تبليغاتX
تکنولوژی سینمایی و ویدئویی
:: www.cinevitech.us:: وبلاگ سایت تکنولوژی سینمایی و ویدئویی :: www.cinevitech.us::


 
نوشته شده توسط سینما در ساعت 13:15 | لینک  | 

گفتم یه حالی هم بدم





نوشته شده توسط سینما در ساعت 13:3 | لینک  | 

نقد فیلمWar of the Worlds
War of the Worlds2

 جنگ دنیاها    War of the Worlds 

کارگردان : استیون اسپیلبرگ. فیلمنامه: جاش فرایدمن و دیوید کوئپ بر اساس کتاب از اچ.جی.ولز. مدیر فیلمبرداری: یانوش کامینسکی. موسیقی: جان ویلیامز. تدوین: مایکل کان. طراح صحنه: ریک کارتر. بازیگران: تام کروز(ری فریر)، داکوتا فنینگ(ریچل)، جاستین چاتوین(روبی)، تیم رابینز(هارلان اوگیلوی)، میراندا اوتو(مری آن). مدت نمایش: ١١٦ دقیقه. محصول ٢٠٠٥ آمریکا

ری فریر ، کارگر بندر اهل نیوجرسی، که به تازگی از همسرش جدا شده و رابطه چندان خوبی با فرزندانش ندارد، مجبور می شود به خاطر سفر همسر سابقش از پسرش روبی و دخترش ریچل در خانه خود مراقبت کند. اما تعطیلی آخر هفته با تیره و تار شدن آسمان و سپس رعد و برق شدید و توفان تبدیل به کابوس می شود.ناگهان زمین شکاف بر می دارد و از اعماق آن سه ماشین جنگی به شکل موجوداتی بزرگ با سه پا بیرون می آید و هر چه را که بر سر راه شان قرار می گیرد، نابود می کنند.این اولین حمله موجودات فضایی به زمین است. ری به همراه فرزندانش برای فرار از چنگ مهاجمان  تصمیم به فرار از آن منطقه می گیرد ،تا بچه ها را نزد مادرشان در بوستون برساند.

 

گردش در میدان مین

امیر عزتی

 

لندن تبدیل به شهر ارواح شده بود. پنجره های خانه های سفید رنگ برایم یادآور حدقه های خالی جمجمه ها بود... سرانجام ترس و وحشت بر من نیز غلبه کرده بود.

جنگ دنیاها- هربرت جورج ولز

 

ضعف های فیلم جنگ دنیاها به راحتی  از همین خلاصه داستان بالا مشهود است. صحبت بر سر این نیست که این قصه بد یا ضعیف است، بحث بر سر این است که اصولاً یک قصه چنین نیست. این بیشتر به قسمتی از یک قصه یا پیرنگ شبیه است. اگر قرار بود به جای فیلم درباره یک قصه بحث کنیم، به راحتی می توانستیم آن را به سطل آشغال بیندازیم. بنابر این در همین آغاز بگویم اگر توقع یک قصه پر و پیمان را دارید، به سراغ فیلم اسپیلبرگ نروید. ولی اگر از آن کسانی هستید که اعتقاد دارند یک فیلم خوب بدون قصه هم ساخته می شود ، حتماً جنگ دنیاها را ببینید. البته خود اسپیلبرگ و کوئپ از ضعف های قصه آگاه هستند و از کنار آنها بی توجه رد نشده اند . آنها برای پوشانیدن این ضعف ها، فیلم را سرشار از تحرک، سر و صدا و هیجان و تعلیق کرده اند.

با چنین ویژگی های تعجبی ندارد که که اسپیلبرگ آن را درست کرده باشد. اسپیلبرگ یکی از کسانی بود که در میانه در دهه هفتاد به رواج چنین فیلم هایی کمک زیادی کرد. اگر از دیدگاه تماتیک به جنگ دنیاها نگاه کنیم شباهت آن را با دیگر فیلم های اسپیلبرگ درمی یابیم. در دوئل اتومبیل و تریلی ، در شوگرلند اکسپرس خانواده فراری و پلیس ها، در آرواره ها انسان ها و کوسه قاتل و در ژوراسیک پارک آدم ها و دایناسورها همه در موقعیتی قرار دارند که یکی می گریزد و دیگری تعقیب می کند. همه این فیلم ها یک قصه ساده شکار و شکارچی را روایت می کردند. جنگ دنیاها نیز چنین فیلمی است که در آن انسان ها پا به فرار می گذارند و فضایی ها آنها را تعقیب می کنند، یعنی همان شیوه فیلم های قبلی!

من به کسانی که می گویند با این نوع فیلم ها کاری ندارند و فیلم های اسپیلبرگ را جدی نمی گیرند- خود من تا قبل از گزارش اقلیت یکی از آنها بودم- حرفی برای گفتن ندارم و به کسانی که می گویند هیچ چیز بهتر از یک قصه پر و پیمان نیست ملحق می شوم. هر چند متاسفانه  در سال های اخیر رایج شده که فیلم های کم عمق به تقلید از ماتریکس بعدی فلسفی به خود بدهند ، به همین جهت در مقام مقایسه ترجیح می دهم جنگ دنیاها را تماشا کنم. چون اعتقاد دارم که کودک نابغه هالیوود سرانجام پا به دوران بلوغ گذاشته، هر چند روحیه کودکانه خود را تا حدودی خفظ کرده است.

جنگ دنیاها چیزهای زیادی برای سرگرم شدن دارد، از زوایای خوب و دوربین متحرک و مهارت اسپیلبرگ در خلق هیجان گرفته تا جلوه های ویژه بدیع و همین دستاورد کمی نیست . امروزه در نگاهی به فیلم های برگزیده دو دهه گذشته تماشای آنها را کسالت بار می یابیم، اما فیلم های اسپیلبرگ هنوز دیدنی هستند و سرگرم کننده و اطمینان داشته باشید جنگ دنیاها نیز بعد از سی سال همین تازگی را حفظ خواهد کرد.                                                                                                        

اما در بررسی نقادانه و با توجه به رمان ولز که مبنای کار اسپیلبرگ قرار گرفته و این که جنگ بین نوع بشر و فضایی های سمبل چه چیز می تواند باشد؟ به این سوال چند گونه می توان پاسخ داد:

الف- پیامد های یازده سپتامبر. به نظر من حمله فضایی ها شباهت زیادی  به حمله آمریکا به عراق دارد. اگر رمان ولز را نقد سیاست های امپریالیستی بریتانیای کبیر در قرن نوزدهم  بدانیم، اقتباس اسپیلبرگ نیز میتواند نقد سیاست خارجی آمریکا در هزاره سوم باشد.

ب- مقابله نظامی و تکنولوژیک با فضایی ها(مهاجمین) که نه با فرمول القاعده در برابر آمریکا ، بلکه با فرمول آمریکا در برابر عراق هم خوانی دارد.

ج- سلاح های مخصوص مهاجمان فضایی که فقط انسان ها را نابود می کنند و به اموال آسیبی نمی رسانند. اما تروریست ها جان و مال دشمن  را از هم جدا نمی دانند و با هم نابودشان می کنند. موقعیت فضایی ها در این فیلم کسانی را به یاد می اورد که انسان ها را می کشند ولی به لوله های نفت و محتویات آن آسیبی نمی رسانند!

د- دیوید کوئپ فیلمنامه نویس خود می گوید که هنگام نوشتن فیلمنامه همواره حالت تهاجمی آمریکا را مد نظر داشته است، اما بر خلاف گفته های او هدف جنگ دنیاها گسترده تر از آن است و نه فقط یازده سپتامبر بلکه، هیروشیما، کشتار جمعی یهودیان و خیلی چیزهای دیگر را نیز یادآوری می کند. اما این را هم فراموش نکنید که یک بوسنیایی یا فلسطینی هنگام تماشای این فیلم چه چیزهایی را به یاد خواهد اورد: آشویتز، سربره نیتسا یا غزه؟

ویژگی اصلی رمان ولز نیز همین بود: یادآوری نمونه هایی از تاریخ پر از ظلم و توحش دنیای ما.این کتاب هر کجا و هر زمان که خوانده شود (و یا به فیلم برگردانده شود) به شکلی واضح گاه به امپریالیسم نیش می زند ، گاه پارانویای کمونیسم را هدف می گیرد و گاه به آن چه که در مرکز تجارت جهانی گذشت اشاره می کند. 

War of the Worlds18 ه- ولز پیامدهای حمله مریخی ها به زمین  را از زبان قهرمان داستان-نویسنده- روایت می کند. همه چیز با سقوط شیئی کوچک در نزدیکی یک دهکده و سپس خروج موجودات فضایی از داخل آن آغاز می شود. این موجودات باعث ترس اهالی دهکده می شوند . به دنبال فرود سفینه های دیگر ، اهالی لندن نیز برای فرار از چنگ موجودات فضایی خانه های راحت خود را ترک می کنند. برای کسانی که در انگلستان دوره ویکتوریا زندگی می کردند، این قصه کابوسی ترسناک بود. چون تفسیرهای ارائه شده از آن، جدا از نقد فرهنگ بورژوازی شهر نشین ، روی شباهت های رفتار موجوادت فضایی با رفتار عوامل امپریالیسم قدرتمند دوران- بریتانیای کبیر- تمرکز داشت.

این ویژگی سوژه و جذابیت رمان تا به امروز حفظ شده و دلیل آن وجود تعابیر تازه ای است که می توان همواره از دل داستان بیرون کشید.پس از ولز نویسندگان بسیاری در زمینه داستان های علمی تخیلی با موضوع حمله فضایی ها طبع آزمایی کردند. این خیال پردازی ها در دایره ادبیات محصور نماند و به سینما هم کشیده شد. مخصوصاً در دهه ١٩٥٠ سینمای هالیوود این تم را با هدف اشاره به حمله قریب الوقوع اردوگاه کمونیسم به جهان آزاد غرب مورد استفاده قرار داد.خصوصیات بارز رمان به فیلمنامه نویس ها و کارگردان ها بسیاری کمک کرد تا ترس های امروزین خود را به شکلی نمادین بر پرده منعکس کنند.

اما قهرمان اسپلیبرگ با قهرمان ولز تفاوت های عمده ای دارد.قهرمان ولز نویسنده است. این راوی در نسخه سینمایی ١٩٥٣ تبدیل به یک دانشمند می شود، اما اسپیلبرگ او را تبدیل به مردی از طبقه کارگر می کند. این دگردیسی قابل اعتنا محصول یازده سپتامبر و سیاست های داخلی آمریکا است که در فیلم های پسا یازده سپتامبری نمودی عینی یافته است. این فیلمها سعی دارند جنگ با تروریسم را به وظیفه ملی و شخصی تمام آمریکایی ها تبدیل کنند و با انتخاب افرادی با مشاغل بسیار معمولی، و متعلق به طبقه کارگر، خطرات تروریسم را جهان شمول و همه گیر اعلام کنند؛ مانند آتش نشان آمریکایی فیلم خسارت جانبی که زن و فرزندش را در یک بمب گذاری از دست می دهد و به انتقام برمی خیزد.

 

فیلم هایی که گوشه چشمی به وقایعی چون حمله به مرکز تجارت جهانی دارند، متعلق به گونه سینمای فاجعه هستند. اما ری فریر بر خلاف دیگر قهرمانان گونه فاجعه، که باید ظهور کرده و دنیا را نجات دهد نیست؛ او فقط می خواهد کودکانش را نجات دهد . او یک ضد قهرمان است، و تنها نقطه مشترک قصه ولز و فیلم اسپیلبرگ اراده یک مرد تنها برای حفظ بقاست. ری بیشتر شبیه کسی است که بروس اسپرینگستن در ترانه روزهای افتخار او را توصیف کرده ، کسی که هنوز در حسرت دوران خوش دبیرستان به سر می برد و می خواسته قهرمان بیس بال شود، اما اجباراً کارگر بندر شده. همین خیال بافی ها او را از حس مسئولیت دور کرده و باعث از هم پاشیده شدن زندگی زناشویی اش شده و کودکانش نیز او را دوست ندارند.شخصیت فریر هم چون دیگر قهرمانان اسپیلبرگ مردی با روح کودکانه است. او در طول فیلم می کوشد که کودکانش را درک کند، در حالی که تا آن زمان تنها کسی که درک می کرده خودش بوده و زمانی که همه چیز رو به تباهی می رود، شروع به برقراری ارتباط با فرزندانش می کند. در واقع او بیش از فرزندانش واجد روحیه کودکانه است.

