azarakhsh245241@yahoo.com
www.nishdaaroo.persianblog.com
نامه را لاي آلبوم ميگذارم، تقريباً مطمئنم تا ايشان تشريف ميبرند دوشبگيرند، جنابعالي البته پس از بازكردن كشوها و بررسي مارك لوازمآرايش و عطر و اسپريهاي من، و ديدن كشوي لباسزيرهايم و حتي بررسي سايز و مدل آنها، يكراست ميرويد سراغ قفسة آلبومها و مسلماً همين آلبوم را از ميان آلبومهاي ديگر انتخاب خواهيد كرد، چون از همهي آلبومها ضخيمتر است و غير از آلبوم عروسي، تنها آلبوم مشترك پس از ازدواجمان است. تعجب نكنيد، من عادتم بوده و هست، جورابها و لباسزيرهايم را جيني از بازار ميخرم؛ و اين كار هيچ ربطي به عاشق شما ندارد. او در اين چهارده سال حتي يك جوراب هم برايم نخريده! و اصلاً نميداند آن را از كجا بايد خريد و يا حتي نميداند جوراب زنانه چند نوع دارد؟ و اين موضوع در مورد لوازم آرايش و لوازم زينتي و خيلي چيزهاي ديگر هم صدق ميكند. داشتم ميگفتم، پس از بررسي كشوي لباسزيرهايم، براي ارضاي كمي از كنجكاويهايتان ضخيمترين آلبوم را ورق خواهيد زد تا بدانيد ما كجاها رفتهايم و چه مراسمي را جشن گرفتهايم و در مهمانيها سر و وضع بنده چگونه بوده، چه پوشيدهام و چگونه آرايش كردهام. لابد دوستداريد بدانيد امشب چه ميپوشم؟ اگر به آخرين صفحهي آلبوم نگاهي بيندازيد، عكسي دستهجمعي از يك مهماني رسمي ميبينيد. امشب ميخواهم همان لباس يقهباز را بپوشم. به نظر خودم دكلته به من بيشتر ميآيد. سرويسام هم همان است كه در عكس ميبينيد، اما موهايم را شينيون كردهام و فرق هفتـهشت باز كردهام و سنجاقهايي از رز نقرهاي صدفي در موهايم كاشتهام. آلبومها را خوب ديديد؟ ديديد در عكسها چه ژستهايي گرفتهايم، در كدام مناسبتها كنار هم نشستهايم و در كدام عكسها دور از هم ايستادهايم؟ البته اين را هم بايد اضافه كنم كه تنها شما نيستيد كه به آلبومها اهميت ميدهيد، ايشان هم خيلي اوقات با آلبومها حال ميكنند. درواقع هروقت از چيزي ناراحت ميشوند، يا قهركردنمان كه دو روز بيشتر ميشود، سروقت آلبومها ميروند. خب اگر خوشحال ميشويد بايد اضافه كنم كه بله ما هم مثل همهي زن و شوهرهاي ديگر قهر ميكنيم؛ و جر و بحث ميكنيم و گاهي ظرفها را طرف هم پرت ميكنيم. در اتاق پذيرايي، آن تابلو گچي كه از ظروف شكسته درست شده توجهتان را جلب نكرد؟ خصوصيت آن تابلو اين است كه شما در نگاه اول فكر ميكنيد تمام آن ظرفها كاملاند و نيمهي پنهان آنها در دل ديوار است؛ اما با نگاهي ديگر، ميفهميد كه ظرفها كامل نيستند و فقط لبهي باريكي از آنها در دل ديوار و پنهان ماندهاست. جدا از اين خصوصيت تابلو، بايد بگويم تكتك آن ظرفها، كاسههاي سفالي و بشقابهاي سراميكي و فنجان و نعلبكيهاي چيني و گيلاسها و بستنيخوريهاي كريستالي هستند كه بنده طرف شوهرم پرت كردهام؛ تازه اگر دقت كنيد، تكههاي خرد و خاكشير شدهي شمعدانهاي نازنينم هم بهچشم ميخورند. نام آن تابلو را "خيانت" گذاشتهام؛ چون هر بار كه احساس كردهام شوهرم به من خيانت كرده يكي از آنها را شكستهام. حتي يك بار خواستم قلكم را هم بشكنم. همان قلكي كه غروبها، براي خريدنش با هم تا مغازهي سفالفروشي پياده ميرفتيم و ميديديم دير رسيدهايم و صاحب بداخلاقش مغازه را مثلاً بسته. يكي دو بار هم با صاحبمغازه دعوايم شدهبود، درست سرِ ساعت هفت تصميم ميگرفت مغازه را تعطيل كند و با اين كه تا بساطش را جمع كند و داخل مغازه ببرد، دو ساعتي طول ميكشيد، اما حاضر نبود آن قلك كذايي را به ما بفروشد و مهرداد شاكي ميشد كه چرا با او بحث ميكنم. ميدانيد او اصولاً دوست ندارد من با هيچ مردي دعوا كنم. خيال داشتم قلك را هم بشكنم و به تابلو اضافه كنم. ميدانيد كه من هنرمند نيستم و آن تابلو را فقط از روي غريزهام درست كردهام و ديگر خيال ندارم چنين تجربهاي را تكرار كنم و همانطور كه ملاحظه ميكنيد، تابلو ديگر جايي براي نصب حتي يك فنجان شكسته هم ندارد و فردا اگر احساسم حكم كند، ناچارم تابلوي جديدي شروع كنم. راستي آن اولين عكس را زياد جدي نگيريد. درست است كه هر دو كنار هم نشستهايم و هر دو ميخنديم. خنده كه چه عرض كنم، غش كردهايم. اما مطمئن باشيد فقط خودمان ميدانستيم بيخودي ميخنديم. پدرام يكي از بچههاي دانشگاهمان كه حالا عكاس فيلم است، مقابلمان ايستاده بود و گفته بود بخنديد و ما مانده بوديم به چه بخنديم؟ و بعد، از همان موضوع خندهمان گرفت. به خودمان و بقيه خنديدهبوديم. همه تا آن موقع حدسهايي زدهبودند و ما خودمان آخرين كساني بوديم كه نوع رابطهمان را كشف كرديم و علاقهمان را به هم. عكس پايينياش، مربوط به سيزدهبدر همان سال است كه با بچههاي دانشگاه دستهجمعي رفتهبوديم كوه. به خاطر او رفته بودم، همينطوري؛ فقط دلم ميخواست ببينمش. خودم نميدانستم چرا، چون همانموقع هم با دو سه تا از پسرهاي دانشگاهمان دوست بودم و حتي با يكيشان صحبتهايمان جدي شدهبود. لابد برايتان پيش آمده، هرچه باشد شما هم زنيد؛ شما بايد منظورم را بهتر بفهميد. به هر حال سرِ قرار نيامد. بقيه كه آمدند، شهاب ماشين را روشن كرد. خجالت ميكشيدم بگويم مهرداد هنوز نيامده، اما گفتم. پروين گفت رفته دفتر. باور نكردم. مهرداد و دفتر ـ روزِ تعطيل ـ آن هم سيزدهبدر! گفتند رفته اضافهكاري. گفتند دارند ويژهنامه درميآورند. گفتند عصر ميآيد. راستش اول كمي شك كردم. روز تعطيل، او با آن همكار پتيارهاش، تنها توي دفتر روزنامه. خب خيلي جالبتوجه بود، جان ميداد براي شايعهپراكنيهاي من! به خودم بود برميگشتم؛ ترسيدم همه بفهمند به خاطر مهرداد آمدهام. تصميم گرفتم به او و اينكه در آن لحظه داشت چه ميكرد، فكر نكنم. بچهها آن بالاها دشتي كشف كردهبودند كه از صبح تا عصر، فقط يكي دو عابر از آنجا ميگذشت كه آنها هم كوهنوردان حرفهاي بودند كه فقط از راههاي بكر و خلوت ميرفتند؛ من اولين بار بود كه ميرفتم. به دشت اختصاصيمان كه رسيديم، بهمن يك دسته گل خودرو برايم چيد و با احترامات فائقه به من تقديم كرد. بهمن هم از بچههاي رشته ارتباطات بود. دلم ميخواست دسته گل را جلو رويش پرت كنم توي رودخانه. ولي با خنده و مسخرهبازي دسته گل را گرفتم. سيروس هم نميدانم اين صحنه را ديد يا نه، چون چند لحظه بعد او هم دسته گلي برايم چيد؛ مسخرهتر از اين نميشد. اما مهرداد زودتر از آن كه فكرش را بكنم آمد، با استاد فرهي هم آمد. ميشناسيدش كه؟ تنها استاد مسلم رشتهي ارتباطات بينالملل و صاحبامتياز و مديرمسئول روزنامهي مستقل صبح فردا و محبوبترين استاد دانشگاه. با استاد كه آمدند، فهميدم در دفتر تنها نبوده. نگذاشتم بفهمد از آمدنش چقدر خوشحالم. پسرها يك پياز را آن دورها گذاشتهبودند تا با سنگ هدفگيري كنند. نوبت سيروس و بهمن شدهبود، اما جلو استاد فرهي خجالت ميكشيدند. استاد فرهي هم پنج سنگ جمع كرد و آمد در جايگاه ايستاد و هدفگيري كرد. چهار تا از سنگها به هدف خورد. سيروس و بهمن هم هر كدام سه سنگ به هدف زدند. نوبت من شده بود. پياز از ضربهي سنگها آبلمبو شدهبود. من اما محض رضاي خدا حتي يك بار هم نتوانستم بزنمش. مهم هم نبود، چون او بازي نميكرد. زير سايهي درختي دراز كشيده بود. هزار فكر به سرم زد. گفتم لابد توي دفتر جلو استاد فرهي با آن "پتياره" حرفش شده و زودتر آمده، استاد هم نخواسته او را با آن حالش تنها بگذارد، با او آمده. خب البته اين فكر درست نبود. چون بعدها راجع به آن روز با هم صحبت كرديم و او گفت از اينكه ديده من با پسرهاي ديگر سرگرم بازي و درواقع مسخرهبازيام، ناراحت شده و رفته گوشهاي دراز كشيده. خب من هم از اينكه در بازيِ ما شركت نميكرد، حرصم درآمده بود؛ اين بود كه آن پياز لهيده را از شاخهي درختي آويزان كردم و رفتم سراغش و آنقدر سربهسرش گذاشتم تا بلند شد و آمد پيش ما. اگر دقت كنيد، عكسِپاييني، من هستم با شاخهي درخت و آن پياز لهيده؛ آن هم كه دراز كشيده، لابد خيلي بهتر از من ميشناسيدش. همان روز بود كه براي اولين بار آمد خانهمان. به مادرم گفته بودم بعد از ناهار ـ دو، سه ـ ميآيم. نشان به آن نشان كه بعد از كوه رفتيم سينما، شام هم كباب خورديم: كنار خيابان، لبِ جو. راستي اگر شما بوديد حاضر ميشديد لب جو، نان داغ با كباب داغ بخوريد؟ ما ولي خورديم، دولُپي هم خورديم، خيلي هم بِهِمان چسبيد. مهران اما توي ماشين نشست؛ ميترسيد شاگردانش ببينند. از بچههاي دانشگاه فقط مهران تدريس ميكرد. استاد هم همان اول، پاي كوه از ما جدا شد. خانه كه برگشتم ساعت يازده شب بود. مهرداد و شهاب و پروين هم آمدند خانهمان، شفاعت. مهرداد كه نميخواست بيايد؛ شهاب و پروين راضياش كردند. يكراست رفتيم اتاق من. مامان و بابا هم آمدند. مامان كه رفت چاي بريزد، بابا هم به بهانهي آوردن زيرسيگاري از اتاق خارج شد. بعد مهرداد و شهاب بلند شدند و گشتي در اتاقم زدند و مثل همهي خبرنگارهاي ديگر، همهي جزييات اتاقم را زيرورو كردند. نام كفشهايم را خواندند؛ آن موقع هر بيست و سه جفت كفشم اسم داشتند: كفش پيادهروي، كفش پيادهروي زيرباران، كفش پاشنه تخمسگي، چكمهي آب حوضكشي، كوهنوردي، چلاغم كن ولي قدم را بلند كن، و بالاخره كفش خودكشي! بقيهاش يادم نيست. البته شما كه غريبه نيستيد، من فقط قبل از ازدواج در آنِ واحد بيست و سه جفت كفش داشتم. اين آقا مهرداد شما، اصلاً به فكرش نميرسد آدم بايد كفشش را براساس لباسي كه پوشيده عوض كند. پانل اتاقم را هم ديدند و كولاژ كاغذهاي آدامس و شكلات را. روي تختم هم دراز كشيدند تا پوستر چسبيده به سقف را هم ببينند. وقتي هم پوسترِ زير فرش را ديدند، براي آن زن نيمهبرهنه سوت كشيدند. آنها در ضمن با بدجنسي همهي ديوارنويسيهايم را خواندند. فقط آن موقع بود كه حال مهرداد طبيعي شد، وگرنه جلو مامان و بابا، تمام مدت سرش پايين بود و سيگار ميكشيد. فكركنم به شهاب كه مسببِ اصليِ حضورش در خانهي ما بود فحش ميداد. فحشهايي مربوط به بستگان نسبي، آن هم از نوع اُناث؛ منظورم فحشهايي مثل bastard و يا حتي cuckold است. اگر هنوز زبان انگليسيتان قوي نيست، پيشنهاد ميكنم هر چه زودتر برويد در يك آموزشگاه نامنويسي كنيد. البته اگر ميخواهيد توجهش را جلب كنيد، يا حتي حسادتش را برانگيزيد. يادم هست همان وقتها، قبل از ازدواج را ميگويم، از اين كه يكي دو ترم بالاتر از او بودم، داشت دق ميكرد. گرچه هر ترم شاگرد ممتاز ميشد و من به زور و با كمك گرفتن از اين و آن قبول ميشدم. آن اواخر هم كه ديگر درس نميخواندم. يك پايم دفتر روزنامه بود، يك پايم هم كه كاش قلم ميشد دنبال او، اين سينما و آن تئاتر و اين كنسرت و آن جشنواره. اسمش هم اين بود كه خبرنگاريم و داريم خبر تهيه ميكنيم. شبها هم كه ما را با ماشين تالار ميفرستادند خانه. آقا مهرداد هم سرراه پياده ميشد و ميرفت خانه، راحت و آسوده. آن اوايل از اين كه سرِ كوچهشان پياده ميشد و ميرفت لجم ميگرفت، حتي به ذهنش هم نميرسيد كه اول مرا برسانند؛ چون خانهاشان سرراه بود، اول او پياده ميشد. يك بار از حرصم گفتم: "رسيدي خونه، يه زنگ بزن!" و او فقط خنديد. هنوز هم عادت ندارد مرا جايي برساند.
