکت هاي مختلف ديجيتالي را پشتيباني مي کنند که بسياري از آنها قبلا در دوربين هاي آنالوگ قابل تصور نبود.
دوربين هاي فيلم برداري مدرن امروزي داراي توانايي فيلم برداري تله فوتو تا ماکرو قدرتمند هم به صورت اپتيکال – معمولا 10X يا بيشتر- و هم ديجيتال با استفاده از پردازش سيگنال ويدئو با زومي بالاتر از 200X ، مي باشند. البته در زوم هاي ديجيتال بالا تصوير به صورت نقطه اي در آمده و ثابت کردن تصوير نيز مشکل مي باشد. معمولادر اين دوربين ها دو منظره ياب وجود دارد: يکي منظره ياب چشمي و يک منظره ياب متحرک LCD که حتي ممکن است حساس به لمس بوده و امکان زوم کردن بر روي يک شيئ با لمس کردن آن روي صفحه را فراهم نمايد.
بسياري از دوربينهاي ديجيتال امروزي بصورت دستگاههاي چند کاره عکاسي ديجيتال، فيلم برداري و حتي MP3 و Email فروخته مي شوند. بعضي از آنها فقط مي توانند عکسهايي با وضوح ويدئوي DV يعني 576*720 بگيرند که براي حفظ نسبت ابعاد استاندارد به 480*640 تبديل مي شوند. بعضي ديگر وضوح بالاتري براي عکسهاي ديجيتال دارند، ولي اغلب براي رسيدن به اين وضوح از ميان يابي نرم افزاري استفاده مي کنند. جهت اطلاع، يک دوربين فيلم برداري 1.5 مگاپيکسلي امکان گرفتن عکسهايي ميان يابي نشده (با کيفيت خوب) تا حداکثر وضوح 1020*1360 را مي دهد.
بيشتر دوربين هاي فيلم برداري ديجيتال از يک تثبيت کننده تصوير Image-Stabilisation ديجيتال يا اپتيکال براي کاهش لرزش هاي تصوير که هنگام فيلم برداري روي دست غير قابل اجتناب است استفاده مي کنند. تثبيت کننده تصوير ديجيتال DIS بسيار موثر است اما عيب آن اينست که وضوح تصوير را کم مي کند، زيرا براي ثبت تصوير از ناحيه کوچکتري از سنسور استفاده مي کند و از بقيه آن براي تثبيت تصوير استفاده مي کند. (مکانيزم آن به اين صورت است که نقطه مرکزي تصوير شناسايي شده و تغييرات جزيي مکان آن روي سنسور ردگيري مي شود و کادري که تصوير در آن ضبط مي گردد همراه با اين نقطه مرکزي جابجا مي شود. به همين خاطر بايد سنسوري بزرگتر از کادر مورد نياز براي فيلمبرداري داشته باشيم.-م) در روش تثبيت نوري تصوير OIS از يک منشور که جهت نور را هنگام عبور از لنز تصحيح مي کند استفاده مي شود. هر دو روش تقريبا ثبات يکساني را ايجاد مي نمايند . (در دوربين هاي قديميتر که وضوح سنسور محدود تر بود روش OIS به علت اينکه وضوح را کم نمي کرد بهتر بود. ولي امروزه با وجود سنسورهاي تصويري با وضوح بسيار بالاتر از آنچه که براي فيلمبرداري نياز است به نظر مي رسد روش DIS به علت مصرف برق کمتر و عدم امکان خرابي و تحت تاثير محيط قرار گرفتن بهتر باشد
يکي از تواناييهاي اخير دوربين هاي فيلمبرداري ديجيتال اتصال به اينترنت مي باشد. دوربين هاي مجهز به يک واسط Bluetooth (رابطي بي سيم بين وسايل الکترونيکي) مي توانند از طريق يک موبايل يا خط تلفن به اينترنت متصل شده و به ايميل يا صفحات اينترنتي متصل شوند.
تا اوايل سال 2000 فرمتهاي اصلي دوربين هاي فيلمبرداري ديجيتال عبارت بودند از:
Mini-DV: رايجترين فرمت مورد استفاده مي باشد. داراي پهناي 6.35mm بوده و اندازه آن 12/1 اندازه نوارهاي VHS است و ظرفيت ضبط 90 دقيقه فيلم در مد long-play با وضوح 500 خط را دارد. دوربينهايي که از اين فرمت استفاده مي کنند در کف دست جا مي شوند.
Digital8: در سال 1999 معرفي گرديد. دوربين هاي Digital8 Sony چيزي بين دوربينهاي 8mm و Hi-8 و MiniDV ميباشند. اين دوربين ها تقريبا با همان کيفيت miniDV ها اما با فرمت 8mm و Hi-8 ضبط ميکنند. اندازه اين نوارها 4/1 سايز نوار VHS بوده و طرفيت آنها در حدود يک ساعت مي باشد. اين فرمت يک انتخاب مناسب براي آنها است که دنبال دوربين ديجيتال مي باشند، چون دوربين هاي Digital8 مي توانند فرمت هاي قديمي 8mm و Hi-8 را بخوانند.