 

البته اسپیلبرگ راه را برای تعابیر فرا متنی از فیلمش باز گذاشته است. در فیلم تاکید می شود که ماشین های جنگی سال ها قبل در زیر زمین دفن شده اند، این موضوع می تواند نوعی اشاره به شرقی هایی باشد که سال هاست در جوامع غربی زندگی می کننند و حکم یک بمب ساعتی و در واقع ماشین جنگی را دارند. با توجه به عملیات انتحاری صورت گرفته این تعبیر چندان بی راه نیست. هر چند تعابیر کلی تری مانند قرار گرفتن نوع بشر از روز ازل بر روی خار هم به ذهن خطور می کند، اما میل منتقدان و تماشاگران به تعابیر امروزی تر جای چندانی برای بروز آن باقی نمی گذارد. با این وجود فیلم در همین شکل فعلی خود از نظر سیاسی فراگیر و واضح است. جنگ دنیاها ترکیبی از ترس های سیاسی قرن بیستم و چند سال اخیر هزاره جدید است و این ترس های موروثی را در برابر تماشاگر هم چون یک میدان پر از مین پهن می کند. تماشای فیلم به گردشی در یک میدان مین بیشتر شبیه است، اما نگران نباشید، انسان همان گونه که بیهوده زندگی نمی کند، بیهوده نیز نمی میرد.


War of the Worlds 1
War of the Worlds1

 بجنگ پدر، بجنگ

 

 

کتاب علمی تخیلی و کلاسیک  اچ. جی. ولز تا امروز الهام بخش تولید فیلم های بی شماری شده و این بار اسپیلبرگ  نبرد بزرگ نسل بشر با استیلای خوفناک موجودات فضایی را  از دیدگاه یک خانواده پر از مشکل تعریف می کند

 

 

 

یکشنبه، ماه مه ١٩٣٨. میلیون ها آمریکایی در برابر رادیوهاپشان نشسته بودند و همه چیز عادی به نظر می رسید. اما ناگهان با پخش خبری فوق الهاده همه گرفتار وحشت شدند. گوینده  خبر  با صدایی که از آن  ترس می بارید، سقوط جسمی بسیار بزرگ و شعله ور را در مزارع نیو جرسی گزارش داد. ادامه خبر حاکی از حمله مریخی ها برای به دست گرفتن کره زمین بود . مردم بعد از با شنیدن این خبر به تصور این که  مریخی ها با سلاح های شیمیایی به زمین حمله ور شده اند، به خیابان ها ریختند. بسیاری با حوله های خیس دهان خود را پوشانده و هزاران نفر وسایل خود را به درون ماشین ها ریخته و به سرعت در حال گریز از مریخی ها بودند.  

اما نمی دانستند آن چه که شنیده اند چیزی غیر از  نمایشنامه اقتباسی اورسون ولز از قصه اچ. جی. ولز نیست. آنها که برنامه را از آغاز نشنیده بودند، به راستی پنداشتند که مورد هجوم فضایی ها قرار گرفته اند. بعد از این که واقعیت فاش شد ، مجری جوان رادیو اورسون ولز  و همکار نویسنده اش هاوارد کاچ با عکس العمل منفی مردم روبرو شدند و پایشان به دادگاه کشیده شد.

مهم این بود که این همه امریکایی به خاطر ترس و دلهره به خیابان ها ریخته اند. بسیاری درباره تاثیر عظیم رسانه ها بر مردم به فکر افتادند.و سرانجام خیلی ها به این نتیجه رسیدند که نباید به همه آن چه را که از رادیو و تلویزیون ها پخش  می شود، باور کرد.  War of the Worlds01

 اقتباس  های اولیه

مضمون حمله و استیلای فضایی های بد سیرت بر کره زمین که ابتدا توسط اچ. جی. ولز در  داستان جنگ دنیاها مطرح شده،  از زمان انتشارش تاکنون الهام بخش فیلم ها و نمایش های بسیاری شده است. محور اصلی داستان کمبود مواد معدنی در کرات دیگر و در نتیجه حمله موجودات فضایی به زمین برای دستیابی به مواد آلی است . این حمله به زمین در ١٨٩٨، با هجوم به  انگلستان دوره ویکتوریا آغاز می شود.

حمله مریخی ها در این رمان، به هنگام  نگارش به مثابه واکنشی در برابرسودجویی رایج  دوران ویکتوریا و انقلاب صنعتی پنداشته شد. اما در فیلمی که جورج پال آن را در ١٩٥٣تهیه کرد (کارگردان ؛ بایرون هاسکین) هدف مریخی ها آمریکا بود و در دستان انسان ها بمب اتمی وجود هم داشت ، اما برای مقابله با مریخی موثر نبود. درحال و هوای پارانویایی دوران جنگ سرد ، آن چه بلافاصله بهد از دیدن فیلم په ذهن تماشاگران خطور می کرد ، امکان بروز  جنگ اتمی میان  آمریکا و روسیه بود.

 یکی از اقتباس های مهم از این رمان تاکنون، نمایشنامه رادیویی اورسون ولز است که  واکنشی ایجاد شده را مدیون فضای سال های آغازین جنگ دوم جهانی و روحیه نگران و مضطرب مردم آمریکابود. بعدها تمام نسخه های این نمایشنامه رادیویی که باعث هراس جمعی شده بود، توسط پلیس از میان برده شد. از روزی که  هاوارد کوچ برای نوشتن این نمایشنامه مدت ها بی خوابی کشیده و سه روز آخر را بی توجه به وضع هوا در خیابان ها به سر برده بود ، سال ها گذشت....

تا این که دردهه ٩٠  یکی از کپی های این نمایش  سر راه اسپیلبرگ قرار گرفت. War of the Worlds9

فضایی های اسپیلبرگ

کارگردانی که از دوران کودکی شیفته فیلم هایی چون زمین بر علیه بشقاب های پرنده ، روزی که زمین از حرکت ایستاد و جنگ دنیاها با مضمون اشغال کره زمین توسط موجودات فضایی بود ، این سوژه را چنان مهیج می دانست که وقتی در هفده سالگی شروع به فیلمسازی کرد ؛ داستان اولین فیلمش حمله فضایی ها به زمین بود.

نام این فیلم firelight بود که در آن از تانک ها و جیپ های ارتشی اسباب بازی به شکلی ابتدایی از روش استاپ موشن استفاده کرده بود. استیون به امید یافتن شغل تنها نسخه فیلم را به یک استودیو فرستاد و تا امروز هیچ کس موفق به دیدن آن نشده است. اما چند سال بعد، زمانی که خود را به عنوان کارگردانی خوب را به اثبات رساند و فیلم هایی درباره موجودات فرا زمینی که می خواهند با زمینی ها ارتباط برقرار کنند به نام های برخورد نزدیک از نوع سوم و ئی تی ساخت.تقریبا دوازده سال قبل اقتباسی از داستان ولز به دستش رسید و بلافاصله آن را خرید و منتظر زمان مناسبی شد تا  آن را بسازد.

اسپیلبرگ در مصاحبه ای گفته بود" شاید این تاثیر خواندن چندین باره نمایشنامه و کتاب ولز بود"و بعد ادامه می دهد "فکر کردم که می شود فیلمی فوق العاده از آن ساخت، ولی در سال های بعد فیلم های زیادی بر اساس ایده اصلی داستان ساخته شد، مخصوصاً بعد از نمایش روز استقلال به خودم گفتم؛ شاید هیچ وقت چنین فیلمی نسازم. فیلم های ساخته شده همگی روی نکات متفاوتی از کتاب ولز تمرکز کرده بودند، که مورد پسند من نبود، ولی همین ها باعث شد تا مدتی تصمیم خودم را به ساختن این فیلم به تعویق بیندازم. بعدها، وقتی با تام دنبال پروژه ای می گشتیم تا دوباره با هم کار کنیم، به سراغش رفتم. سه گزینه داشتیم و جنگ دنیاها یکی از آنها بود".

تام کروز که قبلاً در گزارش اقلیت با اسپیلبرگ همکاری کرده بود؛ بدون دانستن جزئیات پروژه دو گزینه دیگر را رد کرد و برای ساخت جنگ دنیاها دست همکاری داد. جنگ دنیاها درباره موجودات فضایی بد سرشتی  است که برای اولین بار در فیلم های اسپیلبرگ دیده می شوند و  از این رو واجد اهمیت است.

 در سایه علاقه ما به موجود فرا زمینی راه گم کرده  در فیلم ئی تی هراس، ما نسبت به موجودات فضایی از میان رفت، اما این بار اسپیلبرگ بر خلاف میل قلبی خود، آنها را به شکل بزرگ ترین بلایی که می تواند بر سر نوع بشر نازل شود، تصویر کرده " به نظر من هدف موجودات فضایی از ملاقات با ما بیش از استیلا بر کره زمین، کشف ماست. من دلم می خواد همیشه فیلم هایی مثل ئی تی یا برخورد نزدیک بسازم، اما وقتی خودم را به جای تماشاگر می گذارم، دلم می خواد فیلمی مثل جنگ دنیاها را هم بسازم. ما به دنبال خلق هیجان هستیم و هیچ چیز نمی تواند با جنگ نوع بشر و موجودات فرا زمینی برابری کند، چون بسیار غیر عادی و خارق العاده است ".              

 War of the Worlds8 داستان یک پدر بی مسئولیت

اسپیلبرگ نه فیلم  ١٩٥٣ بایرون هاسکین و نه نمایشنامه رادیویی ولز، بلکه قصه خود اچ. جی. ولز را مبنای کارش  قرارداده است . در کتاب ولز، زمینی ها که مدت هاست از تحت نظر بودن خود توسط مریخی ها و اتمام منابع معدنی سیاره شان آگاه هستند، در لحظه ای غیر منتظره توسط مریخی ها مورد حمله قرار می گیرند. مریخی ها  تصمیم به کشتن انسانها و به دست آوردن سیاره زمین دارند و به زودی وحشتی عظیم بر انگلستان حاکم می شود. ولز قصه خود را از زبان مردی روایت می کند که در گیرودار نبرد برای زنده ماندن می کوشد تا به همسرش بپیوندد. اما اسپیلبرگ ماجراها را از دیدگاه پدری بی مسئولیت که از همسر و فرزندانش جدا شده روایت می کند و حمله فضایی ها را به عنوان پس زمینه انتخاب م یکند" ما با یک قصه ساده و سر راست روبرو هستیم؛ نبرد یک پدر برای حفظ زندگی و امنیت فرزندانش...".

فیلم درباره ری فریر، یک کارگر بندر است  که به تازگی از همسرش جدا شده و رابطه اش با فرزندانش چندان خوب نیست، اما به دلیل مسافرت همسرش مجبور می شود  از پسرش روبی و دخترش ریچل مراقبت کند.

در اولین روزی که با کودکانش سپری می کند آسنان تیره و تار شده و توفانی شدید آغاز می شود. کمی بعد،فریر در نزدیکی منزلش شاهد واقعه ای هراس آور می شود. ناگهان از زیر زمین سه ماشین غول آسا و عجیب با سه پای فلزی خارج شده و شروع به نابود کردن هر چیزی می کنند که بر سر راه شان قرار گرفته باشد. این اولین حمله فضایی ها برای اشغال زمین است. تعطیل آخر هفته ای  که در لحظه ای غیر منتظره به کابوسی ترسناک تبدیل می شود. ری فرزندانش را برداشته و برای نجات جان آنها  به راه می افتد، اما لحظه به لحظه بر شدت حمله فضایی ها افزوده می شود و جای چندانی برای فرار باقی نمانده است.

در داستان اچ. جی . ولز که مبنای کار اسپیلبرگ قرار گرفته، چنان زندگی آرام و سالمی در دوره ویکتوریا تصویر شده، که بر هم زدن این آرامش با حمله ناگهانی فضایی ها خواننده را دچار وحشتی عظیم می کند و کاری می کند که  تنها نبودن اش در کهکشان و دوستانه نبودن  رفتار موجودات خارج از زمین را یک بار دیگر با سیخ شدن موهایش احساس کند.  به عقیده بسیاری این رمان به این هراس دامن می زند که هر موجود فرا زمینی می تواند خطری بالقوه و بزرگ برای انسان ها باشد و این خود معضلی بزرگ است.

سال ها قبل اسپیلبرگ با کوسه ای ساختگی در آرواره ها هراس های خفته ما را بیدار کرد و حالا  به نظر می رسد که همان کار را با ماشین های جنگی فضایی رمان ولز انجام می دهد. روی هم رفته شاید  تاثیر رمان ولز از صد سال قبل در دل ما جا کرده باشد، اما جهان معاصر اطراف خود موضوع بسیار نگران کننده تر است. همان گونه که ما به این لانه حشرات اهمیت نمی دهیم، این خطر وجود دارد که موجوداتی که از ما پیشرفته تر هستند، اهمیتی برای جان ما قائل نشوند.