از كلاس زبان ميگفتم. من بعد از خواندن ده ترم، هنوز ترم چهار بودم! در عوض ايشان آنقدر شاگرد ممتاز شد كه آموزشگاه، براي تشويق، شهريهي دو ترمش را پرداخت. يك بار روز امتحان آخر ترم دعا كرد رد شوم! گفت اگر رد شوم شيريني ميدهد. من اما چون مطمئن بودم قبول ميشوم، براي حرص دادنش گفتم اگر رد شوم خودم شيريني ميدهم؛ اما اگر او رد شد شام ميدهم. اسمش را كه توي تابلوي اعلانات ديديم، يكراست رفتيم شيكترين رستوراني كه دسر و شيريني هم داشت. اين بار هردويمان رد شدهبوديم. بايد هم شيريني ميدادم، هم شام! آن روز ركورد پيادهروي را شكستيم. از كلاس زبان من، تا آموزشگاه او و بعد پياده تا رستوران. چهار ساعت و نيم راه رفتيم و هرچه شاخ و شانه كشيدن بلد بوديم براي هم كشيديم. من ميگفتم اشكالي ندارد، رد شدم، عيبي ندارد، با اين حال من همچنان به خواندن زبان ادامه خواهم داد، ولي تو به زودي ازدواج خواهي كرد و يكي دو سال ديگر، همديگر را در خيابان خواهيم ديد. آن روز، من در حالي كه شاد و شنگول با كلاسور در خيابان قدم ميزنم تا بروم آموزشگاه، ناگهان تو را با خانواده و اهل و عيالت ميبينم. تو دست يك بچه را در دست گرفتهاي و بچهاي هم در بغل داري؛ زنت هم بچهاي شيرخواره در بغل دارد و دست بچهاي ديگر را در دستش گرفته. و اضافه كردم: "تازه خانمت باردار هم هست!" و او خيلي جدي گفت: "مگر من سوپرمنم؟" و من از خنده، تقريباً توي خيابان غش كردم. او ميگفت: اتفاقاً برعكس، من به درسم ادامه خواهم داد و تو به زودي ازدواج خواهي كرد و سال ديگر كه من ترم يازده هستم، تو را و شوهرت را در خيابان خواهم ديد و براي رعايت آبرويت، اصلاً جلو نخواهم آمد تا سلام و عليكي كنيم. به رستوران كه رسيديم، ديديم اماكن رستوران را تعطيل كرده. او معتقد بود كه من ميدانستم اين رستوران تعطيل شده، براي همين آن را انتخاب كردهام. و من هر چه ميگفتم باور نميكرد. به نظرم بعد از آن روز بود كه آمد دنبالم. از رو نرفته بودم، برخلاف او باز هم ثبتنام كرده بودم. از كلاس كه تعطيل شدم، با حسرت به بقيهي دخترها نگاه كردم. همهشان پدري، برادري يا چه ميدانم دوستي داشتند كه آمده بود دنبالشان. من اما، ديگر برايم عقده شده بود. ميدانيد كه، من هم مثل بقيهي زنها دوست دارم ببينم مردي به خاطر من تا كلاس يا چهميدانم، مطب دكتر دنبالم آمده. به او هم گفته بودم؛ خيال داشتم يك عمله كرايه كنم تا بيايد دنبالم و دو تا كوچه آنطرفتر برود پيِ كارش؛ فقط براي دكور. او هم آبِ پاكي را روي دستم ريخته بود و همان اول گفته بود هيچ دوست ندارد دنبال كسي برود، مخصوصاً جلو آموزشگاه دخترانه، آن هم در آن ساعت و توي آن شلوغي. او را كه چند قدم پايينتر ديدم شاخ درآوردم. آن قلك سراميك هم دستش بود. قلك بهترين چيزي بود كه ميتوانستم از يك عملهي كرايهاي هديه بگيرم. اميدوارم ناراحت نشويد، اين جملهاي است كه خودش هم در مورد خودش بهكار برد. هديههاي بعدياش هم همينطور بودند. شادم ميكردند. ـ جعبهي خالي مسواك! ـ ماهها بود دنبال قوطي خالي مسواك ميگشتم تا مسواك داخلِ كيفم را توي كيسه فريزر نگذارم؛ و بالاخره او آن را كادوپيچ شده به من داد. شما را نميدانم اما من هميشه از هديهدادن نامزدها به هم بدم ميآمد. به نظرم كار لوسي است. شما هم اگر مثل زنان ديگر هديه برايتان مهم است، بهتر است از حالا بدانيد هيچ مناسبتي برايش فرقي نميكند، تولد شما، تولد خودش، سالگرد ازدواج، سالگرد آشنايي، سالگرد اولين بوسه! همه را از دم فراموش ميكند. در مورد من فرق ميكرد، گفتم كه، از هديهدادن نامزدها به هم بدم ميآمد؛ شعار هم نيست. آن شب هم وقتي او آن هديه را به من داد عصبي شدم، حالم بد شد. فهميدم او هم مثل همهيمردهاي ديگر است. از آنها كه براي نشان دادن دست و دلبازيشان هديه ميخرند و حسابي پول خرج ميكنند. ميخواستم هديه را باز نكرده پس بدهم، اما برق چشمانش را كه ديدم كنجكاو شدم بازش كنم؛ و وقتي بازش كردم، از شادي نميدانم چه كردم، به نظرم چند بار پريدم هوا؛ نه يادم آمد وسط خيابان بوسيدمش. فكر نميكنم شما از اين خطاها مرتكب شويد. اصلاً فكر نميكنم از اينجور هديهها خوشتان بيايد تا به خاطرش وسط خيابان مرد همراهتان را ببوسيد. خوشبختانه هديههايش همه عجيب و غريب بودند. يك بار يك پلاكارد هديه داد. تا آن موقع خودم نفهميده بودم روز تولدم مصادف با يك حادثهي دلخراش است، يك عزاي عمومي! خندهدار است نه؟ از نظر او اين بيدقتي براي يك خبرنگار غيرقابل بخشش بود. او گشته بود و خوشرنگترين پلاكاردي را كه فرارسيدن سومين سالگرد اين فاجعهي ملي را به عموم مردم شهيدپرور تسليت ميگفت، پيدا كردهبود و نميدانم چگونه توانسته بود آن را دور از ديد مردم يا نيروي انتظامي كش برود. البته هنوز هم نميدانم آن پلاكارد زرد را چطوري و از كدام ميدان دزديده. فقط در مقابل اصرارهاي من، گفت اين آخرين فن از رموز خبرنگاري است كه استاد فرهي فقط به او گفته و تأكيد كرده نبايد اين فن را به هركس و ناكسي ياد داد!
ميبينيد؟ بي آن كه بخواهم، نامهام تبديل شده به دفتر خاطرات. راستي يادم رفت اول نامه بگويم كه اگر دلتان خواست ميتوانيد اين نامه را به مهرداد هم نشان بدهيد. اصلاً ميتوانيد نامه را با مهرداد بخوانيد؛ وقتي روي تخت دراز كشيدهايد و وقت ميگذرانيد. اما مواظب گلميخهاي كنار پنجره باشيد. اگر بيهوا بلند شويد، سرتان به گلميخهاي پرده اصابت ميكند.
از ديگر لحظات خوش و خرم و شادي كه ما با هم داشتيم، شبهايي بود كه من كابوس ميديدم. شما كه شكر خدا كابوس نميبينيد؟ كابوسهاي من اما وحشتناك بود. من البته چهار پنج سالي ميشود كه ديگر كابوس نميبينم. آن وقتها اما در هفته، خوراكِ سه چهار شبم بود. از آنجا كه همهي كابوسهايم را روي همين تخت ميديدم، گاهي شك ميكتم كه نكند كابوسديدنم مربوط به تختخواب باشد. اميدوارم با اين اوصاف، امشب كه روي اين تخت ميخوابيد كابوس نبينيد! يك بار خوب يادم هست؛ مهرداد را كشته بودند و من چهرهي قاتلش را ديده بودم ـ يكي از همكاران بخش اداري دفتر روزنامه بود كه دو سه باري با او دعوامان شده بود ـ وقتي فهميد ديدمش، دنبالم كرد؛ چند قدمي دويدم، همه جا تاريك بود و خلوت. لحظهاي ايستادم؛ ديگر بعد از او نميخواستم بمانم، همه چيز تمام شده بود، ايستادم تا مرا هم بكشد. تا همكار اداري دفتر روزنامه برسد، استاد فرهي را آوردم بالاي سرش و خودم پشت به او كردم و زدم زير گريه. فرهي جلوي او زانو زده بود و زار ميزد؛ وقتي برگشت به طرف من، ديدم همهي موهايش سفيد شده. همكار اداري دفتر روزنامه به من رسيدهبود كه بيدار شدم. ساعت پنج صبح بود. آنقدر زار زدم و بيتابي كردم كه مهرداد مجبور شد بلند شود و چراغ همهي اتاقها را روشن كند و همهي زواياي خانه را نشانم دهد و مرا تا آشپزخانه بغل كند و مانند يك بچه روي ميز آشپزخانه بنشاند و آنجا برايم چاي درست كند و كلوچه در فر گرم كند و با هم چاي و كلوچه بخوريم تا بالاخره من باور كنم كه سالها نگذشته و او مهرداد است و زنده است و كسي او را نكشته و اين خانه خانهي ديگري نيست و اسباب و اثاثيه همانها هستند و... فنجان خالي چاي را كه توي نعلبكي گذاشتم، كلوچه توي گلويم گير كرد و باز ياد آن كابوس افتادم و باورم شد كه سالها گذشته و او مهرداد نيست و خانه، خانهي ديگر است و من او را از دست دادهام و... و باز گريه كردم و زار زدم. و او براي آن كه باور كنم همه خواب بوده، از روزهاي خوشمان گفت، و وقتي قيافهي ناباور مرا ديد، آلبومها را آورد و عكسها را نشانم داد، عكسهاي عروسيِ خودمان را. از جزييات عروسيِ خصوصيمان گفت. ميدانيد، ما قبل از مراسم مسخرهي عروسيِ رايج، خودمان عروسي كرديم با مراسمي كه روزها و شبها برايش نقشه كشيدهبوديم. كلي هم بحث كرديم تا در مورد جايش به توافق رسيديم. در همان دشت اختصاصي خودمان که حالا خردلي، قهوهاي، قرمز و زرد شده بود؛ خودمان دو تا، در حضور استاد، با آداب تمام، چيزي در حد كمال. با ماشين استاد رفته بوديم. او با كت و شلوار سفيدش آمده بود، من اما كت و دامن كوتاه سفيدم را پشت درختها پوشيدم. جنس هر دو از يك پارچه بود و هر دو را يک خياط دوخته بود. يكي دو نكته را هم استاد تذكر داده بود؛ يادم هست دسته گل سفيدي كه مهرداد برايم چيدهبود را با حرص از دستش گرفت و گلهايش را مرتب كرد و پس داد و به تأكيد سر تكان داد و گفت: "اين!... بايد همه چيز درست باشد." و مهرداد خنديد و دسته گل را به من داد. استاد كه دست به دستمان داد، او مرا بوسيد و من نيز او را؛ و استاد هردومان را كه بوسيد رفت كنار رودخانه سيگاري بكشد. كمي بعدتر كه به او پيوستيم، رديف گلي را كه از غنچههاي ياس سفيد درستكردهبود، روي پيشانيام بست. ديگر غروب شدهبود، آتش روشن كرديم و دور آتش رقصيديم و آنقدر رقصيديم كه آخرش كار به زوزهكشيدن و سرخپوستبازي كشيد. استاد فرهي هم دور آتش كه ميرقصيد مدام "تومبا بومبا بالابام بومبا" ميخواند؛ ما هم با او همصدا شديم و آنقدر خوانديم و فرياد زديم كه صداهايمان گرفت. البته قسمت پاياني جشن، مثل اغلب عروسيها، فيالبداههكاري بود و برنامهريزي نشده بود. اولين دعواي پس از ازدواجمان را هم در بازگشت مرتكب شديم. دعوا كه نه، اختلاف نظر بود؛ بر سرِ حمل كيفِ من، يا بهتر بگويم چمدان من، تا ماشين. آن روز صبح به خاطر مصاحبهاي كه اول صبح با رييس فرهنگسرا داشتم، بند و بساط زيادي همراهم بود: دوربين عكاسي و فلاش و سهپايه و ضبط و چهار پنج تا نوار خام و... و خب نميشد كيف دوربين را دست هركسي داد. شب هم بايد مصاحبه را روي كاغذ پياده ميكردم. بعد از آن هم بحث هميشگيمان بر سرِ كيفِ سنگينِ من بود. خب دلم نميخواست بدهم او بياورد، كيف من بود، خودم بايد ميآوردم. از مرداني كه چمدان يا كيف سنگين خانمي را حمل ميكنند بدم ميآيد. ـ به او هم بارها گفته بودم، به شوخي يا جديـ ولي او هميشه اين حرفم را نشنيده ميگرفت. اين جملهي "خانمها مقدمترند" هم به نظرم حرف مزخرفي است. چه دليلي دارد؟ اصلاً چه كسي گفته زن بايد اول از در عبور كند؟ اينها احترامهاي الكي است كه مردها اختراع كردهاند تا ميزان بزرگي و منش خودشان را نشان بدهند. تا قبل از ازدواج كه خوب حريفش ميشدم؛ اما بعد از ازدواج ديگر زورم نميرسيد. با هم كه به خريد ميرفتيم بيبرو برگرد ساكهاي خريد را او حمل ميكرد و حاضر نبود حتي نايلكس يك كيلوييِ پياز را بدهد به من تا خانه بياورم و مرا خيلي عصباني ميكرد. سفرهايمان كه ديگر نورِ علي نور بود. چمدان و دو تا ساك و كيف خودش را برميداشت و من فقط بايد كيف رودوشيام را كه محتوي يك كتاب و دفتريادداشت و دو سه تا مداد و خودكار و مقداري لوازم آرايش بود ميآوردم. آن وقت انتظار داشت باور كنم با او شريكم و برابر. در بازگشت هم، يك ساك سوغاتي به چمدانها اضافه ميشد و اگر سفرمان به شمال بود، اغلب يك صندوق حصيري پر از صنايع دستي هم قوزبالاي قوز ميشد؛ و همه را بايد خودش ميآورد. يك روز طبق معمول از ماشين كه پياده شديم، براي سي و دومين بار از او خواستم يكي از ساكها را به من بدهد. و او نگاهي به من كرد و در سكوت، چمدان را به طرفم دراز كرد. چمدان را گرفتم. سنگينتر از آن بود كه انتظار داشتم. لحظهاي بعد، هر دو ساك را به طرفم دراز كرد. ساكها را هم گرفتم. بعد بستهي سوغاتيها را به من داد و در آخر بندِ كيفِ چرمياش را هم انداخت دورِ گردنم. اينها را ميگويم كه بدانيد با او نميشود بحث كرد، فقط ميشود لجبازي كرد. از اصرارهاي زياد من عصباني شدهبود، اما صد متر جلوتر، ديگر آرام شدهبود. ـ اين اتفاق هم البته در مورد مهرداد خيلي بهندرت پيش ميآيد، منظورم عصباني شدن و بلافاصله آرام شدن است! ـ همچنان دستِخالي، از روي جدول كنار خيابان ميآمد و "گردو شكستم" بازي ميكرد؛ و من كه كم مانده بود زير آن همه ساك و چمدان، كمرم خم شود و زانوانم تا شود از پيادهرو بهدنبالش ميرفتم. او دستهايش را به طرفين باز كرده بود و با آسودگي خيال سوت ميزد و از روي جدول كنار خيابان ميآمد. پانزده دقيقه پيادهروي تا خانه، چهل دقيقه طول كشيد. به نفس نفس افتاده بودم ولي جرأت نميكردم به او چيزي بگويم. تا آن موقع چند نفري از مقابلمان رد شدهبودند و با تعجب به ما نگاه كردهبودند. زن و شوهري هم از دور ما را به هم نشان دادند و با خنده دور شدند. كم كم خودمان از موقعيتمان خندهمان گرفت. چند مرد هم با نگاه تعقيبمان كردند و خنديدند، ما ديگر به مرحلهي غش و ريسه رسيدهبوديم. من زير آن همه بار، حتي قدرت خنديدن نداشتم. ميترسيدم بخندم و بند بندم از هم جدا شوند و همچنان نميخواستم چمدان را زمين بگذارم. مهرداد از خنده كممانده بود توي جوي آب بيفتد؛ در همان موقع، يكي از اقوامش از كوچه پيچيد، كه با ديدن ما در آن وضع، حسابي جاخورد. مهرداد دستِ خالي بود و من زيرِخروارِ ساك و چمدانها، حتي نميتوانستم نفس تازه كنم. چيزي نگفت اما خنديد و پس از سلام و عليكي كوتاه رفت. لابد زنذليليِ خودش را با مردسالاريِ موجود ميان من و مهرداد مقايسه ميكرد! تازه شش ماه بود ازدواج كردهبوديم.