MICROMV: در سال 2001 شرکت سوني سري دوربينهاي فيلم برداري MICROMV خود را معرفي نمود که از فشرده سازي MPEG-2 براي ضبط سيگنالها با کيفيت DV بر روي نوارهايي که 70% اندازه MiniDV مي باشند استفاده ميکند. فرمت فوق فشرده MICROMV با سرعت 12 Mbit/s داراي سرعت بيتي کمتر از نصف MiniDV مي باشند و عمليات ويرايش بر روي کامپيوتر را کند مي سازد.
DVD: در ادامه مهاجرت از کاربردهاي AV به سمت کاربردهاي کامپيوتري، Hitachi اولين دوربين فيلم برداري ديجيتال که قادر به ضبط ير روي DVD بود را در سال 2000 به بازار عرضه نمود. مزيت عمده اين فرمت اين است که ميتوان هر نقطه از قيلم را نشان گذاري نمود و بدون درنگ به سکانس مورد نظر فيلم رفت و در نتيجه زمان ضبط و پخش و مصرف باطري را کاهش داد. اکنون سوني دوربين DCR_DVD200 را که ازاين فرمت استفاده ميکند روانه بازار نموده است.
Kate winslet بازيگر محبوب و دوست داشتني هاليوود مشهورترين اکتور زن خارجی در ايران است .مردم ايران Kateرا با بازي در فيلم محبوبTiTanic ميشناسند.پخش گسترده اين فيلم و استقبال بي سابقه ايرانيان باعث شدkate Winslet شناخته شده ترين اکتر زن خارجي در ايران حداقل در سالهای بعد از انقلاب باشد به طوري که در کوچکترين شهرهاي ايران هم رز (نام Kate در فيلم تايتانيک)را مي شناسند.
البته اين بدان معني نيست که اين فيلم تنها در ايران محبوب باشد titanicغوغائي در دنيا به پا کردو باعث محبوبيت فراوان Leonardo dicaprioو Kate Winslet بازيگران اصلي اين فيلم شد.اما گسترش اين فيلم در ايران به اين شکل کاملا بي سابقه بود.
Kate Winslet در 5 اکتبر 1995 پا به جهان گذاشت.فراگيری سريع روخوانی انگلیسی در کودکی باعث شد تا او با تئاتراز زمان کودکی آشنا شود.
kateاز سن 11 سالگی تحصیل در رشته نمایش(تئاتر) را آغاز کرد.اولین کار حرفه ای او در همین سال در تلویزیون بعنوان spokeschild در تلویزیون انگلیس به نمايش در آمد.او سپس به دبیرستان هنرهای بازیگری رفت و با عزم و اراده به سوی بازیگرحرفه ای شدن گام برداشت.
بعد از فارغ التحصیلی در سال 1991 او ورود به دنیای بازیگری حرفه ای را آغاز کرد.
اولین کار جدی او حضور موفقش در فیلم Heavenly Creatures در سال 1994 بود.کارگردان این فیلم Peter jaksonو بازیگر نقش اول آن melanie lynskey بود.
وی سپس در فیلمهای Sense and Sensibility ,
Jude , A Kid in King Arthur's Court و Hamlet ایفای نقش کرد .در تمامی این فیلمها جز Jude ایفاگر نقشهای دوم به بعد بود.
ولی حادثه فراموش نشدنی زندگی Kateبازی در فیلم پر خرج پر جایزه و پر طرفدار TiTanic بود
تایتانیک به کارگردانی james Cameronو بازی Leonardo dicaprio انقلابی در فستيوالها به پا کرد و تمام جوایز را يکجا درو کرد.
بعد از تایتانیک kateدر فیلمهای بسیاری ایفای نقش کرد که از کارهای موفق وی باید به A Memoir of Iris Murdoch , Hideous Kinky , Quills اشاره کرد.
آخرین کارهای Kate بازی درفيلمهای The Life of David Gale و J.M. Barrie's Neverland است.
در J.M. Barrie's Neverland که قرار است در سال 2004 اکران شود kate در کنار Johnny deppو julie christieبازی می کند و کارگردان آنmorc forster است
kateهمچنين دوبلوری دو کارتون به نامهای
(Christmas Carol: The Movie (2001) • Faeries (2000
را نیز در کارنامهء هنری خود ثبت کرده است.
با نگاهی به زندگینامه وی تفاوت حرفه ای بودن سینما در دنیا و کاملا آماتور بودن آن در ایران مشهود است.یک بازیگر حرفه ای از کودکی تصمیم به بازیگری می گرد و به تحصیل در این رشته می پردازد نه بر اثر یک اتفاق ناگهان سوپر استار شود.
شاید دلیل عدم درک سینمای غرب در شرق همین تفاوت فرهنگ بازیگری است.البته تفاوت سرسام آور در آمدها و هزینه ها در غرب و شرق را هرگز نبايد فراموش کرد.
فیلم شناسی وی به شرح زیر است
• J.M. Barrie's Neverland (2004)
• The Life of David Gale (2003) • Enigma (2002)
• Iris: A Memoir of Iris Murdoch (2001) • Quills (2000)
• Hideous Kinky (1999) • Holy Smoke! (1999)
• Titanic (1997) • Hamlet (1996) • Jude (1996)
• A Kid in King Arthur's Court (1995)
• Sense and Sensibility (1995) • Heavenly Creatures (1994)
برای ديدن عکسهای ديگری از Kate winslet بر روی آلبوم جزيره کليک کنيد و يا از طريق view Fhoto Album اقدام کنيد.