در زمان نوشته شدن رمان، بزرگ نرین ترس مردم انگلستان تهدید و اشغال کشو.رشان توسط آلمان ها بود،  که با حمله فضایی های قصه ولز مقایسه می شد.  فیلم اسپیلبرگ نیز در مقایسه می تواند  به مثابه نقدی بر سیاست خارجی ایالات متحده آمریکا تعبیر شود. در حقیقت وقتی به گزارش های داده شده توسط کارگردان دقت کنیم، وی بیشتر روی تاثیر حمله فضایی ها بر نهاد خانواده تمرکز کرده و حوادث را بهترین چیزی می داند که می توانست بر سر آنها نازل شود" مطمئنا درباره آدم ها و  دنیای اطراف آنها نمی توانم این را بگویم" . اسپیلبرگ در پاسخ به خبرنگاری که پرسیده بود آیا وقایع فعلی جهان پیرامون ما باعث شد تا اولین بار فضایی های مهاجم را تصویر کنید، می گوید" خیر. به هیچ وجه، من می خواستم به هر دو طرف شانس مساوی بدهم" سپس می خندد و ادامه می دهد" از طرف دیگر به رغم احترامی که به رمان ولز دارم ، نمی خواستم حوادث فیلم در ١٨٩٨ رخ بدهد. نمی خواستم یک فیلم علمی تخیلی بسازم که در دوره ویکتوریا بگذرد، نمونه های موفق و ناموفق زیادی در این زمینه دیده ایم، البته فیلم های علمی تخیلی معاصر زیادی هم دیده ایم. می خواستیم خودم را در دنیای پیرامون و در واقع توی خانه خودم احساس کنم. بعد از یازده سپتامبر همه ما به شکلی جدی نگران آینده هستیم و فکر کردم این پروژه بعد از این ماجرا در نگاهی دوباره حرف های بیشتری برای گفتن دارد. هم از نظر احساسی تاثیر گذار بود و هم سرگرم کننده و هم امکان برقراری ارتباط با دوران ما را داشت".   War of the Worlds4

این بار موجودات فضایی از مریخ نیامده اند

همان گونه که اسپیلبرگ و دیوید کوئپ فیلمنامه نویس می گویند، ماجراهای فیلم در زمان حال می گذرد. امروزه کم و بیش می دانیم در مریخ چه می گذرد، بنابراین موجودات فضایی فیلم هم  از مریخ نیامده اند، بلکه متعلق به  سیاره ای دورتر و ناشناخته تر  هستند. یکی از موضوعات بسیار جالب و توجه بر انگیز فیلم، ماشین جنگی فضایی ها موسوم به Tripod است. اسپیلبرگ و همکارانش در این زمینه تصمیم گرفته اند تا هیچ سر نخی به دست خبرنگاران ندهند، هر چند هر دو طرف اذعان دارند که تصاویر رمان ولز مبنای کارشان بوده است.

یکی از اعضای تیم، داگ چیانگ می گوید" وقتی داشتیم Tripod ها را طراحی می کردیم، در اصل می خواستیم نمادی ترس آور باشد. در واقع  چیزی که باعث ترس می شود اندازه ای غول آسای آنها نیست. چون چیزی که دیده نشود،  بیشتر می تواند ترس و دلهره ایجاد کند".

یکی از قابل توجه ترین نکات تکنیکی جنگ دنیاها  استفاده از روش Pre-Viz است. در این روش قبل از فیلمبرداری تصاویر بازیگران و تاثیرات ویژه ای که قرار است در فیلم به کار گرفته شود، در کامپیوتر طراحی می شود و همین امر باعث می شود تا هنگام فیلمبرداری اشتباه ها به حداقل رسیده و در زمان نیز صرفه جویی شود." قبل از شروع فیلمبرداری با دوستم جورج لوکاس ملاقات کردم و نحوه استفاده از این تکنیک را از او پرسیدم. متخصصان کمپانیILM(Industrial Light & Magic) را که با او در سه گانه جنگ ستارگان همکاری کرده بودند را به همکاری دعوت کردم و  آنها بعد از اتمام سومین قسمت جنگ ستارگان به ما ملحق شدند. یکی از محسنات استفاده از این روش در صحنه های پر از افکت، انتقال مفهوم کلی صحنه به بازیگران است. در طول فیلمبرداری از بازیگران دعوت می کردیم تا آن چه را که در صحنه وجود ندارد و بعداً افزوده خواهد شد را در کامپیوتر ببینند. این طوری ابعاد این ماشین های جنگی و خطرات دیگری را که قرار بود در فیلم مقابل شان ظاهر بشه را بهتر درک بکنند و بهتر بتوانند سر صحنه حس بگیرند".

بعد از گزارش اقلیت این دومین بار است که کروز و اسپیلبرگ در کنار هم قرار می گیرند و از حرف های شان پیداست که پروژه های دیگری نیز برای همکاری در آینده در نظر دارند. به غیر از تام کروز که سهم عمده ای در پروژه دارد و نقش ری فریر را بازی می کند، داکوتا فنینگ یازده ساله و از امیدهای آینده بازیگر یدر هالیوود در نقش ریچل فریر و تیم رابینز در نقش هارلان اوگیلوی مزرعه دار مرموز نیز در فیلم حضور دارند. نقش اوگیلوی از شخصیتی کشیش در داستان ولز الگوبرداری شده " فکر کردم برای علاقمندان اچ. جی. ولز دیدن این شخصیت باید خیلی جالب باشد. اوگیلوی به شخصیت کشیش قصه خیلی نزدیک است. قسمت های مربوط به کشیش در واقع ترسناک ترین قسمت رمان است و می خواستم حتماً این تعلیق را منتقل کنم".   War of the Worlds10

پایان

جنگ دنیاها از نظر هزینه تولید یکی از گران ترن فیلم های سال و حتی تاریخ سینماست. فقط ١٣٠ میلیون دلار صرف تولید و میلیون ها دلار برای تبلیغات آن صرف شده است. با این حال به نظر اسپیلبرگ اختصاص ٧٢ روز برای فیلمبرداری آن  زمان کمی است " تا امروز هیچ فیلمی را در چنین مدت زمان کمی  فیلمبرداری نکرده بودم، اما از نظر کیفی مطمئن باشید. با این حال اگر زمانی حدود شش ماه در اختیارم بود، فیلم متفاوت تری می ساختم".

هم اکنون جنگ دنیاها در بسیاری از سینماهای کشورهای جهان در حال نمایش است و بسیاری بی صبرانه مشتاق دیدن پایانی است که اسپیلبرگ برای آن تدارک دیده است، این که سرنوشت این جنگ نابرابر را چه چیز تعیین خواهد کرد.

در نسخه ١٩٥٣ چنین گفته می شد که " خدا ما را نجات داد"،  اما اسپیلبرگ در جواب خبرنگاری که درباره پایان فیلم از او سوال کرده بود می گوید" سرنوشت جنگ را نه تکنولوژی ، نه قدرت و نه ایمان تعیین نمی کند.  ما نسخه خودمان را تولید کرده ایم. ما نه از پایان اصلی کتاب جدا شدیم و نه از آن تقلید کرده ایم".

نوشته شده توسط سینما در ساعت 18:40 | لینک  | 

نقد فیلمCrash
crash0

تصادف   Crash

کارگردان: پل هاگیس. فیلمنامه: رابرت مورسکو، پل هاگیس. مدیر فیلمبرداری: دانا گونزالس، جیمز مورو. تدوین: هیوز واینبورن. موسیقی: مارک ایشام. طراح صحنه: لارنس بنت. بازیگران: ساندرا بولاک( جین کابوت)، دان چیدل( کارآگاه گراهام واترز)، مت دیلون(گروهبان رایان)، جنیفر اسپوزیتو(ریا)، ویلیام فیچنر(جک فلانگان)، برندان فریزر(ریچارد کابوت)، تندی نیوتن(کریستین)، رایان فیلیپه(سرکار هنسون)، شاون توب(فرهاد). ١١٣دقیقه . محصول ٢٠٠٤ آمریکا، آلمان.

دو کاراگاه پلیس که عاشق همدیگرند، یک مغازه دار ایرانی عصبی ، یک زن خانه دار و همسرش که دادستان است، یک کارگردان سیاه پوست و همسرش، یک قفل ساز مکزیکی و دختر کوچکش،  دو سارق سیاه پوست  اتومبیل، یک زوج میان سال چینی  و یک پلیس تازه کار و همکار نژاد پرست اش ...کسانی که درون زندگی یکنواخت لس آنجلس بی خبر از هم زندگی می کنند و امکان بسیار ضعیفی وجود دارد که زندگی هایشان با هم تداخل پیدا کند؛ اما یک تصادف همه چیز را عوض می کند.

 

در جستجوی پناهگاه

 

امیر عزتی

 

  همیشه فیلم هایی را که در خلاف جهت تصور تماشاگر حرکت می کنند، دوست داشته ام و معتقدم کسی که می خواهد با انتظارات تماشاگر بازی کند، باید از نظر دراماتیک کارش خوب بلد باشد. تصادف یکی از این فیلم هاست و کارگردانش نشان می دهد که به کار خویش وارد است. از نام فیلم آغاز می کنم، که در ذهن تماشاگر این تصور را ایجاد می کند که باید با تصادف های معمول رانندگی در فیلم روبرو شود، اما در طول فیلم آن چه با یکدیگر تصادف می کنند، اتومبیل ها نیستند، بلکه احساسات شخصیت هاست که با یکدیگر برخورد می کنند. در اجرا نیز هاگیس تماشاگر را آن قدر با وقایع غیر منتظره روبرو می کند که در پایان، از نظر دراماتیک لزوم چندانی به گره گشایی حس نمی شود.

تصادف اولین فیلم پل هاگیس در مقام کارگردانی است، او قبلاً برای فیلمنامه تیکه میلیون دلاری کاندید اسکار بوده و چندین جایزه برای فیلمنامه هایش گرفته است. هاگیس در تیکه میلیون دلاری نشان داد که در لمس فشارهای درونی آدم ها  و تبدیل آنها به عناصر دراماتیک تا چه حد تواناست و نتیجه کارش مانند مشتی بر روی معده بیننده بود. هاگیس این بار فقط مشت های دراماتیک پرتاب نمی کند، بلکه تکنیک نشان دادن راست و زدن به چپ را نیز به آن اضافه کرده است. او وقایع را به شکلی عادی به تماشاگر عرضه می کند، اما در میانه راه مسیر را عوض کرده و ضربه هایی در جهت عکس به تماشاگر وارد می کند. این عمل باعث می شود شوک شدیدی به تماشاگر ، هم چون شخصیت های فیلم ، وارد شده و در نتیجه اعتقاد تماشاگر به پیش فرض هایش را زیر سوال ببرد.

این که چگونه پیش فرض ها در جامعه تبدیل به هیستری می شود، و این که تحت تاثیر واقعه یازده سپتامبر چگونه اقلیت مسلمان به چشم دشمن نگریسته می شود؛ موضوع تازه ای نیست. اما هیچ کس، حتی کسانی که دارای این پیش فرض ها هستند، متوجه نیستند که در امنیت قرار ندارند و برای همین است که فیلم هاگیس واجد  اهمیت است.

در تصادف انسان هایی  حضور دارند که به پیش فرض های خود چسبیده اند و  متوجه پیرامون خود نیستند، اما نیاز به امنیت را حس می کنند و از این که زخمی و رنجیده شوند حیرت می کنند. هدف هاگیس زدن ضربه ای به این آدم هاست و یقین دارم کسانی که رنجیده شده اند، پس از گذراندن تجربه ای متفاوت در زندگی ، این که چقدر آسان از چنگ پیش فرض هایشان خلاص شده اند، خواهند خندید ، اما در فیلم تصادف همه به راحتی نمی توانند بخندند.

مضمونی که هاگیس برای کار خود انتخاب کرده، هم چون قطعات نامفهوم و شاید شوک آور یک پازل است. انسانهایی از نژادهای مختلف که به جای شناخت یکدیگر باید به نیاز مراقبت از همدیگر پی ببرند. اما برای رسیدن به منزل مقصود راهی سخت در پیش است. به نظر هاگیس تمامی شخصیت های تصادف دچار پارانویا هستند مانند:

 کامرون ، کارگردانی که شاهد دستمالی و در واقع تجاوز پلیسی نژاد پرست به همسرش به بهانه بازرسی بدنی می شود، قفل سازی مکزیکی که دختر پنج ساله اش از ترس گلوله ای که شاید از پنجره اتاقش به درون بیاید در زیر تختخواب پناه گرفته است، جین همسر دادستان محلی که اتومبیلش به زور سلاح غصب می شود و فقط به صرف این که از قیافه قفل ساز خوشش نیامده دستور می دهد تا دوباره قفل های منزل تعویض شوند. این پارانویا در دو صحنه اثرگذار به اوج می رسد ، ابتدا در آنجا که هنسون اسلحه کشیده و سیاه پوست جوان را به قتل می رساند و دوم آنجا که کریستین ، همسر کارگردان ، بعد از تصادف در اتومبیل به دام افتاده و تنها پلیس نزدیک به محل حادثه کسی نیست جز همان مامور نژاد پرستی که او را دستمالی کرده است. وحشت او از دیدن مامور آن چنان زیاد است که ترجیح می دهد در اتومبیل که تا دقایقی دیگر منفجر خواهد شد، به حال خود رها شود.

crash4 اما برای من تاثیر گذار ترین لحظه فیلم فریاد جگر خراش قفل ساز مکزیکی در لحظه ای  است که می پندارد دخترش مورد اصابت گلوله فرهاد مغازه دار ایرانی قرار گرفته است. اما نترسید معجزه ای رخ داده است، دختر فرهاد قبلاً گلوله های واقعی را با گلوله های پلاستیکی عوض کرده تا پدرش در اوج خشم جان انسانی را نستاند.