اصلاً هيچ ميدانستيد اين آقا مهرداد، "شبهاي چهارشنبه هم غش ميكند!؟" البته اين مَثَل را براي خنده نوشتم؛ مرحوم دهخدا اينطور معنياش ميكند: "علاوه بر آنچه شما از بديِ كالا و بيدواميِ آن ميگوييد، عيوب ديگر هم در آن هست." منظورم اين است كه علاوه بر آنچه تا به حال گفتم، بيدقت است؛ هميشه دنبال عينك يا فندك يا سيگار و زيرسيگاري و چه ميدانم چوبسيگارش ميگردد و تا من از جايم بلند نشوم پيدايشان نميكند. لباسهايش را و لنگههاي جورابش را از زير مبلها و كنار و گوشههاي خانه پيدا ميكنم. هميشه كنترل تلويزيون را با خودش ميبرد آشپزخانه جا ميگذارد و گوشي تلفن را در اتاق خواب گم ميكند. گاهي ساعتش را توي دستشويي پيدا ميكنم و كليد انباري را درست دو ماه پس از آن كه مطمئن شدم گم شده، موقع رخت شستن در جيب كاپشن كثيفش مييابم. شما بايد از كليدهاي خانه سه دسته كليد يدكي تهيه كنيد تا مطمئن باشيد با او پشت در نميمانيد. راستي از من به شما نصيحت، هيچ وسيلهيبرقي را براي تعمير به دستش ندهيد، چون محال است ديگر آن را سالم ببينيد. فكر نميكنم ديگر با اين اوصاف، يك روز هم بتوانيد تحملش كنيد. شايد هم من كمي بيانصافي كرده باشم.
خب خيلي از خودمان گفتم. حالا ديگر ميتوانيم از شما حرف بزنيم. راستي هيچ ميدانيد در خانه چه لقبي به شما دادهام؟ "زليلمرده"! نخير، اشتباه نكنيد، غلط املايي نيست، به نظر من، البته خيلي ميبخشيد، به نظر من، شما از آن "ذليلمرده"ها هستيد كه با "صاد"، "ضاد" هم ميشود نوشتتان. درست كه من هنوز دقيق نميدانم او چند نامه براي شما نوشته و يا سركار خانم چند نامه براي ايشان فرستادهايد، اما شايد فقط من شما را بشناسم. شما هماني هستيد كه با طرح سؤالهاي بهجا و نابهجايتان به وسيلهي تلفن و نامه و فكس و غيره، ابتدا حواس شوهر مرا پرت كرديد و سپس با ارسال گزارشهاي درِپيتيتان خواستيد باب صحبت را با شوهر من بازكنيد، قبول كنيد آن گزارشي كه با پست سفارشي به آدرس منزلمان فرستاديد به درد پيكهاي دبستاني هم نميخورد؛ من سه بار خواندمش تا نكتهاي مثبت در آن بيابم و به قول معروف پيچش مويتان را ببينم، اما شما از بديهياتي گفتهبوديد كه بچههاي دبستاني هم از آن آگاهند. بعد هم با لاسهاي ادبيتانـ البته من اسمش را گذاشتهام "لاس ادبي"، شما ميتوانيد همچنان آن را نقد و بررسي بناميد ـ راجع به رمانهاي عهد بوق و حتي كتابهاي روز، ذهن شوهر مرا به خود مشغول كرديد. و البته مزخرفترين كاري كه ميتوانستيد بكنيد ارسال آن كارتتبريكها بود. شوهرِمن از اين لوسبازيها متنفر است. هرچند هر كدام آن كارتها هم هزار معنا داشت و مهرداد معناي آنها را درك نكرد؛ مثلاً همان كارت اولي، همان موقع هم فهميدم، كمترين معنياش اين است: زنت كه مُرد، با كله ميآيم سراغت! براي همين هم آن كارت تبريكها را به پانل زدهام، تا جلو چشم هردومان باشد. البته من هر بار به شوخي يا جدي از شما ياد كردم، شوهرم سكوت كرد. يك بار از آن روزهايي كه رفتارش از لحظهي ورود به خانه مشكوك بود تا طرز لباس عوضكردن و دست و رو شستن و روي مبل نشستنش همه غيرمعمول بود، بيمقدمه كنارش نشستم و گفتم خب، از "ظليلمرده" چه خبر؟ او نگاهي به من كرد و خنديد و من براي اثبات شرافت لكهدار شدهام! مجبور شدم حدسهايم را برايش تشريح كنم: حدس ميزنم "ضليلمرده" به بهانهي ديدار فرهي به دفتر روزنامه آمده و بعد مخ تو را كار گرفته و كارگرفته و كارگرفته تا ديروقت شده و همه خداحافظي كردهاند و او براي جبران زمان ازدست رفتهات، خواسته با ماشين به منزل برساندت، و سرراه رفتهايد يك كاپوچينو هم خوردهايد. مهرداد فقط خنديد و تخيلِ قويِ مرا تحسين كرد و پيشنهاد كرد روزنامهنگاري را كنار بگذارم و به جايش رمان بنويسم. ولي من به اين سادگيها فريب نميخورم. مهردادي كه چهارده سال هر روز به جز جمعهها، ساعت شش و بيست دقيقه، به منزل آمده، چطور ميتواند يك روز ساعت ۶ به خانه برسد؟ كافي بود به كشوهايش نگاهي بيندازم؛ نه آن كه فكر كنيد قبلاً هم اين كار را كردهام، نه؛ به جز مواقعي كه دنبال چيزي گشتهام و يا خودش تلفني از من خواسته عينك يدكي يا چه ميدانم شمارهتلفن يا آدرس فلان كس را از توي كشوي ميزش پيدا كنم. نامهها و بقيهي كارتتبريكهايتان هم همانجاست. گرچه تا به حال مدركي عليه شما پيدا نكردهام، ولي به اين زوديها از تك و تا نميافتم. يكي دو ماه پيش، از خريد كه آمدم، ديدم مقابل كشوهايش نشسته بود و چيزي را جستجو ميكرد؛ به نامهي شما كه رسيد، آن را خواند و مدتها به كارتتبريك ارسالي خيره شد و بعد آن را موقتاً گذاشت روي ميز. راستي تا يادم نرفته بگويم؛ از من ميشنويد عطرتان را عوض كنيد. از بوي عطرهاي تند بدش ميآيد. باور نميكنم تا به حال اين را به شما نگفته باشد. يكي دوبار روي كتش بوي عطر تندي مانده بود، كه مجبور شدم كتش را سه روز در آفتاب آويزان كنم. البته به رويش نياوردهام، شايد هر زن ديگري بود، با استنشاق چنين بويي، يك موي سالم روي سر شوهرش باقي نميگذاشت.
فكر نكنيد از همه چيز بيخبرم. خيلي خوب هم خبر دارم. نه آن كه فكر كنيد مهرداد چيزي گفته، نه. مثلاً همين الان ميدانم براي چه بعضي وقتها ريش ميزد و كت و شلوار دامادياش را ميپوشيد و ميرفت دفتر روزنامه! لابد مستقيم يا غيرمستقيم از ميترا ـ همكارمان ـ شنيده بود كه آن "پتياره" ـ ميبينيد؟ براي هر كسي يك اسم گذاشتهام! ـ مثلاً فردا قرار است بيايد دفتر به همكارانش سربزند، البته من كه با چشمان خودم نديدم، ولي ميشد حدس زد كه دارد چه غلطي ميكند. شما كه آن دختر را نديدهايد. دفتر كه ميآمد، اندازهي يك عروس آرايش ميكرد و رنگ و لعاب به سر و صورتش ميزد. بعد، از آن اولِ در با همه روبوسي ميكرد تا به استاد فرهي ميرسيد. استاد را البته با احساس بيشتري ميبوسيد. گاهي آبدارچيهاي طبقات ديگر هم كه از آمدنش خبردار ميشدند، با بهانه و بيبهانه به دفتر روزنامه ميآمدند و به زور روي ميزهاي ما را دستمال ميكشيدند تا سهميهاشان را دريافت كنند. بعد كه فرهي براي حروفچيني هفتهنامه استخدامش كرد، ديگر فاتحهي مهرداد را خواندم؛ برايم بدترين روزهاي هفته، يكشنبهها بود كه روز مقابلهي اوزاليد مجله بود، و مهرداد بايد از صبح زود ميرفت دفتر تا اوزاليدها را مقابله كند، و آن "پتياره" هم بايد ميرفت تا اگر "واوي" جا افتاده بود، بگذارد سرجايش. خانم جان، هر چه باشد من كه كارم فضولي است، و براي فضوليهايم حقوق ميگيرم، چطور ميتوانم نفهمم كه آن شازده خانم روزهاي يكشنبه غليظتر آرايش ميكند و مانتوهاي جديدش را يكشنبهها ميپوشد و عطرهاي سيوپنجهزارتومانياش را فقط يكشنبهها ميزند. شايد تمام آن مدت تخيلِ صاحبمردهي من خيلي بيشتر از رابطهي آن دو تا كار كرده باشد! ولي حواس مهرداد حتماً يكشنبهها پرت ميشده و تا دو سه روز هم گيج و منگ بوده. براي همان كمتر مزاحمش ميشدم و ميگذاشتم راحت باشد؛ به پر و پايش نميپيچيدم. حالا شايد تمام آن مدت حتي محل سگش هم نگذاشته؛ ولي من عادت كردهام از تخيلم خيلي بيش از ديگران كار بكشم. اينها را مينويسم كه بعدها نگوييد فلاني خدابيامرز خنگ بود؛ منظورم بعد از زماني است كه به من مرگموش خورانديد! شوخي کردم. بهتر است ديگر از "پتياره" حرفي نزنيم. راستي لازم نيست بترسيد، خطري از جانبش موقعيت شما را به خطر نمياندازد. حالا ديگر ازدواج كرده و حتي جرأت ندارد براي خريد يك روزنامهي حتي عصر، بياجازهي شوهرش از خانه خارج شود. به جايش ميتوانيم از شما حرف بزنيم؛ از "ضليلمرده"، نخنديد؛ اصلاً من عشقم كشيده هر بار با يك "ز" بنويسمتان. اين را هم بگويم كه فكر نكنيد به همين چند تا "ز" موجود در زبان فارسي رضايت ميدهم. شش هفت تايي "ز" ديگر هم ساختهام كه به موقعش از آنها هم استفاده خواهم كرد.
ميبينيد كه همه چيز شسته است و تميز. غذايي هم در آرامپز، بار گذاشتهام. حدود نُه شب، آمادهي خوردن است. سرزدن هم نميخواهد. نه آن كه فكر كنيد من زنِ خانهداري هستم و يا ميخواهم وانمود كنم كدبانويي كامل هستم؛ من از گردگيري بدم ميآيد، از آشپزي متنفرم و از ظرفشستن بيزار. اما امروز دلم خواست خانه را طوري تميز كنم كه به قول شاعر، انگار "عزيزترين عزيزها" مهمانم است. لازم نيست حتي خجالت بكشيد. من كه همه چيز را ميدانم. امشب كه من و دوستانم به عروسي رفتهايم، شما هم ميتوانيد جشن بگيريد. اولش نميخواستم بروم. چون از عروسي رفتن بدم ميآيد. من عروسيِ خودم را به زور تحمل كردم، چه برسد به عروسيِديگران. البته در اين مورد، مهرداد هم با من همعقيده است. ما اگر اصرار خانوادههايمان نبود، محال بود آن مراسم احمقانه را برپا كنيم. امشب هم نميخواستم بروم، چون به اصرارهاي مهرداد شك كردم، رفتم. مهرداد هم ميداند من از مجلس عروسي بدم ميآيد، براي همين هيچوقت به من اصرار نميكند بروم. اما ديشب ميگفت بروم، براي تغيير روحيهام خوب است. اصرار كه كرد، شك كردم. اول به خودم نهيب زدم كه اشتباه ميكنم و اين يكي هم مثل مورد پتياره است. اما كمي كه فكر كردم مطمئن شدم. اين بود كه رفتم. ميدانيد؟ من حتي ميدانم شما از چه تاريخي با هم صميمي شديد. تعجب ميكنيد؟ منظورم اين است كه دقيقاً يك ماه و شانزده روز ديگر ميشود سه سال كه شما پنهاني همديگر را ميبينيد. منظورم محيط كار نيست. چون آنجا، حتي اگر من هم نباشم، بقيهي بچههاي دانشگاه هستند و حضور حتي يكي از آنها كافي است تا مانع بشود كه شما دو تا از ديدار هم لذت ببريد. آن هم بچههاي ارتباطات كه منتظرند يك مورچه به سوسكي آلماني نگاه چپ بكند، تا هزار تا گزارش و عكس و نقد و تحليل، به استاد فرهي ارائه دهند. لابد تعجب ميكنيد كه اگر ميدانستم، چرا رفتم عروسي!؟ خب، ميروم چون عاشقش هستم. چون ميخواهم بداند كه عاشقي مثل من پيدا نميكند. شما فعلاً برايش تازگي داريد، ولي نميتوانيد مثل من باشيد. چون همهي لحظههاي بغلزدن، بوييدن، و عشقورزيدنش را پُر كردهام. شما نميتوانيد جورِ تازهاي بغلش كنيد. به او ثابت كردهام هيچكس نميتواند به پاي شيفتگيِ من برسد. از اين به بعد هم خيال دارم بيشتر تنهايش بگذارم و به همهي مهمانيهاي شبانه و مسافرتهاي دوستانه بروم تا هر چه زودتر از بغلزدنهاي شما كلافه شود. مطمئن باشيد خودتان را هم بكشيد، هيچ جور نميتوانيد او را بغل كنيد كه من صدبار بغل نكرده باشم. شرط ميبندم نميتوانيد وقتي نشسته و روزنامه ميخواند آهسته از بالاي سرش خم شويد و ببوسيدش و بلافاصله كلهمعلق بزنيد و بنشينيد توي بغلش و روزنامهي له شدهاش را به كناري پرت كنيد و لبخندِ نشسته بر لبش را با بوسهاي طولاني، بر لبتان بدوزيد. شما حتي نميتوانيد به او بگوييد دوستت دارم، چون به هر لحن و هر لهجه و هر زباني كه بگوييد به ياد من ميافتد. شما خيلي زودتر از من برايش كهنه ميشويد؛ بلكه بدتر از آن، ترحمانگيز خواهيد شد.
اين نامه را هم براي اين نوشتم كه بدانيد آنقدرها كه فكر ميكنيد خنگ نيستم. حالا ديگر شما هم خيلي چيزها در مورد من و مهرداد ميدانيد و در جاي جاي خانه مرا ميبينيد. اگر روي تختخواب بخوابيد به ياد حرف من ميافتيد و مواظب سرتان ميشويد تا به گلميخ پرده نخورد. اگر مقابل تابلو خيانت بايستيد به ياد من ميافتيد. اگر كارتتبريكهاي خودتان را كه به پانل نصب شده ببينيد، ياد من ميافتيد؛ و اگر قلك سفالي، آلبومها و خيلي چيزهاي ديگر كه در اتاق به چشم ميخورند، شما را به ياد من نيندازد، اگر شام بخوريد، ديگر حتماً به ياد من ميافتيد. مهرداد اگر دنبال كنترل تلويزيون بگردد، شما ميدانيد در آشپزخانه است، و اگر گوشي تلفن را نيافتيد، شما ميدانيد در اتاقخواب است، اگر مهرداد ساعتش را گم كند، شما پيدايش ميكنيد، و اگر كليد انباري را خواستيد، لااقل شما ميدانيد در جيب كاپشنش است؛ و شما اگر پتياره را هم ببينيد ياد من ميافتيد. شما همهي اين كارها را با بهياد آوردن من، انجام خواهيد داد. شما حتي اگر كابوس هم ببينيد، به ياد من ميافتيد، اصلاً شايد در كابوستان، من هم باشم. حالا من در خلوتتان هم هستم. ميبينيد؟ همهي جوانب كار را سنجيدهام و از ميان همهي محاسباتِ صددرصديام، فقط دو درصد حدس ميزنم كه اين نامه را نيابيد؛ نيمدرصد حدس ميزنم كه نياييد، و گذشته از اشتباهم در مورد پتياره كه فقط يك سوءتفاهم بود و بس، در مورد شما فقط يك هزارم درصد احتمال ميدهم كه اصلاً رابطهاي بين شما دو نفر نباشد!!
بهار ۸۰
| آذردخت بهرامي به سال ۱۳۴۵ در تهران به دنيا آمدهاست. او فارغالتحصيل رشتهء ادبيات نمايشي از فرهنگسراي نياوران و رشتهء تئاتر عروسكي مدرسه صدا و سيما است و در زمينهء تئاتر و تئاتر عروسكي تجربههايي دارد اما حيطهء اصلي او هميشه قلم بوده است. او در تهران زندگي ميكند و از راه نوشتن فيلمنامه گذران ميكند. بهرامي از نخستين اعضاي كارگاه گلشيري در گالري كسري است و در اين حلقه تنها نويسندهاي است كه به طنز نيز عنايتي داشته است. از او داستانهايي در مطبوعات، جنگها و مجلات ادبي معتبر داخل و خارج كشور منتشر شده است. |
فیلم های رسمی :
Pi
Requiem For Dream
دارن ارنوفسکی متولد 12 فوریه سال 1969 در بروکلی نیویورک.
ارنوفسکی از بچه گی عاشق هنر بود و حتی بر روی دیوار خیابان ها نقاشی می کشید و در سال های بعد علاقه بسیار زیادی به فیلم های کلاسیک و کمدی پیدا کرد. او بطور یک یهودی تربیت شد. بعد از تمام کردن دوره دبیرستان ارنوفسکی به دانشگاه هاروارد رفت و در اونجا رشته فیلم های اکشن و انیمیشنی را گذراند. او کار در سینما را با کارگردانی و فیلم نامه نویسی آغاز کرد. ارنوفسکی بعد از تمام کردن رساله دکتری خود جوایز زیادی را از طرف فستیوال های بزرگ جهان برای فیلم های خود کسب کرد.
ويژگی های شاخص فیلم هاي آرونوفسکي
استفاده از سبک های سوررئال و پیچیده
استفاده از چند عکس و تصویر با فاصله بسیار کم (Hip Hop Montage)
قطع ناگهانی تصویر, محو کردن یک تصویر سفید رنگ برای تاکید
استفاده از موسیقی های نامعقول و موسیقی های که در سینما تابحال استفاده نشده است
به تصویر کشیدن صحنه های نامعقول و زمخت بدن بازیگران
اولین فیلم ارنوفسکی فیلمی بود که در دوران دانشجوی خود ساخت با نام supermaket sweep بود. این فیلم هم در آن زمان به بخش نهایی اکادمی فیلم های دانشجوی راه یافت. این فیلم متاسفانه اصلاً در دسترس نیست و اصلاً برای موارد تجاری فروش نرفت.
ارنوفسکی در دوران دانشجوی خود یکبار دیگه هم فیلم ساخت. نام فیلم Protozoa بود. ارنوفسکی این فیلم رو درسال 1993ساخت این فیلم مانند فیلم Supermarket Sweep هیچ وقت برای فروش منتشر نشد. داستان این فیلم مربوط به 3 نفر معتاد به تماشای تلویزیون است.
بعد از این فیلم ارنوفسکی حدود 5 سال هیچ فیلمی نساخت و بعد از این زمان طولانی فیلمPi را ساخت.
ارنوفسکی با ساختن فیلمPi یک ارزش و مقام بسیار قوی را در جهان بدست آورد. ارنوفسکی این فیلم را در سال 1998ساخت و بخاطر ساخت این فیلم مجبور شد پول های زیادی از دوستان و فامیل های خود قرض کند و تعداد زیادی قطعات کامپیوتری برای استفاده در این فیلم بخرد. این کمبود پول به حدی بغرنج شده بود که از هر دوست و آشنایی که اونها رو می شناخت در خواست 100 دلار پول برای پایان دادن فیلم می کردند. ولی بعد از اکران فیلم فروش بسیار خوبی کرد (حدود 60000دلار) و موفق شد برنده جایزه بهترین فیلمنامه از Independent Spirit award بشه بعلاوه کاندید و برنده بهترین جوایز از جشنواره های مختلف هم شد. بسیاری از نقادن ارنوفسکی را بخاطر اینکه توانسته در سنین جوانی خود فیلم ای پرمحتوا و تاثیر گذار بسازد تحسین کردن.
چهارمین فیلم ارنوفسکی Requiem For Dream و یا مرثیه ای برای یک رویا است.
ارنوفسکی در این فیلم نیز بسیار موفق بود و توانست جایزه بهترین کارگردان در ژانر دراماتیک را از فستیوال sundance برای این فیلم کسب کند و همچنین توانست یکی از کاندیداهایIndependent Spirit award بشود و توانست جوایز بسیار دیگری را نیز بدست بیاره.
از این فیلم دو نسخه پخش شده یک نسخه , نسخه ای است که با چندین سانسور و در اون سالها در سالن های سینمایی و تئاتر پخش شد و نسخه دیگر نسخه ای هست که بر رویDVD و VHS منتشر شد. در یکی از مصاحبه های که با ارنوفسکی انجام شده بود ارنوفسکی این مطالب رو عنوان کرد و گفت: این فیلم قرار است در سالن های تئاتر پخش شود ولی بخاطر اینکه به این فیلم می توان از دو زاویه متفاوت نگاه کرد پخش این فیلم برای افراد کمتر از 17 یا 16 سال غیر مجاز است. برا همین فیلم رو مجبور شدن با سانسور در سالن ها پخش کنن.
این فیلم نیز مانند فیلم Pi واکنش های جهانی رو در پی داشت و بیشتر نقادن مطرح سینما این فیلم را یکی از بهترین فیلم های دنیای سینما معرفی کرده بوده اند.
ارنوفسکی نمایشنامه فیلمBelow را در سال 2002 با همکاری چند تن از دوستان دیگرش تمام کرد ولی اون فیلم رو خودش کارگردانی نکرد. در سال 2003 ارنوفسکی در فیلم مستند Hollywood High که در رابطه با مواد مخدر بود بازی کرد و تمام بازیگران در این فیلم که بیشترشون یا همه اشون کارگردان های بزرگی هستن با اسم حقیقی خودشون در این فیلم بازی کردن البته نمیشه گفت بازی چون در فیلم های مستند بازی در کار نیست.کارگردانی این فیلم برعهده Bruce Sinofsky بود.
فیلم های در حال ساخت:
هم اکنون (2005) ارنوفسکی مشغول ساختن فیلم Funtain یا فواره است. این فیلم در رابطه با مرگ و عشق هست و با بازی بازیگران فوق العاده ای همراه هست و تا آنجای که از سایت های مختلف در رابطه با این فیلم نقد خواندم این فیلم یک کار متفاوت از ارنوفسکی خواهد شد.
در این فیلمBrad Pit باید در یک زمان 3 نقش متفاوت را بازی کند و این 3 نقش در زمان های مختلفی اجرا میشه. اگر بتونه این نقشها رو بخوبی اجرا کنه فیلم رو واقعاً تاثیر گذار می کنه و ممکن این فیلم بیشتر از Requiem هم سر و صدا به پا کنه.به گفته ارنوفسکی این فیلم یک فیلم Post-Matrix هست.اگر فیلم Pi ارنوفسکی رو دیده باشید می ببینید که در فیلم Matrix چقدر از ایده ها و بعضی صحنه های که ارنوفسکی در Pi به تصویر کشیده توسط کارگردانهای Matrix(Andy Wachowski, Larry Wachowski) استفاده شده البته با کمی تغییرات.
شاید بعضی از صحنه های این فیلمی شبیه ادیسه 2001 کوبریک از آب در بیاد(فقط بعضی از صحنه ها) یا بعد از تمام شدن فیلم این فیلم را از بعضی نظرها با ادیسه مشابه بدانند همانطور که فیلم Pi را از بعضی جهات با کله پاک کن(Earser Head) دیوید لینچ شبیه دانستن.
نام این فیلم ممکن است عوض شود چون قبلاً هم چند اسم دیگر برای این فیلم انتخاب کرده بودند مثل Last Man ولی باز هم تغییر دادن.البته این جور تغییرات در سینما عادی هست
ارنوفسکی در آینده دو فیلم Lone wolf and cub و Filcker خواهد ساخت(اعلان شده). البته ممکن است این دو فیلم آخر را نسازد چون سابقه دارد که او کاری را شروع کند و به پایان نرسانده.
ارنوفسکی قصد داره دو فیلم برای دنباله فیلم های بتمن برای کمپانی برادران ورنز بسازه. امیدوارم که هیچ وقت نتونه این کار رو بکنه. در یکی از مصاحبه هاش این موضوع رو بیان کرده و وقتی گزارشگر بهش یک جوری فهمانده که بیشتر مردم دوست ندارند همچین فیلمی رو بسازی ارنوفسکی بهش گفت: صبر کنید و ببینید چی پیش می آید !
منبع : پرشين تولز
بيست و سومين دوره جشنواره ونکوور از 23 سپتامبر تا 8 اکتبر و در هوای مطبوع پاييزی اين شهر برگزار شد. توالی زمانی اين جشنواره با ديگر جشنواره های معتبر کانادايی، تورنتو و مونترال، باعث شده که همواره در سايه آن دو باقی بماند و در حالی که جشنواره مونترال هرساله سعی می کند خود را در کورس رقابت با جشنواره تورنتو نگاه دارد ولی فاصله مکانی ونکوور از اين دو شهر رقيب باعث شده از لحاظ کيفی و کمی نيز از آنها دور بماند. بسياری از فيلمهايی که در اين جشنواره نمايش داده می شوند با اينکه جديدند ولی اولين اکرانشان را در جشنواره تورنتو تجربه کرده اند و اين عامل باعث شده تعداد فيلمهايی که اولين اکران را در ونکوور دارند به شدت کاهش يابد (تعداد فيلمهای تازه يکی از معيارهای قدرت جشنواره هاست). در عين حال، جشنواره ونکوور دو آس در آستين دارد: زيرجشنواره فيلمهای آسيايی و زيرجشنواره فيلمهای مستند که به ترتيب «ببر و اژدها» و «دگرگونی دنيا» نام دارند که انصافا بخشهای پرباری هستند. يک بخش جشنواره، به نام «تصاوير کانادايی» مخصوص فيلمهای کانادايی است که فرصتی برای کارگردان های داخلی فراهم می کند تا خود را نشان دهند و در هياهوی آدمهای کله گنده جشنواره های تورنتو و مونترال گم نشوند. دو بخش ديگر جشنواره امسال مخصوص فيلمهای آلمانی مستقل و فرانسوی بود و در ساير بخشها نيز فيلمهای تازه ای از نقاط مختلف دنيا به نمايش گذارده شد. در گزارشی که در پی می آيد سعی کرده ام فيلمهايی که ديده ام را معرفی کنم و البته گهگاه برداشت های شخصی ام را ادويه اين معجون بی سروته کنم. بر خلاف عادت عرف گزارش نويسی که جشنواره را به روزها تقسيم می کنند و از روز افتتاحيه به روز اختتاميه می رسند، ترجيح دادم به شيوه ای «21 گرم» وار پيش روم و تا آنجا که امکان دارد، ملاک توالی فيلمها را ارتباط مفهومی و مضمونی شان قرار دهم، بديهی است که در مواردی ناچار شده ام خلاف عهد پيش روم.
بهتر است از بهترين فيلم شروع کنم. گويا پس از «آمورس پروس» (2000) مکزيکی و «شهر خدا» (2002) برزيلی، اين بار نوبت سينمای شيلی بود که از قاره آمريکای جنوبی سر بلند کند. گرچه فيلم «ماچوکا» اثر آندره وود، هيچگاه در حد و اندازه های دو فيلم بالا نيست ولی در عرصه قصه گويی، شخصيت پردازی و کارگردانی حرفهايی برای گفتن دارد. داستان فيلم در بستر حوادث تاريخی سال 1973، به قدرت رسيدن آلنده و افول سريعش و کودتای پينوشه، رخ می دهد. در جريان اقداماتی که برای از ميان بردن اختلافات طبقاتی صورت می گيرد، گونزالو انفانته ثروتمند و پدرو ماچوکای فقير با يکديگر همکلاس می شوند. به طور پيش بينی پذيری که در چنين فيلمهايی مرسوم است، پس از مدتی با هم دوست می شوند ولی حوادث غيرمترقبه سياسی بين آنها فاصله می اندازد. اين طرح تک خطی، می تواند دستمايه فيلمهای باليوودی يا هاليوودی کم ارزش باشد، ولی آنچه «ماچوکا» را ارزشمند می کند، حفظ تعادلش در همه جنبه های سينمايی است. تمام شخصيت ها با دقت انتخاب شده اند: پدرِ گونزالو به عنوان مردی پولدوست که در عين حال ژست روشنفکری و برابری می دهد، مادر گونزالو به عنوان زنی خوشگذران و تنوع طلب، نامزد خواهر گونزالو به عنوان يک ناسيوناليست راديکال که همه چيز را با زور می خواهد حل و فصل کند، دايی ماچوکا به عنوان يک انقلابی صادق و دلپاک، دختر دايی ماچوکا به عنوان نسل نوی پرشور و انرژی از طبقات پايين، پدر ماچوکا به عنوان نتيجه تلخ نظام طبقاتی و ... بالاخره ماچوکا و گونزالو که نماد تقابل هميشگی فقير و غنی هستند. با اينکه حوادث سياسی، سمت و سوی وقايع فيلم را جهت دهی می کند، ولی فيلم با هوشياری از تعريف قصه خود و روابط شخصيت های اصلی باز نمی ماند و بيننده صرفا با اشارات گذرای شعارهای روی ديوار و اخبار تلويزيونی در جريان روند سياست قرار می گيرد. استعارات و کنايات نيز، بی آنکه به اسکلت روايی فيلم ضربه بزند، فراوانند (وقتی سر کلاس درس، پدر مک انرو، مدير مدرسه، از ماچوکا می خواهد نامش را با صدای بلند بر زبان آورد از او می خواهد طوری حرف بزند که صدايش شنيده شود). «ماچوکا» جايزه ويژه تماشاگران را برد و ظاهرا قرار است به عنوان نماينده سينمای شيلی برای مراسم اسکار معرفی شود.
فيلم ديگری که با موضوع اصلی سياست در جشنواره ديدم، «صبح بخير، شب» اثر مارکو بلوکيو، کارگردان کهنه کار ايتاليايی، بود. فيلم به ماجرای ربودن و اعدام تروريستی آلدو مورو، نخست وزير ايتاليا در سال 1978 می پرداخت. مورو که از طريق برقراری اتحاد ميان کاتوليک های دموکرات و حزب کمونيست، قصد اصلاحات سياسی را داشت، طی اقدامی تروريستی توسط اعضای گروه بريگاد سرخ (تندروهای چپی) ربوده می شود و پس از گذر چندين روز به قتل می رسد. فيلم از نگاه تنها شخصيت زن فيلم، کيارا، که خود يکی از رباينده هاست روايت می شود، اکثر لحظات آن در خانه ای تنگ می گذرد و به جز يکی دو بار که کيارا از خانه خارج می شود، عموما ارتباط با دنيای خارج تنها از طريق تلويزيون است. مطابق معمول فيلمهای بلوکيو، فضای فيلم و رابطه ها، سرد و خفه است. او هيچگاه به قضاوت نمی نشيند و سعی می کند تنها تصويرگر وقايع باشد، هرچند از آنچه در آن خانه گذشته، چندان اطلاعاتی در دست نيست و مشخص نيست چقدر از اين فيلم واقعيت داشته و چقدر زاده تخيل سازنده اش بوده است.