از دید هاگیس آمریکایی ها همه دچار بیگانه هراسی شده اند ، هیچ کس نمی خواهد طرف مقابل را درک کند، نمی خواهد بداند که او واقعاً چگونه انسانی است، همین قدر که بیگانه باشد برای دوری گزیدن و نفرت ورزیدن کافی است. حتی سیاه پوست جوانی که خود اسیر بیگانه هراسی سفید ها ست ، هنگام تصادف با مرد میان سال چینی ، او را به دلیل این که یک چشم بادامی است و متعلق به نژادی پست تر، در میانه خیابان رها می کند.

برای کسانی که مغازه فرهاد را نیز تخریب کرده اند ،او یک عرب است. تعجب فرهاد هنگام گفتن " از کی ایرانی ها عرب شده اند؟ " به همسرش که دیوارها را تمیز می کند دیدنی است. شاید او نیز اعتقاد دارد که ایرانی ها از اعراب برترند؟ 

حتی هنسون نیز پس از جنایت از تمامی اصول اخلاقی خود عدول کرده و اتومبیل را هم چون سرباز آمریکایی حاضر در عراق به آتش می کشد تا ردی از جنایت خویش برجای نگذارد. یا مرد چینی میان سال که حتی به هم نژاد خود رحم نکرده و یک خانواده مهاجر قاچاق را در وانت خود محبوس کرده تا بعداً آنها را در ازای نفری پانصد دلار بفروشد.

البته لحظات نه چندان امید بخشی هم در فیلم وجود دارد ، مانند پیچیدن پای جین در منزل و این که کسی غیر از خدمتکار لاتینی وجود ندارد تا به او کمک کند. جین به او می گوید " تو تنها دوست نزدیک منی " این جمله  نشان دهنده تنهایی عمیقی است که بعد از یازده سپتامبر گریبان آمریکایی ها را گرفته است. مردم آمریکا خود را بیش از پیش در خطر حس می کنند، اما باید پرواز اعتماد را با همدیگر تجربه کنند .  

در آغاز گفتم که هیچ کس در امنیت کامل قرار ندارد، ما همه در یک کشتی قرار داریم و انتخاب هایی که می کنیم ، زندگی دیگر انسان های درون کشتی را تحت تاثیر قرار می دهد. اما ظاهراً هیچ کس متوجه این نیست که همگی در یک کشتی قرار داریم، همه تلاش می کنند که قفل ها را عوض کنند، اما تعمیر در را فراموش می کنند. اگر در را تعمیر کنند، این بار در اتومبیل به دام خواهند افتاد. راه در امنیت زندگی کردن از آموزش مغزها می گذرد، اما هاگیس ترجیح می دهد این حرف را در پایان فیلم نگوید و روش تز گونه بودن فیلم را رد کرده و آن را در طول فیلم کم کم توضیح می دهد.

هاگیس ساختار دراماتیک را خوب می شناسد، بنابر این  در آفریدن لحظه های دور از انتظار یگانه عمل می کند. مانند صحنه ای که مغازه دار عصبی ایرانی پس از ریختن زباله ها به داخل مغازه اش برمی گردد. دوربین به جای تعقیب او  روی زباله ها زوم می کند. گوش ها و مغز تماشاگر منتظر شنیدن صدای شلیک گلوله ای به قصد خودکشی است، اما مغازه دار برمی گردد و زباله ها را به هم می ریزد تا آدرس قفل ساز مکزیکی را پیدا کند.

یا لحظه ای که کامرون ، کارگردانی که از سوی همسرش به دلیل نداشتن شهامت مورد تحقیر قرار گرفته، به پشتوانه سلاحی که به چنگ آورده  برای پلیس هایی که محاصره اش کرده اند، رجز خوانی می کند، اما چیزی که انتظارش را دارید، به وقوع نمی پیوندد و سلاح هرگز کشیده نمی شود.

فیلم هاگیس مسلماً به عنوان یکی از بهترین فیلم های اول هر کارگردانی در یادها خواهد ماند. سناریوی خوب با نگاهی هوشمندانه و بازی هایی کوتاه ، اما عالی از بازیگران نامدار مانند برندان فریزر، مردی برای تمام نقش ها، از نقاط قوت فیلم است؛ یا دان چیدل در نقش کارآگاه پلیس که با بازی خود قدرت سکوت را به نمایش می گذارد و بد نیست به ترنس هاوارد در نقش کامرون هم اشاره ای بکنم که در صحنه رویارویی با پلیس با چشمانی اشک آلود ، در نقش شوهری که غرورش جریحه دار شده ، آن چنان اثرگذار بازی می کند که نمی توانید فراموشش کنید.

تصادف در مقیاس کوچک نشان دهنده آمریکا و در مقیاس بزرگ تصویر کننده جهان پیرامون ماست. دنیایی که آدمی در آن اسیر ضعف ها ، پیش فرض ها و حوادثی است که به نتایجی دور از انتظار ختم می شوند . استفاده نمادین هاگیس از برف- از سال ١٩٨٩ تاکنون در لس آنجلس برف نباریده است- به مثابه عاملی وحدت بخش نشان می دهد که بلا بر سر ما یک سان می بارد. تصادف ادیسه ای اخلاقی از زندگی انسان معاصر و مملو از خوادث غیر مترقبه، تقدیر و سرنوشت و نیاز به عشق در روابط انسانی است. تصادف قصه ای غمگنانه درباره دوران ماست؛  دورانی که فردیت، از خود بیگانگی و نفوذ رسانه ها در آن موج می زند. ریشه این بحران ها در دیدگاه مادی گرایانه لجام گسیخته ای نهفته که بر ما تحمیل شده است. سخن بر سر این است که قبل از مرگ نیاز داریم تا آرامش و صلح را تجربه کنیم، راستی برای رها شدن از اسارتی که ما را از انسانیت تهی ساخته، برای اصلاح خطاهای خود چقدر زمان داریم؟

آیا ما نیز هم چون رایان فرصتی خواهیم داشت تا در عین ناباوری از چنگ پیش فرض های غلط خود رها شویم. crash7

در آغاز فیلم رایان پلیس باتجربه ، اما نژاد پرست بازوی پلیس تازه کار را گرفته و فشار می دهد و از وی سوال می کند " می دونی کی هستی؟ " . جوان تصور می کند می داند کیست، اما در واقع نمی داند. رایان به او می گوید " اگر می خوای بدونی کی هستی، یه کم دیگه کار کن " به این گونه سعی دارد دلیل رفتار ناشایست خود را هم چون یک معذرت خواهی به همکار جوانش بفهماند " یک روز تو هم شبیه من می شی " . اما چند دقیقه بعد، رایان که نفرتی عمیق به سیاه پوست ها دارد مجبور می شود زنی سیاه پوست را که قبلاً به شکلی شدید رنجانده بود، از مرگی حتمی نجات دهد. تماشاگران تعجب می کنند، خود رایان هم همین طور. هاگیس در این جا تعجب رایان را که به سوپرمن تبدیل شده، به تماشاگر منتقل می کند و به احساسی عالی دست می یابد و به پیش فرض هایی که این بدن را اسیر خود ساخته اند می گوید که نمی توانند همیشه بر آن حاکم باشند.

گفتن این که ابتدا چه کسی بود که ساختن فیلم هایی با این ساختار دیداری / شنیداری پازل گونه را آغاز کرد، سهل نیست. در ١٩٩٩ پل تامس اندرسن با ماگنولیا و سال بعد اینیاریتو با Amores perros شخصیت های فیلم شان را با زنجیره ای از تصادفات به هم پیوند دادند. البته رابرت آلتمن در دهه هفتاد کوشش هایی در این زمینه انجام داده و در ١٩٩٣ برش های کوتاه را ساخته بود. تک ستاره جان سیلز را نیز نباید فراموش کرد. اما تصادف ساخته هاگیس درباره مهم ترین موضوع جهان در هزاره سوم است و از این رو با دیگر فیلم های مشابه خود تفاوتی عمیق دارد. در فیلم تصادف آن  چه که با هم تصادف می کنند  فرهنگ ها و نژاد هاست، یعنی برخورد تمدن ها.

تصادف به اندازه ماگنولیا محزون، به اندازه خوشبختی خشن و بیش از زیبای آمریکایی دراماتیک است. توانایی هاگیس در چیدن شخصیت هایش در جاهای مناسب  و به رخ کشیدن بی پروای حقایق است؛ او  راه حل های ساده  ارائه نمی دهد؛ امید بیهوده به تماشاگر ارزانی نمی کند ؛ از نظر او رستگاری رویایی گریزپاست. آمریکایی که او تصویر می کند بعد از فاجعه انهدام برج های دوقلوی مرکز تجارت جهانی دیگر مهد آزادی نیست ، بلکه مهد ترس هاست.

با این حال این فیلم فقط درباره لس آنجلس و  آمریکا نیست، موضوع آن را می توان به تمامی شهر ها و کشورها تعمیم داد. فراموش نکنید که شما در خانه خود نیز چندان در امنیت نیستید، ناگهان پایتان می پیچدد یا بیمار می شوید. نیاز به امنیت بودن مفهومی است که در مغز شکل می گیرد  و در همان جا نیز بایستی حل شود.  امروزه ما در برنامه های خبری تلویزیون شاهد اتفاقات ناگوار تازه ای هستیم، اما با هاگیس هم کلام می شوم که شاید فردا...

نوشته شده توسط سینما در ساعت 18:33 | لینک  | 

jean reno 0

 دلم می خواهد بایستم

                                  

ژان رنو متولد جولای ١٩٤٨ در کازابلانکا با نام اصلی خوآن مورنو از والدینی اسپانیایی، از نام آوران بازیگری  امروز سینمای فرانسه و جهان است. والدین اش برای فرار از چنگ حکومت فاشیستی فرانسیسکو فرانکو به مراکش مهاجرت کردند، در آنجا بود که ژان به دنیا آمد و بعدها با دنیای نمایش و سینما آشنا شد. در ١٧ سالگی به فرانسه مهاجرت کرد و برای دریافت تابعیت فرانسه مجبور شد تا در ارتش ثبت نام کند، اما تحصیلاتش در زمینه بازیگری به دادش رسید و در بخش نمایشی به کار گرفته شد. پس از اتمام خدمت سربازی به پاریس رفت و در دهه هفتاد نقش های کوچکی در تئاتر و تلویزیون گرفت ، تا این که در١٩٧١ با ایفای نقش کوچکی در نور زن- کوستا گاوراس-  به دنیای سینما راه یافت. این نقش کوچک ستایش فراوانی برای رنو به همراه آورد و باعث شد نقش مناسبی در قصه ما - برتران بلیه- به او پیشنهاد شود.

اما فرشته شانس در١٩٨١ به سراغ او آمد. این فرشته لوک بسون نام داشت. نتیجه همکاری بسون و رنو برای هر دو شهرت و موفقیت بود. اولین همکاری شان فیلم کوتاهی به نام ماقبل آخربود. در١٩٨٣ لوک بسون با فیلمنامه ای ٢٠ صفحه ای آخرین جنگجو به سراغ رنو رفت و به او گفت که تصمیم دارد آن را به صورت سیاه و سفید بسازد. رنو پذیرفت تا در ازای صد دلار نقش منفی فیلم را بازی کند. " لوک و من مثل برادریم، ما به طور غریزی همدیگر را درک می کنیم و همیشه با همدیگر درباره کارهایمان مشورت می کنیم، البته همیشه هم به حرف همدیگر گوش نمی کنیم. رابطه ما از هر نظر متفاوت است و این کاملاً قابل درک است، مخصوصاً وقتی که دو نفر در یک زمینه مشترک فعالیت می کنند".

پس از آخرین جنگجو رنو بار دیگر در١٩٨٥ در کنار بسون قرار می گیرد و نقش کوچکی در مترو بازی می کند. در١٩٨٨ موفقیت با بازی در فیلم آبی بزرگ ساخته بسون به سراغش می آید. این اولین نقش بزرگ رنو است. انزو مولینری یک غواص آزاد و رقیب با ژان مارک بار در به دست آوردن دل  روسانا آرکت. پخش جهانی فیلم باعث محبوبیت رنو می شود. در این هنگام است که او همسر و دو فرزندش را ترک می کند تا به سفری طولانی دور دنیا برود " مطمئن باشید، هر چند به آهستگی، ولی یک روز سقوط می کنید. چطوری بگم...داشتن زیاد هر چیزی باعث از دست دادن ذائقه می شود. غذای زیاد، شهرت زیاد، سفر زیاد و هر کثافت زیاد. این طوری خیلی ها در جوانی- منظورم بازیگرها، کارگردان ها و تهیه کنندهاست- معتاد یا الکلی می شوند. من این شانس را داشتم که یک روزکارت قرمزی از مغزم دریافت کنم. من ماجرای عاشقانه خیال انگیزی با همسرم داشتم و همین عشق مرا نابود کرد " .

پس از آبی بزرگ منتقدین او را کشف کردند. رنو در١٩٩١ بار دیگر در فیلمی از  بسون- زنی به نام نیکیتا-  نقش کوچکی را بازی کرد. نقش آدم کشی به نام ویکتور که پلی برای رسیدن به نقش بزرگ کارنامه اش لئون: حرفه ای در١٩٩٤ بود. اما قبل از آن در١٩٩٣ در یک کمدی فرانسوی به نام ملاقات کنندگان در کنار کریستین کلاویه  ظاهر شد . فیلم موفق ترین و پرفروش ترین محصول تاریخ سینمای فرانسه شد، اما به دلیل خصلت های بومی زیادی که داشت، نتوانست در خارج از فرانسه موفقیت زیادی کسب کند.

نمایش لئون در١٩٩٤ رنو را به میانه جریان فیلمسازی هالیوود پرتاب کرد. رنو در این فیلم بار دیگر نقش آدمکشی کرایه ای، اما حساس را بازی کرد که که از دختری ١٢ ساله(ناتالی پورتمن) محافظت می کرد. ٢٣ دقیقه از فیلم برای نمایش در آمریکا حذف شد، تا خشونت آن تلطیف شود. منتقدان نیز به دلیل شباهت های فیلم با نیکیتا چندان روی خوشی به فیلم نشان ندادند، اما تماشاگران تلاش بسون و رنو را برای ساختن داستان عاشقانه ای غیر عادی پسندیدند. سرانجام با پخش نسخه کامل فیلم روی  دی.وی.دی  در ٢٠٠٠ نظر منتقدین نیز عوض شد.

رنو در١٩٩٥ اولین فیلم های هالیوودی اش بوسه فرانسوی و ماموریت : غیرممکن را بازی کرد. هر دو فیلم از نظر منتقدان آش دهن سوزی نبودند، اما موفقیت آنها در گیشه موقعیت رنو را تثبیت کرد.

همزمان رنو در فیلم های فرانسوی زیادی نیز بازی کرد، اما وقتی در١٩٩٧ با قبر روزینا به آمریکا برگشت و کوشید تا تماشاگران آمریکای را با ذوق و تبحر خود در زمینه نفش های  کمدی جلب کند، موفق نشد. تماشاگر آمریکایی و البته بسیاری کشورهای دیگر، او را در گونه اکشن می خواستند.

بنابر این در١٩٩٨ در بازسازی آمریکایی گودزیلا بازی کرد، که تنها نقطه قوت فیلم بازی او بود. در همین سال بخت بازی در کنار اسطوره بازی هالیوود ، رابرت د نیرو در فیلم رونین نصیب اش شد. رونین هر چند در گیشه کمتر از گودزیلا سودآور بود، اما تبدیل به یکی از فیلم های مهم دهه نود شد .  بعد از گودزیلا رنو دوباره به فرانسه بازگست تا در قسمت دوم ملاقات کنندگان بازی کند. موفقیت تجاری فیلم و تلاش های رنو برای آشنا کردن تماشاگر آمریکایی با ذوق کمدی اش باعث شد تا در ٢٠٠١ نسخه بازسازی شده آمریکایی فیلم ساخته شود.

رنو در سال ٢٠٠٠ فیلم رودخانه ارغوانی را بازی کرد، فیلمی پلیسی با استانداردهای هالیوود بر اساس کتابی از ژان کریستف گرانژه، موفق ترین نویسنده کتابیهای پلیس در فرانسه، که بازی رنو در نقش بازرس نیمان سهم عمده ای در موفقیت فیلم داشت.موفقیت فیلم در پخش جهانی باعث شد تا  سه سال بعد، قسمت دوم آن با نام فرشتگان نابودکننده ساخته شود.

رنو در سال ٢٠٠٢ در کنار ژرار دپاردیو، اسطوره بازیگری در سینمای امروز فرانسه،  قرار گرفت  و حاصل آن یکی از بهترین کمدی های فرانسوی به نام روبی و کوئنتین بود. رنو به تازگی بازی در نقش ژاندارم ژیلبر پانتون را در نسخه جدید پلنگ صورتی را نوبت به پایان رسانده و سرگرم بازی در نقش بازرس بزو فاش در فیلم راز داوینچی- بر اساس کتاب جنجالی و پرفروش دن براون- است ،که در سال ٢٠٠٦ به نمایش در خواهد آمد.L,empire des louos 

 آخرین فیلمی که از رنو به نمایش در آمد، امپراتوری گرگ ها نام دارد که باز هم بر اساس رمانی از گرانژه ساخته شده و رنو برای بازی در آن یک و نیم میلیون یورو دستمزد گرفته است.امپراتوری گرگ ها درباره مافیای نژاد پرست ترک(گرگهای سفید) است، که در محله ترک های پاریس به دنبال یک دختر مهاجر ترک می گردند. سه زن در محله ترک ها به شکلی وحشیانه مثله شده و به قتل رسیده اند و پلیسی جوان و تازه کار مامور تحقیق در این باره شده است. او ناچار از شیفر پلیس سابق و بدنام کمک می گیرد. داستان در پاریس شروع و در کوه ها ی نمرود در ترکیه به پایان می رسد، اما در طول داستان اغلب شخصیت ها چهره عوض می کند و معلوم نیست که قطب منفی و مثبت داستان چه کسانی هستند.چنین شخصیت هایی در رمان پلیسی بی سابقه هستند و همین خود بر میزان تعلیق فیلم می افزاید.

کتابهای گرانژه با دیدی سینمایی نوشته می شوند، اما برگردان کامل آنها به فیلم تقریباً غیر ممکن است. ژان رنو در فیلم نقشی منفی دارد. مصاحبه کوتاهی که می خوانید بعد از نمایش این فیلم صورت گرفته و شاید به تصویر ذهنی علاقمندان وی لطمه بزند، اما چه باک، چون خود او ، همچون یک کودک شاد و صلح جو از زندگی اش راضی است و نمی خواهد کارنامه هنری اش را دچار مخاطره کند.

 

نظرتان درباره کتاب چیست؟ خیلی با فیلم فرق دارد؟

کتاب عالیه.اما وقتی فیلم می سازید باید کتاب را کنار بگذارید. این ها دو رسانه متفاوتند و قواعد و روش های متفاوتی هم دارند. از عرق روی  پیشانی شخصیت ها تا دردی را که شخصیت ها می کشند در فیلم تصویر می شود، این جزئیات در سینما بسیار مهم است. نقش من در فیلم مثل شخصیت درون کتاب یک تیپ منفی است. از اون خوشم نمیاد ، ولی خوب این شغل منه. در باره چنین نقشی نمی توانم چندان قضاوت خوبی بکنم.از بازی در نقش آدم های بد یا متجاوز و یا تیپی شبیه این خوشم نمیاد. چون در زندگی واقعی از دیدن چنین  آدم های در اطراف خودم هم خوشم نمیاد. با این وجود بازی در نقش آدم های بد را می پذیرم، ولی نقش های غیر اخلاقی را نه.

 

فیلمنامه خیلی عوض شد؟

بله .تغییرات مهمی در آن به وجود آمد. مطمئن باشید فیلمی متفاوت با کتاب را تماشا خواهید کرد.

 

آیا هدف بزرگ دیگری در کارنامه بازیگری تان دارید؟

نه، نه دیگه، می خواهم بایستم. چون به اندازه کافی پول دارم. می خواهم وقتم را صرف خانواده ام بکنم. بازیگری شغل من بود و چند فیلم خوب هم بازی کردم.من خوشبختم و کم و بیش در هر نوع فیلمی بازی کرده ام  و دیگه بسه، می خوام توقف کنم. از هر طرف سیل فیلمنامه به طرفم سرازیر شده ... آمریکا، فرانسه، ایتالیا. اما چیزی که من می خواهم ایستادن است.

 

نظرتان درباره فیلم لئون که باعث شهرت و محبوبیت شما بین تماشاگران شد ، چیست؟

می دونید پانزده سال گذشته... راستش چیزی به نظرم نمیاد. برای من این موضوع تموم شده، پانزده سال تموم از روش گذشته...

 

در خیلی از فیلم ها نقش آدم های اسلحه به دست را بازی کرده اید،رابطه تون با اسلحه چطوریه؟

از اسلحه خوشم نمیاد، ولی خوب بلدم ازش استفاده کننم. تو ارتش هم در این زمینه موفق بودم. اما نه از اسلحه  خوشم میاد و نه از شکار.

 

بیشتر بازی در چه نقش هایی را ترجیح می دهید؟ آدم های جدی و خشن یا آدم های رومانتیک؟

من بیش از فیلم های اکشن در فیلم های کمدی رومانتیک بازی کرده ام. اما فیلم های اکشن ام بیشتر مورد توجه قرار گرفتند. من بازی در نقش های کمدی را بیشتر دوست دارم. به نظر من بازی در فیلم های کمدی خیلی سخت تر از بازی در فیلم های اکشن است.

 

شایع شده که بازی در نقش مامور مخفی اسمیت  در فیلم ماتریکس  رارد کردید، آیا صحت دارد؟

بله، درسته. جون مجبور بودم همراه چهارتا بچه ام به استرالیا برم و مدتی را درآن جا زندگی کنم. نخواستم این کار را بکنم، چون اگر به استرالیا برید، موقع برگشتن الکلی شده اید.

 

ممکنه پنج نقش محبوب تان را نام ببرید؟

ببینید، برای من همچی چیزی وجود ندارد. چون هر نقشی که بازی کرده ام اثر خاصی در من باقی گذاشته ، این شغل منه... من شیفته نقش هام نیستم، من شیفته آدم هام.

 

با ستارگانی مثل گری اولدمن، رابرت د نیرو و تام کروز بازی کرده اید، همکاری با آنها چطور بود؟

وقتی با آدم های حرفه ای کارا می کنید، همه چیز به سرعت پیش می رود، ولی با تازه کارها کند . کار با تام کروز یا استیو مارتین در پلنگ صورتی که تاز ه تموم شده، خیلی راحت است. چون می دانند چطور باید بازی کنند. چون آدم های واردی هستند. مثل بازی تنیس است. اگر طرف مقابل تان بازیکن خوبی باشد، مسابقه خوبی خواهید داشت. بازیگری هم مثل آن است.

 

آیا بازیگر بودن و ستاره بودن را دو مقوله جدا می دانید؟ و این که خودتان را متعلق به کدام گروه می دانید؟

من بازیگرم، اما هم زمان ستاره سینما هم هستم. هم زمان می توانید هر دو باشید، ستاره شدن نتیجه زحمت های شماست. اگر بازیگر و صاحب قدرت پرداخت شخصیت هستید، می توانید در هر فیلمی بازی کنید، کمدی یا اکشن، سینما یا تئاتر، برای تان هیچ فرقی نخواهد داشت

نوشته شده توسط سینما در ساعت 18:28 | لینک  | 

معرفی فیلم های روز

 

jacket4

ژاکت/تن پوش دیوانگان    The Jacket

کارگردان: جان می بوری. فیلمنامه: مسی تاجدین براساس داستانی از تام بلیکر و مارک روکو. مدیر فیلمبرداری: پیتر دمینگ. تدوین: اما هیکاکس. موسیقی: برایان انو. طراح صحنه: آلن مکدانلد. بازیگران: آدرین برودی(جک استارک)، کایرا نایتلی(جکی پرایس)، کریس کریستوفرسون(دکتر تامس بکر)، جنیفر جیسن لی(دکتر لارنسن)، کلی لینچ(جین پرایس). ١٠٣ دقیقه . محصول ٢٠٠٥ آمریکا، انگلستان، آلمان. 