جنگ در «سری در ميان ابرها» نيز حضور خود را نشان می دهد. آخرين فيلم جان دويگان، داستان يک مثلث عشقی است که با جنگ جهانی اول فرو می پاشد. به نظر می رسد نويسندگی و کارگردانی اين اثر عظيم که محصول مشترک انگلستان، فرانسه، آلمان و اسپانيا است، استعدادی فراتر از کارگردان متوسطی همچون دويگان را می طلبد. معمولا چنين فيلمهايی که داستان پيچ در پيچ، شخصيت های متعدد و لوکيشن های مختلف (لوکيشن های فيلم هر چهار کشور توليد کننده را دربرمی گيرد) دارند در صورتی خوب درمی آيند که بر مبنای رمانی قوی باشند يا حداقل فيلمنامه ای قوی داشته باشند، که هيچکدام در مورد «سری در ميان ابرها» صدق نمی کند. برای همين است که مرگ دو ضلع اين مثلث در ميانه و پايان فيلم چندان با احساسات بيننده بازی نمی کند و بعضی وقتها ممکن است مخاطب به فکر فرو رود که بازی دادن شارليز ترون و پنه لوپه کروز تنها برای گذاشتن سرپوشی بر ضعف های فيلمنامه و کارگردانی بوده است، خصوصا که حتی اگر شخصيت پنه لوپه کروز از فيلم برداشته می شد، خللی به آن وارد نمی شد!
فيلم «دنيا» اثر کارگردان چينی، جيا ژانگ که، تصويری است از جامعه امروز چين در بستر سراسر استعاری يک پارک توريستی بزرگ. اين پارک مدلهای مشابه و کوچک تر از بناهای مهم و تاريخی دنيا (مثل تاج محل، برجهای دوقلوی تجارت جهانی، برج ايفل و ...) را در خود دارد و توريست ها و بازديدکننده ها می توانند، همانطور که تبليغات پارک دلالت می کنند، دنيا را در يک ساعت ببينند. در کنار زرق و برق ها و ديدنی های اين پارک شاهد زندگی کارکنان تهيدست و حاشيه نشين آن هستيم و از خلال اين کنتراست می توانيم شکاف ميان جهانی شدن را با جامعه امروز چين نظاره کنيم. رابطه های ميان شخصيت های متعدد فيلم، هرچند ساده اند ولی در عين حال عميق اند. اگر مدت فيلم اندکی کوتاه تر بود تاثير کوبنده تری بر بيننده می گذاشت. «جيا ژانگ که» پيش از اين فيلمهای موسوم به زيرزمينی می ساخت و با همين نوع فيلمها نيز در جشنواره ها اعتباری برای خود به هم زده بود. به نظر می رسد او با فيلم «دنيا» قادر باشد مخاطبين بيشتری، چه در ميان مردم و چه در ميان منتقدان، بيابد.
فيلم چينی «بائوبر عاشق» داستان دختر بی شيله و پيله ای است به نام بائوبر که عاشق مردی ميانسال می شود. به اين طرح يک خطی که از نام فيلم هم قابل استخراج است، مقداری طنز و مقداری صحنه های فانتزی بيافزاييد تا به کل فيلم برسيد. شخصيت بائوبر، چيزی است شبيه به املی پولن در «سرنوشت فوق العاده املی پولن» و ژرژ در «روز هشتم»، و البته نه به ذکاوت اولی و نه به بلاهت دومی. فکر کنم «بائوبر عاشق» به پشتوانه موفقيت چشمگير «سرنوشت فوق العاده املی پولن» ساخته شده ولی با اينکه سعی کرده اند شخصيت بائوبر را شبيه املی دربياورند در نهايت نتوانسته اند به جذابيت های داستانی نهفته فيلم فوق نزديک شوند. حاصل کار فيلمی شده که نه آنقدر واقعی است که بيننده حس اش کند و نه آنقدر خيال پردازانه که در ذهنش نقش ببندد.
ولی اگر چينی ها تقليد ناشيانه ای از فرانسوی ها کرده اند، «آراهان»، محصول کره جنوبی، پاسخی بجا و باشکوه به سه گانه «ماتريس» است. فيلمی خوش ساخت با طنز به موقع و بدون پيچيدگی های فلسفی مآبانه و با قهرمانی دوست داشتنی تر و خوشروتر از کيانو ريوز. «آراهان» داستان پليسی دست و پاچلفتی است (با سبک بازی جری لوييس) که به شکلی اتفاقی به گروه هفت استاد (Seven Masters) می پيوندد. اين گروه که دو نفر از اعضای خود را از دست داده اند، متوجه نيروهايی در وجود او می شوند که خودش هم از آن بی خبر است و سعی می کنند با کمک او جلوی نيروی شری را که دوباره سربرآورده و می خواهد دنيا را نابود کند، بگيرند. مزيت اصلی «آراهان» اين است که هيچگاه خودش را جدی نمی گيرد و در عين حال صحنه های نبرد نفس گير و خيره کننده ای دارد، هرچند از اين نظر به فيلمی همچون «قهرمان» نمی رسد. پس از چين و ژاپن، «آراهان» شايد نشانه ورود جدی کره جنوبی به بازار اين نوع فيلمها باشد.
بعد از کانادا و آمريکا، کره جنوبی بيشترين فيلم را در جشنواره داشت و من غير از «آراهان»، فيلمهای «زن، آينده مرد است» و «يکشنبه ها در سئول» را از کره ديدم. «زن، آينده مرد است» داستان دو دانشجو و همکلاس سابق است که با يکديگر ملاقات می کنند و طی فلاش بک هايی مشخص می شود هر دو به يک دختر علاقه داشته اند و در ديداری که با دختر دارند، سعی می کنند اشتباهات گذشته را جبران کنند، ولی در نهايت از هم جدا می افتند و هرکدام راه خود را می روند. کارگردان اين فيلم، هانگ سانگ سو، کارگردان چهل و چهار ساله معتبر کره ای است که همين فيلم خود را پيشتر در بخش مسابقه جشنواره کن نيز شرکت داده بود. به نظر می رسد او در اين فيلم به سرگشتگی و استيصال جوانان امروز کره جنوبی می پردازد و گذشته ای که ديگر برنمی گردد (در جايی از فيلم، يکی از شخصيت ها به صورت عقبگرد پا در برف می گذارد و از روی جای پای خود بازمی گردد: زمان نيز جاده ای يکطرفه است). «يکشنبه ها در سئول» داستان چند زندگی مختلف را بيان می کند و اينکه چطور زندگی ها بر هم تاثير می گذارند؛ ساختاری که اين روزها در سينمای روز دنيا مرسوم شده و از ملزوماتش، شخصيت های متعدد و پيرنگ های مختلف است و خطر آنجا در کمين است که مخاطب بين اين همه شخصيت گم شود و انگيزه ای هم نداشته باشد ريزداستانها را دنبال کند که متاسفانه چنين مشکلاتی در فيلم ديده می شود. در مجموع «يکشنبه ها در سئول» تلاشی قابل تقدير است که می توانست خيلی بهتر از اين باشد.
علت نمايش اين مقدار زياد فيلم کره ای،همانطور که اشاره شد وجود بخشی در جشنواره بود به نام «ببر و اژدها» (ترجمه اصلی اش، اژدهاها و ببرهاست که چندان به فارسی، سليس نيست). اين بخش که آن قدر دامنه گسترده ای دارد که از آن به عنوان جشنواره ای مستقل در دل جشنواره ونکوور ياد می کنند، با هدف ارتقا و معرفی فيلمهايی از شرق آسيا به راه افتاده و امسال بيش از چهل فيلم بلند در خود داشت. هرچند سه فيلمی که از کره جنوبی ديدم نسبتا آثار خوبی بودند، ولی سه فيلمی که از ژاپن توانستم ببينم نوميدکننده بودند.
تارانتينو در يکی از مصاحبه هايش گفته بود از ميان کارگردانان ژاپنی به آثار تاکاشی ميکه و تاکاشی ايشی علاقه ويژه ای دارد، اتفاقا آخرين فيلمهای اين دو در برنامه جشنواره بود و من به قصد اينکه با سلايق استاد (!) آشناتر شوم به تماشايشان نشستم. تاکاشی ميکه، کارگردان 44 ساله ژاپنی، در پنج سال اخير بيش از سی فيلم ساخته است! نمی دانم منابع مالی اش را چطور تامين می کند، ولی اينطور که به نظر می رسد هروقت اراده کند که فيلم بسازد، دو هفته بعد مشغول فيلمبرداری است و دو ماه بعد در حال تدوين نهايی! اگر فيلم ژاپنی جديدی ديديد که نام کارگردانش را نمی دانستيد به احتمال زيادی تاکاشی ميکه است. من از او فيلمی به نام «تست بازيگری» (2000) ديده بودم که داستان آشنايی مرد ميانسالی است با دختر مرموز و به ظاهر معصومی که در نهايت با پايانی شوم و تکان دهنده به پايان می رسد. ولی ميکه در چشم ببيننده غربی بيشتر با فيلم «ايچی قاتل» (2001) مشهور است. جديدترين فيلم او، «ايزو» که در جشنواره امسال شرکت داشت، داستان اوکادا ايزو، جوان 28 ساله ای است که در سال 1865 اعدام شد و حالا پس از چند سال روحش در بدن يک ولگرد خيابانی حلول می کند و می خواهد از زمين و زمان انتقام بگيرد. او در اکثر لحظات اين فيلم خسته کننده 128 دقيقه ای مشغول قتل عام هر آدم معصوم يا گناهکاری است که سر راهش ظاهر می شود و حتی از کشتن مادرش نيز دريغ نمی ورزد. او ظاهرا در زمان و مکان هم جابجا می شود و در موقعيت های مختلف 150 سال اخير تاريخ ژاپن قرار می گيرد. در برخی از لحظات فيلم نيز حرفهايی با لفافه فلسفی رد و بدل می شود که چندان ربطی به فيلم ندارد، هرچند کلا در اين فيلم چيزی به چيزی ارتباط ندارد. اين هم معضل فيلمهای پساماتريسی شده که با افزودن چند جمله نامفهوم سعی دارند ارزش خود را بالا ببرند. منتقدی گفته بود «اگر تاکاشی ميکه به جای اينکه سالی شش فيلم بسازد وقتش را صرف ساخت يک فيلم کند خيلی بهتر است». «ايزو» مسلما يکی از آن پنج فيلمی است که بايد کنار گذاشته شود! اگر شخصيت اول فيلم تاکاشی ميکه 128 دقيقه آدم می کشد، شخصيت اول فيلم تاکاشی ايشی 115 دقيقه شکنجه می شود. فيلم «گل و مار» اثر تاکاشی ايشی، بر مبنای رمانی به همين اسم نوشته «دان آنيروکو» است و اولين اکران جهانی اش را تجربه می کرد. آنيروکو يکی از مشهورترين نويسنده های ژاپن در عرصه موضوعات سادومازوخيستی است و اينطور که در کاتالوگ جشنواره آمده، «گل و مار» مشهورترين اثر اوست. خلاصه داستان فيلم از اين قرار است: مرد تاجری به يک پيرمرد ثروتمند بدهی سنگينی دارد. پيرمرد از طريق مباشرش به تاجر پيشنهاد می دهد اگر همسرش را به پيرمرد واگذار کند، او بدهی اش را می بخشد. تاجر با خودش فکر می کند که يک پيرمرد نود و پنج ساله که کاری نمی تواند بکند و همسرش که رقاص مشهور باله است را دودستی تقديم می کند. غافل از اينکه يک پيرمرد نود و پنج ساله ثروتمند ممکن است نتواند کاری بکند ولی می تواند دستور خيلی کارها را بدهد. خلاصه تاجر وقتی می فهمد که ديگر خيلی دير شده و ما هم بايد تا آخر فيلم شاهد بلايايی باشيم که سر اين رقاص زيبارو می آيد. آيا درونمايه اين فيلم انتقام پيری از جوانی است؟ يا انتقام زشتی است از زيبايی؟ يا همانطور که از نام فيلم برمی آيد، تقابل غايت (extremes) هاست؟ اصلا بايد چنين فيلمی، پيامی داشته باشد؟ با اينکه فضاسازی و نورپردازی اتاق شکنجه در نگاه اول جالب است ولی خيلی زود يکنواخت و تکراری می شود. لباس شرکت کنندگان در مراسم شکنجه و حال و هوای آن شباهت هايی به مهمانی مرموز فيلم «چشمان باز بسته» کوبريک دارد و بيننده ناخودآگاه از خود می پرسد آيا رابطه اين زن و شوهر پس از اين حوادث بهبود می يابد؟ آيا اين وقايع شباهتی به سفر اوديسه ای روياگونه تام کروز در «چشمان باز بسته» دارد؟ در مجموع اگر تاکاشی ايشی از کتاب مرجع و مضامين سادوماروخيستی اش فاصله می گرفت و روانکاوانه تر به موضوع می پرداخت و روی انگيزه های شخصيت هايش بيشتر کار می کرد، نتيجه بهتری می گرفت.
سومين فيلم ژاپنی که ديدم، در نقطه مقابل دو فيلم بالا قرار می گرفت. کافه لومير اثر هوشيائوسين، در کنار «سرزمين تکثر» ويم وندرس و «ورا دريک» مايک لی، قصد شرکت در بخش مسابقه جشنواره کن امسال را داشتند که کنار گذاشته شدند. عذر مسوولين کن اين بود که سياست های جشنواره ايجاب می کند که فرصت بيشتری به کارگردانان جوان تر داده شود تا خودی نشان دهند (يکی از سياست های عجيب کن که برای بهبود وضعيت خود انجام می دهد و هر سال نيز نتيجه عکس می گيرد). جشنواره ونيز هر سه فيلم را قاپيد و يک ماه پيش به نمايش گذاشت. هوشيائوسين که خود تايوانی است، کافه لومير را به مناسبت بزرگداشت صدمين سالگرد تولد ياسوجيرو ازو، کارگردان مشهور ژاپنی، ساخته است و طبعا سعی کرده خصوصيات فيلمش را به آثار ازو نزديک کند. نماهای ثابت طولانی رو به بالا، صحنه های متعدد سفرهای درون شهری خصوصا با قطار و رابطه اعضای خانواده با يکديگر از جمله اين ويژگی هاست. البته من از ازو و هوشيائوسين فيلمی نديده ام و کلا با اين نوع سينما آشنايی چندانی ندارم، بنابراين نمی توانم قضاوتی انجام دهم، فقط می توانم توصيه کنم که اگر مثل من در طی روز سه فيلم ديده ايد از ديدن اين فيلم آرام و بی سر و صدا و بی هيجان در نيمه های شب پرهيز کنيد.
يکی از فيلمهای پرطرفدار ژاپنی، «هيچ کس نمی داند» اثر کوره ايدا هيروکازو بود و همين پرطرفدار بودنش باعث شد به من بليط نرسد! اين فيلم موفق شده بود در بخش مسابقه جشنواره کن، جايزه بهترين بازيگر مرد را کسب کند و در مجموع واکنش های مثبتی دريافت کند و احتمالا همين مساله باعث صف های طويل جلوی سينما شده بود. وقتی مطمئن شدم که نمی توانم وارد سالن نمايش دهنده «هيچ کس نمی داند» بشوم، فکر کردم ديدن يک فيلم ديگر بهتر از وقت گذرانی در خيابان است، مخصوصا اگر يک کمدی مفرح درجه يک باشد. «شوف شوف حبيبی!» فيلمی هلندی است که به مشکلات فرهنگی يک خانواده مراکشی مسلمان در هلند می پردازد. همان مونولوگ ابتدايی شخصيت اصلی فيلم که طی مدت کوتاهی تمامی شخصيت های فيلم را معرفی می کند، کافی بود تا حاضرين در سينما را به خنده بياندازد. فيلم توانسته است توازن ظريفی ميان کمدی و درام ايجاد کند و از پس سرگرم کردن و خنداندن بيننده، از شکاف نسل ها و شکاف فرهنگ ها حرف بزند. خانواده فوق الذکر را يک زن و شوهر پير و سه پسر و يک دختر تشکيل می دهند. پسر بزرگتر از مدتی پيش در هلند زندگی می کرده و همسری هلندی دارد. پسر وسطی بيکار است و خودش نمی داند از زندگی چه می خواهد. خواهر جوان شان هم دختر زيبايی است که سر کار می رود و تحت فشارهای فرهنگی و مذهبی خانواده اش قرار دارد. هرچند داستان از زبان پسر وسطی روايت می شود، ولی موقعيت هرکدام از اين شخصيت ها فرصت تشکيل داستان قسمتهای مختلف فيلم را فراهم کرده است. دغدغه های هريک از آنها برای بيننده ايرانی نيز کاملا آشنا و ملموس است. شايد تصوير کاريکاتوری (و ظاهرا سطحی) پدر و مادر پير خوشايند عده ای نباشد ولی به نظر من در بستر کليت فيلم يادآور بهترين لحظه های آبزورد فيلمهای امير کاستاريکا است.