جک استارک سرباز جنگ خلیج با زخمی در سر، به کشورش باز می گردد. با وجود این که هیچ فامیلی ندارد تصمیم می گیرد در  دهکده  زادگاهش اقامت کند. در آنجا متهم به قتل یک مامور پلیس می شود، اما او  دچار فراموشی شده و هیچ چیز را به یاد نمی آورد، از این رو در تیمارستانی بستری می شود. تیمارستان توسط دکتر بکر اداره می شود، که آزمایش ها  و روش های او برای مداواها بیماران ترسناک به چشم می آی.  به استارک ژاکتی می پوشانند که قدرت تکان خوردن را از وی سلب می کند و در سالن اجساد می گذارند. استارک در عالم خیال به آینده سفر می کند و در می یابد که در طول چند روز آتی خواهد مرد. وقتی بیدار می شود با جکی که قرار بوده در آینده آشنا شود، روبرو می شود و برای کشف حقیقت تلاش می کند.

چرا باید دید؟

فیلم ٢٠ میلیون دلاری ژاکت  در گیشه چندان موفق نبوده ، با این وجود به خاطر موضوع محوری اش ، ضایعات روحی جنگ، قابل توجه است. البته در این زمینه فیلم های مهمی چون نردبان جیکوب و یادگاری ساخته شده اند و ژاکت از نظر سوژه و پرداخت شباهت های زیادی به این دو فیلم دارد.

جان می بوری که دهه ١٩٧٠ طراح صحنه و لباس فیلم های درک جارمن بوده قبلاً فیلم عشق شیطان است یا مطالعه ای در تک چهره فرانسیس بیکن را ساخته که جایزه بهترین فیلم انگلیسی را از جشنواره ادینبورو گرفته است. می بوری به خاطر تجریباتش در زمینه هنرهای مدرن صحنه های توهم استارک را خوب  پرداخت کرده  است. سهم عمده موفقیت فیلم از آن آدرین برادی است که  برای بازی در فیلم خود را لاغر کرده و با سربازان جنگ خلیج نیز گفتگوهای فراوانی انجام داده است. اگر به دیدن فیلم های تریلر علاقه دارید ، یا بازی های خوب  یکی از ملاک های شما برای انتخاب فیلم هاست ، دیدن ژاکت و آدرین برادی توصیه می شود.

 

three extremes1 سه ...خارج از سری   Three... Extremes

کارگردان: فرویت چان(پیراشکی گوشت)، تاکاشی مییکه(جعبه)، چن ووک پارک(برش). فیلمنامه: لیلیان لی، هاروکو فوکوشیما، چن ووک پارک. مدیر فیلمبرداری: کریستوفر دویل، کوئیچی هون یئونگ، کوئیچی کاواکامی. تدوین: فرویت چان، یاسوشی شیمامورا، سانگ بئوم کیم. موسیقی: کوانمگ وینگ چان، کوجی اندو. طراح صحنه: چانگ مان یی، تاکاشی ساساکی، سئونگ هی یو. بازیگران: (پیراشکی گوشت) لینگ بای، پالین لو، می می لی، تونی لیونگ کا فی، سو فان ونگ.(جعبه) مای سوزوکی، یو سوزوکی، آتسورو واتابه، میریام یئونگ چین وا، میتسورو اکابوشی. (برش) بیونگ خان لی، خیه یئونگ کانگ، یونگ آه یوم، وون هی لیم، وون هایه لیم. ١١٨ دقیقه. محصول ٢٠٠٤ هنگ کنگ، ژاپن، کره جنوبی.

پیراشکی گوشت: کوئینگ یک هنرپیشه قدیمی تلویزیون برای بیرون آوردن شوهرش از چنگ معشوقه جوانش وارد عمل می شود.

برش: یک کارگردان موفق با تهدیدی غیر عقلانی از سوی یکی از سیاهی لشگرهایش روبرو می شود یا باید کودکی را که همراه میهمان ناشناسی است بکشد یا هر پنج دقیقه یکی از انگشتان همسرش بریده خواهد شد.

جعبه: کیوکو در ده سالگی تصادفاً باعث مرگ برادر دوقلویش شده و پدرش نیز به دلیل افسردگی پس از این ماجرا او را ترک کرده است.

چرا باید دید؟

یک سه گانه از شرق دور از سه کارگردان نام دار بررسی زشتی های روح بشری فیلمی خشن و ترسناک مرگ و زندگی پس از آن  ادامه فیلم ترسناک سه -٢٠٠٢- سینمای ترسناک ژاپن حتما مطلب بلندی در باره این فیلم و این سینما خواهم نوشت.

 

Tout-pour-plaire

فقط برای لذت   Tout pour plaire

کارگردان: سسیل تلرمان. فیلمنامه: ژروم سوبیراند، سسیل تلرمان. مدیر فیلمبرداری: ماتیو پی یرو دلپش. تدوین: ماری کاسترو واسکز. موسیقی: آدرین بلز. طراح صحنه: آندره فونسی. بازیگران: ماتیلده سیگنر(ژولیت فیشر)، آن پریو(فلورانس)، ژودیت گودرش(ماری)، ماتیاس ملکوز(پی یر)، تیری نئوویسژولین). ١٠٥ دقیقه . محصول ٢٠٠٥ فرانسه، بلژیک.

ماری دکتر است و  با نقاشی که در طول زندگیش حتی یک تابلویش به فروش نرفته، ازدواج کرده است.او خانه را به تنهایی اداره می کند و از تنبلی شوهرش خسته شده است. فلورانس میان یک زناشویی رو به از هم پاشیدن و شغلی بی تحرک در یک بنگاه تبلیغاتی گیر کرده است. همسرش مدیری قابل است و وقت زیادی  برای گذراندن در خانه و کنار همسرش ندارد. ژولیت ، وکیل و مجرد است. از یک سو نمی تواند بابت خدماتش از موکلین اش پولی دریافت کند و از سویی منتظر شاهزاده ای با اسب سفید است. این سه زن که از کودکی با هم بزرگ شده اند برای حل مشکلات شخصی و کاری خود به دست به تلاش می زنند.

چرا باید دید؟

نسخه فرانسوی خاطرات بریجت جونز، البته با سه شخصیت محوری با هدف جذب تماشاگران میان سال و میان حال دارای مشکل ، به نظرم اگر اسم فیلم را ای وای سی و پنج ساله شدم ترجمه کنم ، اشتباه نکرده ام. چون رسیدن به سی و پنج سالگی موضوع اصلی فیلم خانم تلرمان است. یک Sex and the City فرانسوی اما به دور از کلیشه های رایج و سناریویی خوب با نگاهی طنزآمیز به روابط زنان ومردان شهری .

 جالب است بدانید شغل اصلی خانم تلرمان بلژیکی  مثل ژولیت ، وکالت بود، البته در زمینه مسائل هنری و این اولین تجربه وی در زمینه کارگردانی است. دیدن فیلم به دخترهای خوب که دچار بحران میان سالی شده اند قویاً توصیه می شود!

 

The Skeleton Key01

کلید اسکلت  The Skeleton Key

کارگردان: ایان سافتلی. فیلمنامه: اهرن کروگر. مدیر فیلمبرداری: دانیل میندل. تدوین: جو هاتشینگ. موسیقی: اد شیرمور. طراح صحنه: جان بیرد. بازیگران: کیت هادسن(کارولاین الیس)، جینا رولندز( ویولت دورو)، جان هرت( بن دورو)، پیتر سارسگارد(لوک)، جویی برایانت(جیل). ١٠٤ دقیقه . محصول ٢٠٠٥ آمریکا.

کارولین که در یک خانه مراقبت از بیماران بی بضاعت وابسته به کلیسا کار می کند ، با هدف به دست آوردن پول جهت تحصیل در مدرسه پرستاری با پیرزنی به نام ویولت برای مراقبت از شوهر وی- بن دِوِرو- که یک حمله قلبی را از سر گذرانده وبستری است، در خانه ای اربابی در دلتای آریزونا قرارداد می بندد. خانه اربابی رو به فرسودگی در منطقه ای مردابی قرار دارد و به داشتن جشن ها و  آیین های اسرار آمیز مشهور است. برای این که که کارولین راحت بتواند در خانه اربابی رفت و امد کند، دسته کلیدی به او می دهند تا بتواند تمامی درها را باز کند. در میان اتاق هایی که کارولین به آن راه می یابد، اتاقی در زیر شیروانی هم وجود دارد. کارولین حس می کند که برای کشف چیزهای تازه در زیر شیروانی تاریک به طرف آن کشیده می شود و به زودی وقایعی غیر قابل توجیه با باورهای او شروع به مقابله می کنند.

چرا باید دید؟

اگر تریلر های ماورالطبیعه را می پسندید وقت را تلف نکنید، اهرن کروگر فیلمنامه نویس می گوید یک قصه ارواح متفاوت و غیر سنتی و یک فیلم پرهیجان غیر عادی معاصر در انتظار شماست.

در پشت و جلوی دوربین نام های قابل توجهی قرار گرفته اند؛ کروگر نویسنده حلقه، کیت هادسن دختر گولدی هاون که بخت بازی با دو استاد بازیگری- جینا رولندز و جان هرت - را یافته و سرانجام ایان سافتلی کارگردان انگلیسی تبار که او را با هکرها، بال های کبوتر و کی پکس می شناسیم. کسی که قرار است  برای طبع آزمایی در هر ژانری فیلم بسازد و ظاهراً آدم قابل اطمینانی است و حالا آخرین طبع آزمایی اش در گونه تریلر ترسناک !

 

Fantastic Four5

فانتاستیک فور/چهار انسان خارق العاده            Fantastic Four

کارگردان: تیم استوری. فیلمنامه: مایکل فرانس، مارک فراست بر اساس شخصیت های داستان مصور جک کربای. مدیر فیلمبرداری: الیور وود. تدوین: ویلیام هوی. موسیقی: میری بن آری، جان آتمن. طراح صحنه: بیل بائس. بازیگران: یوآن گروفاد(رید ریچاردز)، جسیکا آلبا( سو استورم)، کریس اوانز(جانی استورم)، مایکل چیکلیس(بن گریم)، جولین مک ماهون(ویکتور وان دوم). 106 دقیقه . محصول 2005 آمریکا، آلمان.

دکتر رید ریچاردز، فضانورد و دانشمند، بزرگ ترین آرزویش سفر به مرکز توفانی متشکل از پرتوهای کیهانی است. او یقین دارد در این سفر پاسخ بسیاری از سوال هایش درباره علم ژنیتیک را خواهد یافت.اما پروژه در حال تعطیل شدن است، تا این که سر و کله یکی از دوستان دوران تحصیل اش به نام ویکتور وان دوم پیدا می شود و کمک لازم برای ادامه پروژه را در اختیار او می گذارد.

در این سفررید توسط گروهی از دوستان و همکارانش شامل سو استورم دوست دخترش و برادر او جان استورم  و بن گریم همراهی می شود. سفر بدون حادثه و مشکل آغاز می شود، اما رید خیلی زود در می یابد که در محاسبه سرعت توفان کیهانی که هر لحظه نزدیک تر می شود، اشتباه کرده است و به زودی گروه با حادثه ای که تمام زندگی شان را عوض می کند ؛ روبرو می شوند.در اثر پرتو های کیهانی ژن های تمامی اعضای گروه دچار آسیب جدی شده و در بازگشت به زمین همگی شروع به نشان دادن توانایی ها و ویژگی های خارق العاده ای می کنند. پس از مدتی نیت های پلید ویکتور وان دوم آشکار می شود و گروه که نام فانتاستیک فور را بر خود گذاشته با تکیه بر قدرت های به دست آمده با او وارد جنگ می شوند.

چرا باید دید؟

نزدیک به چهل سال است که این قصه مصور مارول بسیاری را شیفته خود کرده و حتی بسیاری عقیده دارند که فانتاستیک فور بهترین قصه مصوری است که تاکنون نوشته شده است. دلیل این محبوبیت وجود روابط عاطفی میان شخصیت های اصلی است که آنها را به یک خانواده شبیه می سازد. این یکی از ویژگی های بارز آثار مارول است که قهرمانان آن در عین داشتن قدرت های خارق العاده، در یک محیط عادی به سر می برند و زندگی های معمولی هم دارند و گاه دچار خلاء عاطفی هم می شوند.

اما چرا تا امروز این قصه محبوب به فیلم برگردانده نشده است؟ پاسخ ساده است؛ چون بر خلاف سوپرمن و مرد عنکبوتی تعداد شخصیت های محوری بیشتری دارد و در نتیجه نیازمند جلوه های ویژه خاص تر و بیشتری است. البته در سال 1994 اولین برگردان سینمایی از فانتاستیک فور ساخته شد، اما هرگز به نمایش در نیامد .البته هدف کمپانی تولید کننده بیشتر حفظ حقوق اثر بود، چون در قرارداد ذکر شده بود که در طول مدت معینی فیلم باید تولید شود ، در غیر این صورت قرارداد فسخ خواهد شد. بنابر این فیلم با بازیگران و عواملی دست چندم ساخته و بایگانی شد. دلیل عمده دیگر نبود امکانات فنی برای خلق جلوه های ویژه خاصی بود که قصه به آنها نیاز داشت و در آن زمان هنوز ابداع نشده بود. از این رو فیلم کمپانی تولید کننده صبر کرد و امروز با فیلمی روبرو هستیم که بیش از 900 صحنه با جلوه های ویژه دارد و  جزو محصولات شاخص تاریخ سینما از جهت فنی به شمار می رود.