اگر طرفدار فيلمهای جشنواره ای ايرانی هستيد، حتما فيلم اسراييلی «اور» را ببينيد. اين فيلم در جشنواره کن، جايزه دوربين طلايی را برده بود و همزمان با جشنواره ونکوور، متوجه شدم برای جشنواره نيويورک هم انتخاب شده است. فقر و کودکان، اين سوژه های دوست داشتنی داوران رقيق القلب، موضوع محوری «اور» است. «اور» داستان دختری به همين نام را پی می گيرد که چند جای مختلف کار می کند تا خرج خودش و مادرش را دربياورد. مادر او سابقه روسپی گری داشته و اور نگران است که مادرش دوباره عادات پيشين را از پی بگيرد. مطابق معمول اين نوع فيلمها، بدبختی از در و ديوار می بارد و قهرمان داستان بايد با آنها بجنگد و بسته به خوش بين بودن يا بدبين بودن کارگردان، پيروز شود يا شکست بخورد که در اين مورد ظاهرا، کرن يدايا، کارگردان فيلم، به شدت آدم بدبينی بوده است. در مجموع، جدا از بازی های جالب توجه دو بازيگر اصلی، «اور» چيز جديدی برای من نداشت ولی فکر کنم بعضی از تماشاچيان پاپ کورن به دست از ديدن آدمهايی چنين فقير جا خورده بودند. ولی اگر قرار باشد فيلمی به طور غيرمستقيم، توجه مخاطبش را به پديده فقر و جهان سوم جلب کند، «دوران گرگ» يکی از بهترين هاست. معمولا فيلمهای «ميشاييل هانکه» کارگردان فيلسوف مآب اتريشی، سهل و ممتنع هستند. «معلم پيانو» در نگاه اول فيلم ساده ای است ولی وقتی تا چند روز ذهنت را مشغول کرد آن وقت می فهمی چه استعدادی در ساخت آن نقش داشته است. موضوع فيلم آپوکاليپتيک «دوران گرگ» هم ساده است: تعداد اندکی انسان که ظاهرا از حادثه ای ويرانگر بازمانده اند، اندک اندک دور يکديگر جمع می شوند و بايد با هم بودن را از ابتدا بياموزند. آنها در انتظار قطاری هستند که شايد سوارشان کند؛ قطاری که به قول نيک جيمز، سردبير سايت اند ساوند، نمادی از رستگاری است. در آغاز خانواده چهارنفره ای را می بينيم که پدر خانواده همان ابتدا کشته می شود و مادر (با بازی ايزابل اوپر) و پسر و دخترش آواره می شوند تا به گروه فوق الذکر ملحق می شوند. هيچ علتی برای اين حوادث مطرح نمی شود، فقط هانکه قصد داشته به کنکاش اين موضوع بپردازد که آدمهای مرفه اروپايی در چنين شرايطی چطور با هم برخورد می کنند. ايزابل اوپر مثل هميشه خيره کننده است، گرچه از آنجايی که نقش اش در اين فيلم مثل «معلم پيانو» مرکزيت ندارد، نتوانسته به آن اوج برسد. نمای پايانی فيلم، برای چند ثانيه از داخل قطاری در حال حرکت، مناظر بيرون را نشان می دهد. آيا قطار، مسافران فيلم را سوار می کند؟ آيا آنها را به مقصد می رساند؟ خوشبختانه فيلم آنقدر گيرا هست که اين سوالات به ذهن مخاطبش برسد. «دوران گرگ» تنها فيلم ايزابل اوپر در جشنواره امسال نبود. اگر هنگام ديدن «دوران گرگ» از خودم می پرسيدم چرا اين زن لبخند نمی زند، سرتاسر فيلم «مادر من» به اين فکر می کردم که چرا اين زن حاضر به بازی در اين فيلم شده است. «مادر من» بر مبنای داستانی از نويسنده فرانسوی، «ژرژ باتای» است و داستان پسری است که ضمن اينکه با زنهای ديگر رابطه دارد، به مادر خودش هم علاقه خاصی دارد. فيلمی که خيلی دوست دارد اثری روانکاوانه و شخصيت کاوانه باشد ولی آن قدر شخصيت هايش ناملموس هستند که انگار از سياره ديگری آمده اند.
چهار فيلم از ايران در جشنواره امسال حضور داشتند. فيلم «20 انگشت»، اولين اثر مانيا اکبری، نخستين اکرانش را در آمريکای شمالی تجربه می کرد. «20 انگشت» درباره رابطه زن و شوهری است در هفت مقطع مختلف از زندگی شان که هر مقطع با يک برداشت بلند گرفته شده است. تکيه فيلم (همچون «ده» کيارستمی که مانيا اکبری هنرپيشه اصلی اش بود)، بر ديالوگ های دو نفره ميان زن و شوهر فيلم است که به نظر می آيد در برخی موارد فی البداهه باشد. اکبری توانسته در زمان محدود فيلم، به خوبی رابطه پيچيده يک مرد سنتی ايرانی را با زنی که به قول معروف چشم و گوشش باز شده شکل دهد و به نحوی صادقانه به پيچيدگی های روابط زناشويی در ايران امروز (حداقل در شهرهای بزرگ) بپردازد. بايد اذعان کنم پيش از ديدن فيلم، تصور بدی از آن داشتم که خوشبختانه پس از پايان، احساس کردم کشورم صاحب کارگردانی خوش آتيه شده است. البته گهگاه پيش کشيده شدن برخی موضوعات در فيلم، تصنعی و تحميلی به نظر می رسيد، بهرحال قرار نيست که تمام جزييات دغدغه ها و مسايل يک زندگی مشترک در فيلم مطرح شود. اشکال بزرگ نمايش فيلم در زيرنويس انگليسی آن بود که انگار قصد اين بوده که بعد از هر چند جمله، در يک جمله کوتاه، خلاصه حرفها منتقل شود! با اين وجود، ظاهرا مخاطبان انگليسی زبان نيز با فيلم همراه شده بودند. مانيا اکبری به عنوان مهمان جشنواره در ونکوور حضور داشت، ولی روز اکران فيلم نيامده بود (دو نوبت ديگر نيز فيلم اکران داشت که ظاهرا در آن روزها حاضر شده بود). تنها فيلم جشنواره که قبلا در ايران ديده بودم «گاوخونی» بود، ولی برای ديدن واکنش بينندگان اين طرف دنيا و البته ديدن دوباره فيلمی که دوستش داشتم به تماشايش نشستم. به هر حال ديدن فيلم به دور از مخالفت های بد مخالفانش و البته طرفداری های بدتر طرفدارانش و با هزاران کيلومتر فاصله از جنجالهايی که سر فيلم در جشنواره فجر پيش آمده بود، لطف ديگری داشت. خوشبختانه برای زيرنويس انگليسی «گاوخونی» وسواس بيشتری صرف شده بود. الان که دارم اين گزارش را می نويسم، «گاوخونی» در ايران اکران شده و حتما مطالب زيادی درباره اش نوشته شده. تنها نظرم درباره فيلم اين است که «گاوخونی» نه قرار است مسير سينمای ايران را تغيير دهد و نه شاهکاری بی بديل است، بلکه صرفا فيلمی است گيرا، هوشمند و دوست داشتنی که همچون کتابش در ذهن ته نشين می شود. از کيارستمی هم دو فيلم «پنج» و «ده روی 10» را نشان می دادند که من توانستم دومی را ببينم. «ده روی 10» نيز همچون «ده» در ده اپيزود روايت می شود و کيارستمی با تکيه بر فيلم «ده» اصول فيلمسازی خود را تشريح می کند. هر اپيزود (غير از اپيزود اول) به يکی از عناصر فيلمسازی تعلق دارد و بر خلاف اينکه او می گويد معمولا بدون فيلمنامه کار می کند ولی مشخص است برای مرتب کردن حرفهايی که بايد در اين فيلم بزند وقت فراوانی صرف کرده. او سوار بر خودرويی، به تنهايی در جاده ای پيچ در پيچ بالا می رود و گهگاه به دوربين نگاه می کند و حرف می زند. در يکی از کاتالوگ های معرفی فيلمهای جشنواره آمده بود که «ده روی 10» بيشتر برای ضميمه دی وی دی مناسب است تا اينکه يک فيلم مستقل باشد . ولی به هر حال استاد کيارستمی است و حتما می داند چه می کند. مشکلی که «ده روی 10» دارد اين است که حرفهای او برای آنهايی که آثارش را تعقيب می کنند کم و بيش تکراری است و برای بسياری ديگر خسته کننده. در عين حال اگر جملاتی که در اين فيلم می زند روی کاغذ نوشته شود می تواند بهترين و موجزترين نوشته ای باشد که درباره آثار کيارستمی نوشته شده است. او در اين فيلم بر خلاف روال مرسوم فيلمهايش از بزرگترين ستاره سينمای ايران برای بازی در نقش اصلی استفاده کرده است: عباس کيارستمی!
فقط کيارستمی نبود که چکيده افکار و عصاره سبک فيلمسازی اش را در يک فيلم خلاصه کرده بود. لارس فون ترير هم با اثر کاملا شخصی اش، «پنج مانع»، در جشنواره حضور داشت. او در «پنج مانع» از يورگن لث، کارگردان پير هموطنش می خواهد فيلمی را که در سال 1967 به نام «انسان کامل» ساخته، بازسازی کند ولی نه يک بار بلکه پنج بار و هر بار با محدوديت هايی که فون ترير برايش می گذارد. در محدوديت اول، از لث می خواهد فيلمش را در کوبا (که هرگز به آن سفر نکرده) بسازد و هر نما حداکثر 12 فريم (کمتر از نيم ثانيه) باشد و به همه سوالاتی که راوی در فيلم اصلی مطرح می کرد پاسخ دهد. يا مثلا در چهارمين محدوديت از او می خواهد فيلمش را به شيوه کارتونی (که هر دو از آن نفرت دارند) بسازد. به قول جاناتان روزنبام اين محدوديت ها مثل اين است که از يکی بخواهيم بدون استفاده از حرف E يک رمان بنويسد! آخرين محدوديت که شايد سخت ترين شان باشد اين است که فيلم را فون ترير بسازد ولی نام يورگن لث به عنوان کارگردانش درج شود. بين هرکدام از اين پنج فيلم (که هيچکدام را کامل نمی بينيم ولی از هرکدام به مقدار کافی پخش می شود)، فون ترير و لث با هم ملاقات می کنند و درباره حاصل کار و مقدمات کار بعدی صحبت می کنند. با اينکه مشخص است فون ترير بحث را هدايت می کند، ولی ديالوگ ها کاملا فی البداهه، غريزی، کنايی و جذاب درآمده اند. در لحظاتی احساس می کنيم فشاری که روی يورگن لث است دست کمی از مصيبت های قهرمانان فون ترير (نيکول کيدمن «داگويل»، بيورک «رقصنده در تاريکی» و اما واتسون «شکستن امواج») ندارد، گرچه لث نيز، انصافا خوب جواب شيطنت های فون ترير را می دهد و به جذاب تر شدن فيلم کمک می کند. فون ترير در فيلمی که در باب هنر ساخته سعی می کند اين سوالات را مطرح کند: هنر چيست؟ آفرينش هنری چيست؟ محدوديت در هنر چقدر تاثير دارد؟ آيا هنرمند و هنر خلق شده به وحدت می رسند؟ فون ترير با اين فيلم که بيشتر به يک زنگ تفريح شبيه است (انرژی اصلی را يورگن لث صرف کرده که بايد فيلم خود را بارها و در لوکيشن های مختلف می ساخته) اثری ماندگار و ديدنی خلق کرده که هرچند نبايد با فيلمهای قبلی (داگويل) و بعدی (مندرلی) او مقايسه شود ولی بيش از هرکدام از آثارش، نماينده افکار و عقايد اوست. اگر هنوز کسی شک دارد که او بهترين کارگردان دهه اخير اروپاست بعيد می دانم ترديدی در مبتکرترين بودنش وجود داشته باشد.
از کشورهای شمال اروپا، فيلمی ديگر هم ديدم با نام «حفره ای در قلب من» به کارگردانی «لوکاس موديسون» سوئدی. از اين کارگردان سی و پنج ساله، پيشتر فيلمهای «به من عشق را نشان بده» (1998) و «ليليا برای هميشه» (2002) را ديده بودم. موضوع اولی، رابطه عاشقانه دو دختر مدرسه ای سوئدی و موضوع دومی، فحشا و قاچاق دخترهای فقير روسی به سوئد بود. با اينکه هر دو فيلم بر موضوعات حساسيت برانگيزی انگشت گذاشته بودند، ولی موديسون از به انحراف کشيدن شدن مضامينش و نمايش صريح تصويری خودداری کرده بود و در عين حال توانسته بود به خوبی احساسات قهرمانانش را به مخاطبان منتقل کند (خصوصا در اولين فيلمش، «به من عشق را نشان بده»). ولی با «حفره ای در قلب من»، شيوه کاری خود را تماما تغيير داده و اثری کاملا تجربی، تکان دهنده و به کرات مشمئزکننده ساخته است. حتی اخيرا خودش در مصاحبه ای اعلام کرد که برای اولين بار بود که نمی دانست چکار دارد می کند! چهار شخصيت فيلم را يک پدر و پسر و دو بازيگر زن و مرد تشکيل می دهند. تقريبا همه فيلم در خانه اين پدر و پسر می گذرد و پدر سعی دارد با استفاده از زن و مرد بازيگر، فيلم پورنو خانگی بسازد. پسر نوجوان هم که تا حدی عقب افتاده است معمولا اوقات خود را در اتاقش می گذراند و گهگاه از سوراخ کليد دزدکی بيرون را نگاهی می کند و وقايع آنجا را با آدمک های اسباب بازی اش شبيه سازی می کند. همانند دو فيلم قبلی، نگاه به شدت بدبينانه موديسون نسبت به آدمها، روابط و مدرنيته محسوس است: آدمهايی که خود را در چهارديواری خفقان آوری محبوس کرده اند و برای فراموش کردن بن بستی که در آن به سر می برند به هرکاری دست می زنند، خواه خودآزاری باشد خواه دگرآزاری. خيلی زود معلوم می شود در اين جامعه چهارنفره نوجوان ناقص العقل از بقيه عاقل تر است. او خود را در زندان اتاقش محبوس کرده ولی زندانبانان او خود در زندان بزرگتری اسيرند. لذت بردن از اين فيلم همانقدر سخت است که بخواهی فراموشش کنی. اولين اکران آن در جشنواره تورنتو و بعد در جشنواره ونکوور بود، برای همين کمی زود است که بخواهيم درباره واکنش ها نسبت به آن نظری دهيم، ولی احساس می کنم اين فيلم برای کارنامه حرفه ای موديسون همان تاثيری را خواهد گذارد که «آخرين تانگو در پاريس» برای برتولوچی گذاشت.
ولی فيلمهای جشنواره اينقدر هم تيره و تار نبودند. «جوليا بودن» تازه ترين فيلم «ايشتوان سابو» (بر مبنای رمان «سامرست موآم») اثری طنزآلود و جالب توجه بود. جوليا (آنت بنينگ) بازيگر مشهور تئاتر، چندان رابطه گرمی با شوهرش (جرمی آيرونز) ندارد ولی اين دليل نمی شود که خاطرخواهان ديگری نداشته باشد. قطعه های طنز مناسب و متعادل، خط داستانی منسجم و بازی های خوب باعث شکل گيری فيلمی ديدنی شده است. جرمی آيرونز مثل هميشه خوب است ولی «آنت بنينگ» در نقش اصلی فيلم، می درخشد. فکر کنم نامزدی اسکار کمترين پاداشی است که می تواند برای بازی در نقش جوليای رومانتيک و متلون المزاج به او تعلق بگيرد. «بر لبهايم هرگز» (Not on my lips) آخرين اثر آلن رنه، فيلم موزيکال تروتميزی بود با بازی «آدری تاتو» ستاره فرانسوی که انگار اصلا برای اينگونه فيلمهای فانتزی و خوش آب و رنگ آفريده شده است. اين فيلم از بسياری جهات (موزيکال بودن، دکور فضای بسته، رنگ آميزی ميزانسن، تعداد شخصيت ها، محوريت عشق در روابط چندگانه، فرانسوی بودن و ...) شبيه «هشت زن» (2002) بود، با اين تفاوت که اين يکی را «فرانسوا ازون» 35 ساله ساخته بود ولی آن يکی ساخته «آلن رنه» 82 ساله است و من در طی تماشای فيلم از خودم می پرسيدم چطور می شود آدمی به اين سن، چنين فيلم شاد و سرزنده ای بسازد و اصلا هم بوی مرگ و پيری از آن به مشام نرسد (جالب آنکه بر خلاف «هشت زن» پايانی شاد دارد).
دو فيلم ديگر هم از فرانسه ديدم: «پاک» اثر «اوليويه اساياس» و «به سرعت» اثر «بونوا ژاکو». «پاک» يک اثر ملودرام خالص بود و کاملا در تضاد با «دمون لاور»، فيلم قبلی اساياس قرار می گرفت. «دمون لاور» فيلمی بود پيچيده، مبهم و پست مدرن، درحاليکه «پاک» شيوه قصه گويی کلاسيک داشت و با پيرنگ هايی کم و بيش کليشه ای. البته اگر «دمون لاور» را از پرونده آثار اساياس خارج کنيم، ساير فيلمهايش کم و بيش چنين ساختاری دارند. «پاک» داستان زنی به نام اميلی وانگ (با بازی مگی چونگ) را پی می گيرد که شوهرش بخاطر مصرف زياد مواد مخدر می ميرد و اميلی نيز به دليل قاچاق مواد به زندان می رود. پس از آنکه دوران زندانش به پايان می رسد تصميم می گيرد تنها پسرش را از پدر و مادر شوهرش پس بگيرد ولی شرط آن يافتن کار شرافتمندانه و آغاز يک زندگی "پاک" است. شروع فيلم در کانادا و بقيه آن در فرانسه و انگلستان می گذرد. بازی مگی چونگ در نقش اميلی، ملموس و واقعی است و ديگر بايد او و ژانگ زی يی را به عنوان بازيگران بين المللی چين پذيرفت. نقش پدر شوهر اميلی برای «نيک نولتی» کمی پير به نظر می رسد و در لحظات کمی که در فيلم دارد نتوانسته بخوبی از عهده آن برآيد، هرچند فکر کنم نقطه ضعف اصلی آن به فيلمنامه برمی گردد. احتمالا آنهايی که از «دمون لاور» بدشان آمده بود اين يکی را می پسندند و برعکس. داستان «به سرعت» جديدترين فيلم کارگردان پرکار فرانسوی، بونوا ژاکو، در دهه هفتاد می گذرد. فيلم به شيوه سياه و سفيد فيلمبرداری شده تا حال و هوای آن موقع را به دست دهد و از لحاظ سبک، به فيلمهای موج نوی آن دوران شباهت دارد. «ليلی» دختر جوانی است که عاشق پسری مراکشی می شود. حتی پس از اينکه می فهمد پسر در سرقت مسلحانه از بانک دست داشته رهايش نمی کند و با او فرار می کند. پسر او را ترک می کند و «ليلی» در کشوری غريب تنها می ماند و پس از ملاقات با آدمهايی جديد و تجربه هايی نو به دامان خانواده اش بازمی گردد (البته اين دختر کفش کتانی به پا ندارد!). «به سرعت» نه هيجان و کشش «بانی و کلايد» را دارد، نه سرزندگی جادويی و تازگی «قلبا وحشی» و نه پيامهای فمينيستی و رابطه عميق ميان تلما و لوييز را، بلکه قرار است يک فيلم شخصيت کاوانه باشد، ولی عملا ساير شخصيت ها غير از ليلی، بُعد شخصيتی بخصوصی ندارند و واکنشهای ليلی نيز (به جز فرار اوليه اش) در برابر حوادث و آدمهای اطرافش منفعلانه و جبری است. به نظر می رسد «بونوا ژاکو» 57 ساله بيشتر شيفته فيزيک ظاهری هنرپيشه جوانش شده باشد تا قصه فيلم. با اين وجود، ممکن است «به سرعت» برای آنهايی که جوانی شان را با فيلمهای موج نو سپری کردند، نوستالژيک باشد.
«لمس انسان» (Human Touch) فيلم جديد پاول کاکس کارگردان هلندی الاصل (که بيشتر فيلمهايش را در استراليا می سازد) به روابط عاطفی ميان زن و مرد می پردازد و باز هم شخصيت های پير در اين نوع روابط حضور فعال دارند. قبلا از پاول کاکس، فيلم «معصوميت» را ديده بودم که داستان عاشقانه پيرمرد و پيرزنی را بيان می کرد که همديگر را پس از دهها سال پيدا می کنند. داستان «لمس انسان» از اين قرار است که زن نسبتا جوانی به نام آنا می پذيرد که مدل نقاشی پيرمردی نقاش شود و با اين که آنا با پيرمرد رابطه ای صرفا افلاطونی دارد به تدريج اين تصميم به زندگی مشترک او با زوجش ضربه می زند. اين طرح يک خطی و چيدمان شخصيت ها، يادآور «زيبای مزاحم» (ژاک ريوت) است که قطعا فيلم بهتری بود.
همانطور که اشاره کردم، يکی از دلايل اعتبار جشنواره ونکوور، اکران مجموعه خوبی از فيلمهای مستند بوده است. امسال هم آثار خوبی به جشنواره فرستاده شده بود که البته غالب آنها مضمون سياسی داشتند. فيلم «ScaredSacred» ساخته «ولکرو ريپر» سفری شخصی است به جاهايی همچون بوپال، نيويورک پس از يازده سپتامبر، اسراييل، فلسطين و افغانستان. ريپر در اين سفرها سعی دارد بفهمد عامل معضلات کنونی دنيا چيست و در عين حال تصويری بی طرفانه از اين مناطق دنيا ارايه دهد. از نکات جالب فيلم اين است که ريپر يک بار پيش از سقوط طالبان و يک بار پس از آن پا به افغانستان می گذارد و تفاوت های اين دو دوره را به نمايش می گذارد. او با پيرمردی مصاحبه می کند که طی حکومت طالبان، ساز سنتی اش را زير خاک پنهان کرده بود و حالا به همراه ريپر، آن را از زير خاک بيرون می آورد و همراه آوای سازش، شعر فارسی «بنی آدم اعضای يکديگرند» را می خواند. از آنجايی که فيلم کانادايی بود، تبليغات بسياری برايش شده بود و پس از نمايش هم مورد تشويق شديد بيننده ها قرار گرفت (در طی فيلم نيز پس از بازگشت از افغانستان، تماشاچيان تشويق اش کردند). «ولکرو ريپر» با دست شکسته اش در سالن حضور داشت و بعد از نمايش فيلم در جواب اين سوال که آيا دستش در طی ساخت فيلم شکسته، پاسخ داد با اينکه ساخت فيلم پنج سال طول کشيده و خطرات زيادی به همراه داشته ولی هيچ آسيبی نديده ولی چند روز قبل نمايش فيلمش در حالی که در خيابانهای ونکوور مشغول دوچرخه سواری بوده تصادف می کند و دستش می شکند! او از پدر و مادرش به عنوان سرمايه گذاران اوليه فيلم ياد می کند که هزينه خريد دوربين دستی اش را تقبل کردند. آنطور که توضيح داد ظاهرا کار فيلمبرداری را از سال 1999 شروع کرده بوده و هزينه سفرها را خودش متقبل می شده تا اينکه حادثه يازده سپتامبر پيش می آيد و برای او هم تهيه کننده ای پيدا می شود! در کل، اين فيلم بخاطر بی طرفی و عدم جانبداری اش بعيد است که همچون «فارنهايت 911» چندان مخاطبی پيدا کند ولی در ارائه تصويری جسورانه و صادقانه از نقاط کور دنيا کم نظير است. فيلم «دنيا از نگاه بوش» ساخته ويليام کارِل فرانسوی، رکورددار نمايش فوق العاده در جشنواره شد (فيلم چهار بار روی پرده رفت) که با توجه به نزديک بودن انتخابات آمريکا و نام توجه برانگيز فيلم، دور از انتظار نبود. فيلم در حالی اولين اکران جهانی اش را در جشنواره ونکوور تجربه می کرد که قبلا در جشنواره کن جواب رد دريافت کرده بود و دليل برگزارکنندگان اين بود که ديگر فيلم «فارنهايت 911» مايکل مور را پذيرفته اند و نمی خواهند با پذيرش فيلمی ديگر از اين نوع انگ ضد آمريکايی بخورند (باز هم از سياست های جشنواره کن!). «دنيا از نگاه بوش» نگاهی انتقادی به سياست های چهارساله بوش داشت اما نه به صراحت «فارنهايت 911» و بيشتر تکيه اش بر مصاحبه ها و نظرات افراد بود تا قطعه های تصويری و خبری. در کنار فيلمهای «ضدبوش» امسال، يک فيلم «بابوش» هم حضور داشت: «جرج دبليو بوش، ايمان به کاخ سفيد». اين فيلم شايد يکی از معدود آثار تاريخ بشريت باشد که به دفاع از اين شخصيت می پردازد و البته خيلی ناشيانه. در سراسر فيلم روی مذهبی بودن بوش تاکيد می شود و اينکه او تا چهل سالگی دائم الخمر و لاابالی بوده و وقتی يک روز به گشت زنی می رود به طور ناگهانی خدا را پيدا می کند و از آن به بعد يک مذهبی دوآتشه می شود! فيلم بعضا لحظات مضحکی دارد. مثلا درباره اينکه چقدر در کودکی مادرش را دوست داشته، کليپی ساختگی می بينيم که يک پسربچه به مادرش نگاه های عاشقانه می کند و صدای پراحساس راوی را روی اين صحنه ها می شنويم. يا در جای ديگری يکی از دوستان بوش می گويد وقتی پس از مرگ پسرش، بوش با او تماس می گيرد و همدردی می کند چقدر احساس خوبی داشته! اين فيلم در فحاشی هايش، مايکل مور نازنين را هم بی نصيب نمی گذارد.
يکی از فيلمهای مستند خيره کننده در جشنواره، «رويای چکی» بود به کارگردانی ويت کلوساک و فيليپ رموندا. اين فيلم در اصل پايان نامه دانشگاه اين دو کارگردان جوان بود و موضوعش حول فريب مردم توسط تبليغات و رواج مصرف گرايی در جمهوری چک می چرخيد. اين دو جوان در طی فيلم نشان می دهند که چطور می توان بدون داشتن هيچی و صرفا با تبليغات رسانه ای مردم را متقاعد کرد که دروغ حقيقت دارد. آنها وعده افتتاح يک فروشگاه بزرگ در موعدی مشخص را می دهند و حتی از وجود يک آژانس تبليغاتی نيز استفاده می کنند. هيچکدام از لحظات مهم اين فرآيند از نگاه موشکافانه دوربين دستی آنها به دور نمی ماند. روز افتتاح حدود دو هزار مشتری ساده دل در محل تعيين شده صف می بندند و روبروی فروشگاهی می ايستند که صرفا يک چادر برزنتی مستطيلی عظيم است که با کمک داربست نگاه داشته شده است. واکنش آنها به فريبی که خورده اند هم خنده دار و هم تاسف آور است. برخی فحش می دهند، برخی می خندند و برخی حرفهای جالبی بر زبان می آورند. يکی از فريب خورده ها می گويد اينها که کاری نکردند، فقط دو هزار تا آدم را سرکار گذاشتند، حکومت ما هر روز دارد همه مردم را فريب می دهد!
«لعنتی» (Tarnation)، مستند اتوبيوگرافی واری بود از زندگی کارگردانش، جاناتان کائت. اين فيلم ترکيبی بود از عکسهای دوران کودکی، پيغام های تلفنی ضبط شده، فيلمهای خانوادگی و فيلمهای کوتاه ساخت خود کارگردان و البته توضيحات خودش در قسمت های مختلف فيلم. «لعنتی» اولين فيلم کائت است و به نظر می آيد اگر باز هم قصد فيلمسازی داشته باشد بهترين اثرش باقی بماند. آنچه که «لعنتی» را باارزش و ديدنی کرده صداقت کارگردانش در قصه گويی است که شديدا احساسات بيننده را برمی انگيزد و او را با اين داستان رقت بار همراه می کند. آنطور که از فيلم برمی آيد تقريبا تمام نزديکان جاناتان کائت بيمار روانی بوده اند و بايد از او ممنون بود که پس از اتفاقاتی که برايش پيش آمده، انرژی اش را در کار صوابی همچون فيلمسازی صرف کرده است! در حالی که دو سال داشته مادرش او را بی دليل برمی دارد و بدون پول و وسيله به شهری ديگر می رود. در آنجا جلوی چشمان جاناتان، به مادر تجاوز می شود. مادر در بيمارستان روانی بستری می شود. جاناتان به يک پرورشگاه منتقل می شود. آنجا مورد آزار و اذيت قرار می گيرد. پدربزرگ و مادربزرگش سرپرستی اش را برعهده می گيرند ولی او را مورد شکنجه قرار می دهند... اينها تنها قطعاتی از زندگی جهنمی اوست. «لعنتی» از آن دسته فيلمهاست که تنها يک بار در تاريخ ساخته می شود و اگر هم مشابهش ساخته شود ديگر اصالتی ندارد.
گفتنی های زيادی از فيلمها باقی مانده که ديگر نه مجالی برای بازگو کردن هست و نه احتمالا مکانی. اين جشنواره من را که درسهای دانشگاه را تازه شروع کرده بودم، شانزده روز به خود مشغول داشت و باعث شد تا چند هفته بعدش در حال جبران زمان از دست رفته باشم. ولی در مجموع تجربه خوبی بود، هرچند حالا بيشتر می فهمم چرا وقتی فيلمهايی همچون «داگويل» يا «مالهالند درايو» در جشنواره ای نمايش داده می شوند، منتقدان چنان شيفته وار درباره شان می نويسند: آثار خوب کمياب شده اند و شاهکارها ناياب...
چه كردی؟! چه كردی كه خداوكيلی اون پولی كه بابت بليط، خرجت كرديم از شير مادر حلالترت باشه. كريس دیبرگ كيه؟! استينگ كجا بود؟! جُرج مايكل خر كيه؟! تموم موسيقی و هنر، خلاصه ميشد تو گروه ايليا و جناب آقای فرمان فتحعليان. جداً همه اونهايی كه نتونستند توی اين چند روز، كنسرت فرمان فتحعليان رو ببينند، برن امامزاده صالح دخيل ببندند و يه چيزی نذر كنند و ببينند كجا خوبی كرده بودند كه از اين بلای آسمونی جون سالم به در بردند! لامذهب كنسرت نبود يه ريووليشن هنری بود. يه تراژدی، يه فاجعه، يه تاسونامی، يه كمدی ناخواسته. يعنی اگه اون دو سه ساعتی كه وقتمون رو تلف كرديم و رفتيم ديدن كنسرت، طويله رفته بوديم و همنشين چهارپايان شده بوديم بهتر از اونی بود كه اونجوری وقت و پول و اعصاب و روانمون رو به فاك بديم.