اما درباره کارگردان سیاه پوست فیلم ، تیم استوری، که تا امروز دو فیلم نیمه موفق به نام های آرایشگاه و تاکسی(بازسازی تاکسی فرانسوی) را در کارنامه اش دارد. هر دو فیلم و باقی فیلم های استوری با حضور بازیگران سیاه پوست و خاص آنها تولید شده بود و  این طور که پیداست تهیه کنندگان فیلم فانتاستیک فور در او این توانایی را کشف کرده اند که می تواند این پروژه گران قیمت را به منزل برساند. پس تماشای این فیلم  به علاقمندان قصه های مصور مارول اکیداً توصیه می شود، چون خالق اصلی قصه، استن لی، نیز نقش کوتاهی-یک پستچی- در فیلم بازی کرده است.  

نوشته شده توسط امیر عزتی در ساعت 9:5 | لینک  |  نظر بدهید

Dakota Fanning
Dakota Fanningآلیس در سرزمین عجایب

 معرفی یک بازیگر خوش آتیه

 

نامش را هر چه می خواهید بگذارید  شانس یا سرنوشت، اما هر چه باشد داکوتا فنینگ اکنون در یازده سالگی هفده فیلم بلند سینمایی بازی کرده و از مشهورترین و محبوب ترین بازیگران فعلی سینمای آمریکاست. او یک مکالی کالکین یا اشلی و مری کیت اولسن دیگر نیست که با بالا رفتن سن اش کنار گذاشته شود، او یک جودی فاستر یا درو باریمور است که آینده درخشان و کارنامه ای پربار در انتظار اوست.

هانا داکوتا فنینگ از والدینی اسکاندیناوی تبار در فوریه ١٩٩٤ در کانیرز جورجیا متولد شد. او در خردسالی بسیار پر تحرک بود و اغلب سعی داشت تا رفتار بزرگسالان را تقلید کند. داکوتا با گذاشتن مقداری پارچه در زیر لباسش نقش مادری آبستن و خواهرش الی نیز نقش دختر وی را بازی می کرد. از این رو والدین اش او را به یک مرکز نمایشی مخصوص کودکان فرستادند، جایی که بچه ها تمرین می کردند تا در پایان هفته نمایشی را در برابر والدین شان اجرا کنند. گردانندگان این مرکز خیلی زود به والدین داکوتا توصیه کردند تا او را به یک کارگزار بسپارند، چون به استعداد بازیگری وی ایمان آورده بودند. خانواده فنینگ رنج سفری طولانی از جورجیا به لس آنجلس را بر خود هموار کردند و شش هفته در جستجوی کارگزار به هر دری زدند، اما فرجام این جستجو خوش بود و داکوتا از میان خیل کودکان بسیار برگزیده شد تا نقشی در یک آگهی تبلیغاتی پودر لباس شویی بازی کند. خانواده فنینگ بعد از این تجربه موفق تصمیم گرفتند تا به لس آنجلس اثاث کشی کنند. سپس داکوتا قراردادی با یک موسسه کارگزاری حرفه ای منعقد کرد و خیلی زود نقشی در دو فیلم سینمایی به نام گربه های نر و Father Xmas به دست آورد . اما موفقیت بزرگ در راه بود؛ نقش لوسی دایموند داوسن در فیلم من سام هستم  که باعث شد تا جسی نلسن، کارگردان و دیگر عوامل فیلم از حضور ذهن و توانایی او شگفت زده شوند. حضور او در کنار شون پن و میشله فایفر در این فیلم سبب شد تا استعداد بازیگری وی تماشاگران را نیز به تحسین و تشویق وادار کرد.

داکوتا برای بازی در این فیلم اولین جوایزش را گرفت. ابتدا جایزه بهترین بازیگر خردسال از Young Artist Awardsو سپس ماهواره طلایی  و انجمن منتقدان فیلم برودکست و بالاخره جایزه انجمن منتقدان لس آنجلس . داکوتا برای همین فیلم در  هشت سالگی جوان ترین نامزد دریافت جایزه بهترین بازیگر زن نقش مکمل گیلد برای بازیگران نیز بود و در مراسم اهدای جایزه چون قدش به میکروفون نمی رسید، اورلاندو بلوم او را بغل کرد تا بتواند صحبت کند.

در سال ٢٠٠٢ داکوتا  به نقش ابی گیل جنینگزدر فیلم به دام افتاده با چارلیز ترون همبازی شد و سپس نقش کودکی ریس ویترسپون را در آلاباما خانه عزیزم بازی کرد. اما شانس بازی در سریال ربوده شده به تهیه کنندگی استیون اسپیلبرگ او را تا حد بازیگر نقش اول پیش برد. داکوتا در این مینی سریال ده قسمتی نقش راوی/ کودکی را بازی می کرد که والدین اش بیگانگانی از کرات دیگر بودند. این نقش چالش زیادی برای او به همراه داشت، به خصوص در چند قسمت پایانی که نقش اصلی فیلم بر عهده او بود و داکوتا توانست به نحو درخشانی از پس آن برآید.

سال ٢٠٠٣ در کارنامه بازیگری داکوتا ، به دلیل حضورش در چند پروژه گران قیمت و موفق، سالی  مهم به شمار می رود. ابتدا بازی در نقش سالی والدن در کنار مایک مه یرز در گربه کلاه پوش، سپس نقش لورین ری اسکلاین در دختران حومه شهر در کنار بریتانی مورفی و سرانجام صحبت کردن در نقش دوران کودکی کیم  پرسوناژ اصلی انیمیشن Kim Possible: A Sitch in Time .

داکوتا در سال ٢٠٠٤ در تریلری خشن به نام مردی در آتش به کارگردانی تونی اسکات با دنزل واشنگتن همبازی شد . این فیلم ستایش منتقدان را برای داکوتا به ارمغان آورد و بالاخره امسال که در کارنامه بازیگری او از جهت تعداد فیلم ها و بازیگران نام آوری که در کنارشان ظاهر شده، سالی بس مهم به چشم می آید. ابتدا بازی در نه زندگی در کنار گلن کلوز، هالی هانتر، جو مانتنیا و ایان مک شین و سپس قایم موشک در کنار رابرت دنیرو و فمکه جانسن ، و  دست آخر جنگ دنیاها که باعث شد تا باز در کنار اسپلیبرگ  قرار بگیرد و با تام کروز همبازی شود. جنگ دنیاها هر چند نتوانست به شهرت او کمک چندانی بکند، اما افتتاحیه های موفق این فیلم در توکیو، فرانسه، لندن و نیویورک توسط تام کروز و داکوتا و همراهی ری چارلز در مراسم لوتوی جورجیا سبب شد تا منتقدین بار دیگر زبان به تحسین او بگشایند.

نگاهی به لیست جوایزی که داکوتا گرفته است ، خود به تنهایی نشان دهنده استعداد بازیگری اوست. داکوتا تاکنون موفق به گرفتن جایزه یوزپلنگ برنز از جشنواره لوکارنو(به طور مشترک) برای نه زندگی و جایزه بهترین بازیگر فیلم های ترسناک از ام.تی.وی آوارد شده و نامزد دریافت جوایز متعددی از Young Artist Awards، آکادمی فیلم های علمی تخیلی، ترسناک و فانتزی و انجمن متقدان فیلم  برای ربوده شده، مردی در آتش و گربه کلاه پوش بوده است.

حضور وی در فیلم ها و رفتن اش از لوکیشنی به لوکیشن دیگر باعث شد تا وی نتواند به تحصیلات متعارف ادامه دهد. اما با وجود کار فشرده اش،  همواره همراه معلمی خصوصی و مادرش در صحنه فیلمبرداری حاضر می شود و در طول روز حداقل چهار ساعت به درس خواندن می پردازد، و صد البته که فیلم هم زیاد می بیند . فیلم های محبوب او بربادرفته، تایپتانیک و مگنولیاهای فولادی هستند. داکوتا عشق زیادی به اسب سواری و مطالعه هم دارد و پس از بازی در فیلم مردی در آتش، که مجبور به یادگیری پیانو شد، به تمرین و یادگیری این ساز نیز ادامه می دهد. خواهر کوچک تر او الی که شباهت بسیاری به وی دارد نیز بازیگر است و درفیلم  من سام هستم و سریال ربوده شده  نقش کودکی او را بازی کرده است . داکوتا هر چند تا امروز بخت بازی در نقش آلیس در سرزمین عجایب را در یک برگردان تازه تر نداشته، اما سال هاست که در سرزمین عجایب سفر می کند.

نوشته شده توسط سینما در ساعت 18:27 | لینک  | 

Sean Connery In Turkey
Sean Connery1

مصاحبه با شون کانری

مامور ما در استانبول

 

شون کانری یکی از اسطوره های بازیگری عصر ماست که اکنون در هفتاد و پنجمین سالگرد زندگیش هم چنان شاداب و سرگرم بازی در فیلم هاست. البته وی از نیمه دوم دهه نود شروع به کاستن از تعداد حضور خود روی پرده کرده و در هزاره جدید تنها دو فیلم – یافتن فارستر و لیگ مردان شگفت انگیز- از او به نمایش در آمده است.

کانری چهل و دو سال پس از فیلم از روسیه با عشق و قرض دادن صدایش به یک بازی ویدیویی به همین نام،  به استانبول بازگشته ، اما این بار نه برای بازی در فیلم بلکه برای تعطیلات و استفاده از سواحل زیبا و آفتابی آنتالیا به ترکیه سفر کرده است. ولی بودن وی در تعطیلات مانع از آن نشد که دوستدارانش به استقبال او نروند. او را در کانون فیلم میتحت آلام پیدا کردم، جایی که دوستدارانش مراسمی برای بزرگداشت او در بیست و پنجم اوت  ترتیب داده بودند.

 

با شناخته شده ترین نقش تان شروع می کنیم؛ جیمز باند که ساخت سری آن از اوایل دهه شصت آغاز شد. خود شما میان این فیلم ها و جنگ سرد رابطه ای می بینید؟

البته ، حوادث دنیا روی فیلم ها تاثیر می گذارند و بر عکس. در آن سال ها " دشمن " اتحاد جماهیر شوروی و چین بود. حالا دنیا عوض شده و در فیلم های امروز به دشمنان تازه ای نیاز داریم... این دشمنان می توانند مریخی ها یا تروریست ها باشند.

در حال حاضر پروژه ای وجود دارد که مشغول کار در آن باشید؟

در سال های اخیر چندان تمایلی به بازی در فیلمی نداشته ام. دلیل آن هم ناراحتی هایی بود که در فیلم های آخرم متحمل شدم و اگر پیشنهادی که نتوانم آن را رد کنم ، پیش نیاید فکر نمی کنم در فیلمی بازی کنم. سینمای امروز دچار معضل تهیه کننده است. تهیه کننده هایی که به کار خود وارد باشند روز به روز کمتر می شود.

شما در مقایسه با هم نسل های خودتان مثل پل نیومن ، رابرت ردفورد و کلینت ایستوود صاحب کارنامه بازیگری پر بار تری هستید، چگونه موفق به این کار شدید؟

یکی از دلایل این کار زندگی نکردن در هالیوود بود. وقتی آن جا زندگی نکنید تبدیل به کسی می شوید که همه به دنبال تان هستند. این را هم بگویم، هیچ بازیگری نمی تواند موفقیت همه فیلم هایش را تضمین کند.اما من همیشه پروژه هایی را انتخاب کردم که می خواستم آنها را روی پرده ببینم.  خیلی از تولیدات عظیم ممکن است در گیشه شکست بخورد، ضمناً  فرمول هایی هم که امتحان شان را پس داده اند، همیشه ضامن موفقیت نیستند. در واقع فیلم ها توسط تماشاگران خلق می شوند. چیزی که باعث موفقیت یک فیلم در عرصه بین المللی می شود وجود عناصر احساسی جهان شمول  است. اگر در فیلم تان چنین عناصری وجود دارد، فرقی نمی کند که نقش یک آدمیرال روسی یا یک راهب را بازی کنید، تماشاگر شما را درک و قبول می کند. موفقیت  فیلم ها به خاطر مخاطب قرار دادن انسان های زیاد ناشی می شود. تصور می کنم فیلم های من چنین ویژگی هایی را داشته اند.

فیلم های تان، مخصوصاً سری باند، در اروپا بسیار موفق بوده، مگر نه؟

نه، اتفاقاً چیزی که می خواستم بگویم این بود که بسیاری از فیلم های من در تمام دنیا موفق بود. ولی فیلم های باند در روسیه اصلاً موفقیتی به دست نیاورد، دلیل این کار نشان دادن شوروی به عنوان دشمن بود.