اين داش فرمونمون با اين كنسرت دادنش يه كاری كرد كه ديگه حتی به فرمون ماشين هم آلرژی پيدا كردم. پريشب بمحض رسيدن به خونه، اون دو سه تا نواری رو هم كه ازش داشتم و هرازگاهی گوش ميكردم رو بردم دادم به سرايدار افغانی آپارتمان. فرمون، ايكاش مرده بودم و اين كنسرتت رو نديده بودم. يعنی خداوكيلی فتحعليان و اين گروه ايليا تا چه حد مخاطب خودشون رو احمق و بیشعور فرض كرده بودند كه اونجوری كنسرت دادند؟! ... چی، خيلی زياد؟! باشه قبول ولی اونا اگه همه اون جماعت رو گاو و گوسفند هم فرض كرده بودند بايد خيلی بيشتر از اين، مايه ميذاشتند. حالا ما يه خريت كرديم و ريديم تو 7000 تومن پول بیزبون ولی خودمونيم، انصافاً اون كنسرت بود كه دادين؟! صد رحمت به نمايش روحوضی، صد رحمت به سيرك خليل عقاب. شماها فكر نكردين خيلی از اون آدمهايی كه اومدن اونجا با ديدن اون اجرا ميرن و ديگه پشت سرشون رو هم نگاه نمیكنند؟! فكر نكردين با اون اجرا يه جورايی واژه هنر و ترانه و آهنگ و موسيقی رو مزين به رنگ قهوهايی سوخته فرمودين؟!
همچين روی بليطها و تبليغات، آدرس كنسرت رو نوشته بودند، ضلع شمالی كاخ نياوران كه فكر ميكردم قراره به مناسبت دههفجر برنامه توی اطاق خوابِ شاه اجرا بشه. وقتی وارد محل اجرا شدم و ديدم برنامه قراره تو يه سالن ورزشی اجرا بشه، پشيمون شدم از اينكه توپ واليبال و شورت ورزشی و كفش كتونیم رو نبرده بودم. دارحلقه و تُشك و خرك و تخته بسكتبال حال و هوای خاصی به اجرای برنامه داده بود. يه محيط كاملاً فرهنگی، هنری، ورزشی! صندليها همه از اون صندليهايی بود كه واسه مراسم عزا و عروسی اجاره ميدن و همچين كيپ هم چيده شده بودند و همه تحت فشار نشسته بودند كه انگاری میخواستند ازمون اعتراف بگيرند. از همون صندليهايی كه توی همون پنج دقيقه اول عضلات كون آدم مورمور ميشه و خواب ميره و بعد از ده دقيقه باسن تبديل به تخته سهلا ميشه. اوضاع احوال سالن هم جوری بود كه وقتی يه اجرا تموم ميشد اونايی كه ته سالن نشسته بودند دقيقاً سه دقيقه بعد متوجه اين موضوع ميشدند چون اون بنده خداها، نه صدا رو داشتند و نه تصوير رو. البته فكر كنم براشون يه فيلم سينمايی گذاشته بودند چون تشويقها و سر و صداهاشون هيچ هماهنگی با جلويها نداشت.
و اما ... باباجون گفتند هنرمند بايد خاكی و مردمی باشه ولی نه اينكه ديگه با شلوار شيش جيب!!!!!! بياد رو سن. گند زدی فرمون. خدايش گند زدی. كاشكی به همون مُردن شرافتمندانهات تو فيلم قيصر اكتفا ميكردی و اينجوری آبروی هنريت رو مفتضح نمیكردی. از بقيه اعضاء چيزی نميگم. خواننده كه با شلوار شيش جيب بياد قطعاً نوازندهها بايد شلوار كردی بپوشند. باز همين كه معرفت بخرج دادند و كون برهنه نيومدند و يه شلوار جين رنگ و رو رفته پاشون كردند، دمشون گرم. البته فكر كنم چون نياوران به شيرپلا نزديكه، احتمالاً دوستان تصميم داشتند بعد از كنسرت برند كوه و شب رو هتل اوسون بخوابند وگرنه محاله يه گروه هنری اينقدر اسپرت و ريلكس بياد رو صحنه! بابا چرا تعارف كرديد؟ شما كه اومده بودين يهويی با پيژامه و عرقگير ميومدين. ما كه با هم اين حرفها رو نداريم. خدايش كاشكی بوديد و اين صحنههای رقتبار رو خودتون ميديديد كه يه موقع فكر نكنيد دارم غلو میكنم. شرايط كنسرت بقدری شيرتوشير و ناهماهنگ بود كه ديگه هيچ جايی واسه غلو نمیمونه.
و اما اوج تكنولوژی در اون دستگاهی خلاصه ميشد كه از توش بخار درميومد. يه دستگاهی روی سن بود كه هرازگاهی يه آقا پسر ميرفت جلوش و يه كم باهاش وَر ميرفت و يه جاهايش رو ميمالوند و نمیدونم انگشت تو كجاش ميكرد كه يهويی عينهو چراغ جادو از توش بخار درميومد. دستگاهه شبيه اين دستگاههای بُخور بود كه توش اُكاليپتوس ميريزند. از توش همچين بخاری درميومد كه انگاری لب جوب و كنار مغازه خشكشويی نشستی. وقتی با صدای فـــــــــــــــــــيــــــــــش بخارش ميزد بيرون، ديگه چشم چشم رو نميديد انگاری رفتی سياهبيشه يا توی كوچه پس كوچههای لندن داری قدم ميزنی، البته همين موقع با درايت و ذكاوت نورپرداز خوش سليقه، چراغهای زرد كه نقش مهشكن رو بازی ميكرد، روشن ميشد و از دور خواننده و گروه متعلقه، شبحوار رويت ميشدند. اون مامورهای بیسيم بدست هم كه انگار با يه مشت دزد و جانی طرف بودند همچين چپچپ نگاه ميكردند كه آدم ياد اصغر قاتل ميوفتاد.
والله حرف واسه گفتن زياده ولی كو گوش شنوا. تا وقتی كه هر كسی بخودش اين اجازه رو ميده كه به هوای برپايی كنسرت، جماعتی رو عَنتر و مَنتر خودش كنه و بعد به ريش همهگیشون بخنده، حال و روزمون همينه كه میبينيد. البته از حق نبايد گذشت. درسته كه كنسرتش كنسرت نبود ولی بعنوان يه تئاتر كمدی موزيكال خيلی حرفها واسه گفتن داشت!
منتقد تئاتر، منتقد چنين جهاني است؛ كه بي واسطه با هنر آفرينش سر و كار دارد. منتقد تئاتر هوشمندانه و منصفانه چنين جهاني را ابتدا به نظاره مي نشيند و آنگاه با هدف «كشف» در آن غور مي كند. پس منتقد تئاتر هم در ابتدا يك تماشاگر است همچون همه تماشاگران. اما تماشاگري كه قرار است تيزبين تر، دقيق تر و موشكاف تر باشد و قرار است با تكيه بر دانسته ها و معلوماتش بر پايه استدلال و استناد، تحليلي درست از نمايش ارائه دهد و هسته دروني اثر را كشف كند.
آنگاه كه منتقد به كشف نائل شد، سايرين را نيز در «لذت كشف» خود شريك مي كند. «كشف»، اساس نقد است و نقد را بايد «گزارش يك كشف» دانست.
به گمانم نقد يك اثر هنري، جزيي از آن اثر است چرا كه به كشف لايه هاي گونه گون آن منجر مي شود و كيست كه مدعي شود يك اثر هنري وياهر پديده ديگر بي آنكه كاملا دريافت و كشف شود، كامل شده است . و منتقد به مثابه يك كاشف پيروزمند، علاوه بر خرسندي و ارضاي شخصي، ديگران را نيز بهره مند مي كند. از ديگرسو نقد، يك خدمت است. خدمتي رايگان كه منتقد به هنرمند ارائه مي دهد.
نقد را بايد نمادي از دمكراسي و كاركرد آن در جهان هنر دانست چرا كه در بهترين حالت، اظهار نظر آزادانه و مستدل منتقد، مي تواند موجبات پيشرفت هنر مقدس تئاتر را فراهم آورد. اين، باعث مي شود تا بتوان ادعا كرد، نقد نيز پديده اي است مقدس چرا كه به اعتلا و قوام هنر نمايش مي انجامد؛ هنري كه بي واسطه به «نور» متصل است!
در تلقي عامه، نام «نقد» هماره با برملا كردن عيب و نقص ها عجين شده است. اما نقد، تنها عيب جويي نيست، تحليل و تفسير و تاويل هم هست. با تمام اينها، منتقد ستارالعيوب نيست. اتفاقا عيب جوست ولي اين عيب جويي، رذيلت نيست كه عين فضيلت است. چرا كه نيت منتقد، اصلاحگري است و عيب جويي، تحفه اي است كه منتقد، بي هيچ منتي به سوي هنرمند ارسال مي كند!
منتقد از سر سيري عيب جويي نمي كند. معيار دارد. معيار او اصول و منطق و علم است. نه منطق جهان بيرون، كه منطق خود اثر.
منتقد اما، تنها عيوب و تناقض هاي اثر را كشف نمي كند، كه از انصاف به دور است. ذات «كشف» ايجاب مي كند كه منتقد به جوانب گوناگون يك اثر با ذكاوت، تيزبيني، دانايي و آگاهي سرك بكشد، خواه اين جوانب و جزئيات از زمره عيوب باشند و خواه ازجمله امتيازات.
منتقد، به نوعي يك تحليلگر است و از شم تحليل و قوه تفسير و تأويل برخوردار. منتقد، اين توانايي را دارد كه به دور از حب و بغض كليت يك اثر را به تماشا بنشيند و بي آنكه اسير و درگير نفس اثر شود، يك داور منصف و دلسوز باشد.
حب و بغض در نقد جايي ندارد. نقد اساساً «نقد منصفانه» است. اين كلمه «منصفانه» گاه به چه قرينه اي حذف مي شود نمي دانم! حب و بغض، يكي از اساسي ترين اصول نقد را منتفي مي كند و آن انصاف و حسن نيت است، پس اگر روزي نوشته اي را خوانديد و يا قول و نقلي شنيديد و جاي انصاف را در آن خالي يافتيد، بدانيد كه پديده نقد، اتفاق نيفتاده است، نام ديگري بر آن بنهيد!
از کیوان کثیریان

Fandev.BikiniDots.v2.0.2.for.Adobe.After.Effects-SCOTCH
Fandev.Grader.v1.5.5.for.Adobe.After.Effects-SCOTCH
Fandev.Supressor.v1.7.2.for.Adobe.After.Effects-SCOTCH
Fandev.BikiniDots.v2.0.2.for.Adobe.After.Effects-SCOTCH

Effects«.
The previous version of BikiniDots was a multi function plug-in that now
has been split into two separate plugins:
1. "b_stroke", a path stroke plug-in with a Z-depth displacement feature,
which lets you to stroke your paths in all directions: X, Y or Z.
2. "b_dots", a dot matrix generator plug-in that creates a matrix of
circles (dots). The color value of each dot is the average sampled pixel
value of that area from the source image.
A Z-depth displacement feature has been added, you can displace each dot
in Z-depth depending on its lightness, saturation or hue value.
The size of each dot can also be modulated by the lightness, saturation or
hue value.
Fandev.Grader.v1.5.5.for.Adobe.After.Effects-SCOTCH

color corrector
Fandev.Supressor.v1.7.2.for.Adobe.After.Effects-SCOTCH

different colours in a picture.
This can be good for example for supressing blue in bluescreen scenes.
Fandev.3in1.060512
Released: 10.05.2006
Home:http://www.fandev.com/products.html
Download: <1 MB (PLUGINs + FIX)
پسورد:
www.devilived.com
هانیه توسلی متولد 1356 است.او برای اولین بار و در سال 79 با بازی در سریال نسبتا موفق غریبه در مقابل دوربین قرار گرفت.بازی زیبا و معصومانه وی در این سریال باعث شد خیلی سریع محبوب کارگردانهای سینما قرار گیرد.
روی جاده نمناک دومين کار توسلی بود که در سال 80 ساخته شد.توسلی در این سال در 3 فیلم دیگر نیز ایفای نقش کرد.شام آخر-اثیری و شبهای روشن نام این آثار است که با استقبال خوبی مواجه شد.
خود خانم توسلی در مورد این فیلمها با هیجان بسیاری صحبت می کند و انتخاب آنها را از روی مطالعه و دقت فراوان در کل کارهائی که به او پیشنهاد شده می داند.
شام آخر ساخته فریدون جیرانی با ارائه یک موضوع جسورانه و استفاده از بازی هانیه توسلی بعنوان ستاره تازه سینما در کنار کتایون ریاحی-آتیلا پسیانی و محمد رضا گلزار توانست یکی از موفق ترین فیلمهای سال 80 در سینمای ایران باشد.توسلی سپس در اثیری ظاهر شد ودر کنار بزرگانی همچون خسرو شکیبائی و امین حیائی ارائه گر یکی از بهترین بازیهای خود بود.خود او از بازی در کنار بازیگر بزرگی مثل خسرو شکیبائی احساس غرور می کند ودر مورد او می گوید:اولين بار كه ايشان را ديدم، آنقدر با من صميمي برخورد كردند كه ترس من كاملاً از بين رفت. سرصحنههايي هم كه با هم بازي داشتيم راهنمايی میكردند و خيلی با ايشان راحت بودم.
اما بدترین خاطره توسلی از این نقش به تن داشتن لباس عروسی در صحنه اول فیلم است .او در این مورد می گوید: اصلا بازی در لباس عروسی را دوست ندارم.
جدیدترین فیلمهای توسلی بازی در فیلمهای گاهي به آسمان نگاه كن ساخته كمال تبريزي(۱۳۸۱)وجايي براي زندگي به کارگردانی محمدرضا بزرگ نيادر سال(۱۳۸۲) است.
توسلی در انتخاب فیلمهایش وسواس خاصی دارد خود او در اين مورد می گويد:
بازيگری برای من كاملاً جدی است ولی حاضر نيستم به هر قيمتي باشم و كار كنم. ترجيح می دهم سالها بازی نكنم و اگر كار خوبی پيشنهاد شد كار كنم. تنها چيزی كه برايم مهم است خود نقش است كه ببينم می توانم چيزی به آن اضافه كنم يا نه. بههرحال وقتي دو ماه وقت برای كاری میگذارم دوست دارم كه چيز زيبايی را خلق كنم.
بازی بسيار زيبا و منحصر بفرد او در شبهای روشن باعث شد همگان او را بهترين کانديد برای گرفتن سيمرغ بلورين نقش اول زن در بيست و يکمين جشنواره فيلم فجر بدانند.اما نيکی کريمی اين عنوان را کسب کرد.
نکته ای که در مورد هانيه توسلی قابل توجه است بازی زيبا و متفاوت اوست.بطوری که نمی توان بازی او را با هيچيک از بازيگران مقايسه کرد

فیلمشناسی وی به شرح زیر است
سریال غریبه(79)روی جاده نمناک(80)شام آخر (فريدون جيراني، 1380)اثيري (محمدعلي سجادي، 1380)شبهاي روشن (فرزاد مؤتمن، 81/1380) گاهي به آسمان نگاه كن (كمال تبريزي، 1381) جايي براي زندگي (محمدرضا بزرگ نيا، 1382)
يون فوسه بي شك يكي از بزرگترين نمايشنامه نويسهاي دوران معاصر است. اين نويسنده نروژي فصل جديدي در نگرش به دنياي مدرن
از ديد نمايش گشود. انسانهاي داستانهاي او به شدت نسبت به خود؛ اجتماع؛ و حتي خانواده خود بي تفاوت هستند. هيچ چيز خوشحالشان نميكند حتي تولد فرزندشان( نمايشنامه اسم). نميدانند براي چه بايد زندگي كنند.
و اين ندانستن فلسفه بزرگترين معضل دوران ماست كه فوسه به خوبي به تصوير ميكشد.
از معروفترين نمايشنامه هاي او ميتوان به چهار گانه معروفش يعني: اسم. ديدار. زيبا و پاييز اشاره كرد.
انتشارات نيلا تحت نظر حميد امجد اقدام به چاپ اثار او كرده كه خواندنش خالي از لطف نيست
يون فوسه يعني يخ زدگي در هزاره سوم