از کار کردن در کدام فیلم لذت بیشتری برده اید؟

فکر می کنم از ایندیانا جونز و آخرین جنگ صلیبی که استیون اسپیلبرگ کارگردانی اش کرد. جدا از خوب بودن سناریو و بازیگران و منظم و مودب بودن اسپیلبرگ؛ به عنوان یک کارگردان همیشه با روی باز از پیشنهادات بازیگران استقبال می کرد. در پایان حاصل کار تمامی بازیگران روی پرده منعکس شده بود. فیلم بسیار موفقی  بود و به نظرم ارضاء کننده ترین فیلم من هم همین ایندیانا جونز است.

محبوب ترین فیلم تان کدام است؟

اسم بردن از یک فیلم خیلی سخت است، چون وقتی برمی گردم و به عقب نگاه می کنم فیلم هایی را می بینم که امکانات زیادی برای موفقیت داشته اند. اما حیف که در این زمینه کار زیادی از دست من برنمی آید. باید اذعان کنم که درموفقیت فیلم امور پخش و بازاریابی آن بسیار اهمیت دارد. مثلاً فیلم نام گل سرخ- که خیلی دوستش دارم- به خاطر پخش غلط در آمریکا فقط دو میلیون دلار عواید داشت. اما در اروپا فقط در سه هفته اول نمایش بیش از 62 میلیون دلار درآمد کسب کرد. برعکس اروپایی ها ، تنها عکس العمل گسترده آمریکایی ها ، که اطلاعاتی درباره قرون وسطی ندارند، در برابر فیلم داشتند این بود" چرا این آدم ها این قدر دندان های شان کثیف است؟".

درباره بازیگران غیر حرفه ای چی فکر می کنید؟

کارگردان هایی مثل آنتونیونی به خاطر بودجه اندکی که دارند مرتباً از بازیگران غیر حرفه ای استفاده می کنند و بسیار هم موفق هستند. مثالی می زنم در فیلم یافتن فارستر - ساخته گاس ون سنت- راب براون ، جوانی که می خواست نویسنده بشود، خیلی خوب بازی کرد. در صورتی تا قبل از آن در هیچ فیلمی شرکت نکرده بود.

Sean Connery2 در پنج فیلم به کارگردانی سیدنی لومت بازی کرده اید، رابطه تان با لومت چطوری است؟

سیدنی از دوستان خوب من است. به تازگی آخرین فیلمش مرا گناهکار می دانید؟ را به پایان رساند. او برای کارگردان بودن واجد تمام خصوصیات لازم است : سخت کوش، حرفه ای و کسی که موقع فیلمبرداری بسیار سخت گیر است.

معیارهای تان برای پذیرش یک نقش چیست؟

اولین معیارم بعد از خواندن فیلمنامه داشتن این احساس است که " آره، دلم می خواهد این فیلم را روی پرده ببینم". اگر فیلمنامه نتواند شما را از همان صفحات اول به هیجان بیاورد، تحمل روزهای سخت فیلمبرداری تا پایان پروژه بسیار سخت تر می شود.

نقش گاندالف را در ارباب حلقه ها رد کردید، صحت دارد؟

درسته.

نقش معمار در انقلاب ماتریکس را هم رد کردید؟

بله، درسته.

چرا؟

علت اش ساده است. فیلمنامه هر دو فیلم را نفهمیدم. مخصوصاً ماتریکس، می توانم بگویم حتی یک کلمه اش را نفهمیدم. تصور می کنم برای من زیادی هوشمندانه بود.

 

نوشته شده توسط سینما در ساعت 18:23 | لینک  | 

Broken Flowers1 گل های پژمرده  Broken Flowers

نویسنده و کارگردان: جیم جارموش. مدیر فیلمبرداری: فردریک المز. ندوین: جی رابینوویچ. طراح صحنه: مارک فرایدبرگ. بازیگران: بیل موری(دان جانستون)، ژولی دلپی(شری)، تیلدا سوینتن(پنی)، شارون استون(لورا میلر)، فرانسیس کانروی(دورا)، جفری رایت(وینستون)،جسیکا لنگ(کارمن). ١٠٦ دقیقه. محصول ٢٠٠٥ آمریکا، فرانسه

دان جانستون از طرف شری، آخرین محبوبش ترک شده است و سعی دارد این بحران عاطفی را پشت سر بگذارد. اما دریافت ایمیلی بدون امضا از سوی یکی از عشاق پیشین خود مبنی بر این که از وی پسری نوزده ساله دارد و این پسر هم اکنون در جستجوی پدر خویش است، او را بیش از پیش آشفته می کند. بعد از مشورت با همسایه اش وینستون که کارآگاهی آماتور است، تصمیم می گیرد در این باره تحقیقاتی انجام دهد. از این رو برای ملاقات با چهار محبوب سابق خود؛ دورا، لورا ، پنی و کارمن که هر کدام در گوشه ای از کشور سکونت دارند، به راه می افتد. این ملاقات های غیر منتظره با چهار زن که هر کدام شخیصت هایی متفاوت با دیگری دارند، به دان این فرصت را می دهد تا نگاهی به زندگی گذشته خود انداخته و در باره وضعیت فعلی خود و آینده اش تجدید نظر کند.

چرا باید دید؟

کسانی که با سینمای جارموش آشنا هستند، یا لاقل یکی از قهوه و سیگارهای او دیده اند، مطمئناً با شنیدن خبر نمایش آخرین فیلم او به تماشای آن خواهند رفت. این بار عوامل دیگری نیز به جذابیت فیلم کمک می کند؛ حضور بیل موری، که در پنجمین دهه عمر خود پس از فیلم های گمشده در ترجمه و زندگی در زیر آب با استیو زیسو به شهرتی که لیاقت آن را دارد دست یافته، و شارون استون ، ژولی دلپی و جسیکا لنگ که هر کدام طرفدارانی برای خود دارند.

جیم جارموش که در سال ١٩٨٣ با ساختن غریب تر از بهشت وارد عالم سینما شد، در طول بیست و دو سال کار حرفه ای خود را به دقت از چرخه تولید هالیوود دور نگاه داشته است. همین امر و اعتماد به نفس او در ساختن فیلم هایی نامتعارف باعث شده که وی امروز به عنوان مهم ترین نماینده سینمای مستقل آمریکا شناخته شود.

آخرین فیلم او گل های پژمرده امسال در جشنواره فیلم کن به نمایش در آمد و با وجود شرکت فیلم های پرخرج و پر سر و صدایی چون جنگ ستارگان: انتقام سیت موفق شد تا توجه منتقدان، هیئت داوران و تماشاگران را بار دیگر به خود جلب کند. هر چند گل های پژمرده موفق به دریافت نخل طلای جشنواره نشد، اما توانست جایزه بزرگ هیئت داوران را تصاحب کند. نقش اول فیلم را بیل موری بازی می کند که قبلاً در یکی از قهوه و سیگارهای جارموش بازی کرده و به گفته جارموش نقش دان جانستون اختصاصاً برای او نوشته شده است.

جیم جارموش که قبلاً با ساختن قطار اسرارآمیز و مرد مرده تعلق خاطر خود به فیلم های جاده ای را اثبات کرده بود، درباره این گونه و فیلم آخرش چنین می گوید:" سفرها استعاره ای از زندگی هستند. زندگی یک سفر است و گل های پژمرده هم قصه ای درباره یک سفر را روایت می کند، البته با سویه ای کمدی".

 

1-The Island جزیره The Island

کارگردان: مایکل بی. فیلمنامه: الکس کورتزمن، روبرتو اورچی، کاسپین تردول اوون.مدیر فیلمبرداری: مائورو فیوره.تدوین: پل ریوبل، کریستین واگنر.موسیقی: استیو جابلونسکی.طراح صحنه: نایجل فلپس. بازیگران: اوان مک گرگور(لینکلن سیکس اکو/تام لینکلن)، اسکارلت جوهانسن(جوردن تو دلتا/سارا جوردن)، دیجیمون هانسو(آلبرت لورن)، مایکل کلارک دانکن(استارک ویدر)، شان بین(مریک)،استیو بوشمی(مک کورد).١٣٦ دقیقه . محصول ٢٠٠٥ آمریکا.

لینکلن در میانه قرن بیست و یکم و در تاسیساتی که به روی محیط خارج بسته است و به شدت تحت مراقبت قرار دارد ، زندگی می کند. او مانند دیگر کسانی که در این آرمان شهر  زندگی می کنند، دوست دارد تا برای فرستاده شدن به جزیره انتخاب شود. بر اساس گفته ها و شنیده ها جزیره تنها منطقه ای است که آلوده نشده است.اما مرد جوان به زودی  در می یابد که هر آن چه درباره زندگی اش می دانسته دروغ است و در واقع مرده هر کس برای گردانندگان تاسیسات  با ارزش تر از زنده اوست. لینکلن به همراه زنی به نام جوردن از تاسیسات می گریزد تا به جزیره پناه ببرند. نیروهای امنیتی به تعقیب آن دو بر می خیزند تا مانع از تحقق هدف آن دو که تنها زندگی کردن است، بشوند.

چرا باید دید؟

مایکل بی از نام های مهم دهه نود سینمای تجاری آمریکاست که در کنار جری بروکهایمر توانست گونه اکشن هالیوودی را صاحب استانداردهای تازه ای کند.این اکشن ها – مانند پسران بد، راک/صخره، آرماگدون و پرل هاربر- که بسیار پر تحرک و پر خرج بودند، با تکیه بر بازیگران نام آور توانستند رکورد های تازه ای در فروش فیلم های اکشن- هم چنین هزینه تولید- بر جای بگذارنند. اما این بار مایکل بی به همراه سه نفر دیگر تهیه جزیره را بر عهده گرفته است و به نظر می رسد با این فیلم راهی را که مایکل بی و تهیه کننده مهم هالیوودی جری بروکهایمر با هم آغاز کرده بود،  از هم جدا می شود.

مایکل بی اکنون  یکی از مورد اطمینان ترین و پول سازترین کارگردان های هالیوود است و این بار نیز با بودجه ای ١٢٥ میلیون دلاری یک اکشن علمی تخیلی ساخته است که موضوع آن شبیه سازی است. فیلمی که به نظر می رسد باید توسط کس دیگری  مثل اسپیلبرگ ساخته می شد تا گزارش اقلیت همزادی لایق پیدا کند. البته تا این لحظه فیلم نتوانسته در سینماهای آمریکا بیش از سی و پنج میلیون دلار درآمد کسب کند، اتفاقی که می تواند به شهرت مایکل بی خدشه ای جبران ناپذیر وارد کند.

شایعاتی بر سر زبان هاست که قصه جزیره از فیلم The Clonus Horror ساخته١٩٧٩ رابرت اس. فایوسن به سرقت رفته، اما این موضوع باعث ایجاد حساسیت کسی نمی شود چون فیلم فایوسن یک محصول درجه سه و فیلمی شکست خورده بود. البته فیلمنامه نویس های فیلم عقیده دارند نگاهی تازه به موضوع شبیه سازی انداخته اند و این که تمامی ماجرا از دید یک انسان شبیه سازی شده نمایش داده می شود.

مایکل بی با وجود داستان کلاسیک گونه علمی تخیلی فیلمش تبحر خود را در ساختن صحنه های اکشن به نمایش گذاشته است. نقطه قوت فیلم طراحی صحنه  خیره کننده  آن است . فیلم های مایکل بی اغلب زمان نمایش طولانی داشته اند و جزیره نیز از این قاعده مستثنی نیست . بی هم اکنون سرگرم کار بر روی نسخه سینمایی سریال موفق Untitled Transformers Film است که قرار است در سال ٢٠٠٦ به نمایش در آید.

 

2-Red Eye سرخ چشم Red Eye

کارگردان: وس کریون.فیلمنامه: کارل الزورث بر اساس داستانی از دان فیوس و خودش.مدیر فیلمبرداری: رابرت دی. یئومان.تدوین: استوارت لوی، پاتریک لوسیه.موسیقی: مارکو بلترامی، تام مسمر.طراح صحنه: بروس آلن میلر.بازیگران: ریچل مک ادامز(لیزا ریزرت)، کیلیان مورفی(جکسن ریپنر)، برایان کاکس(پدر)،جایما میز(سینتیا).٨٥ دقیقه . محصول٢٠٠٥ امریکا.

لیزا ریزت که از سفر با هواپیما نفرت دارد، بعد از شرکت در مراسم تدفین مادربزرگش مجبور می شود برای بازگشت به میامی سوار هواپیما شود. در رستوران فرودگاه با جوانی خوش سیما به نام جکسن آشنا می شود و در داخل هواپیما نیز تصادفاً صندلی های شان کنار هم قرار می گیرد. لیزا این تصادف را به حساب خوش شانسی می گذارد، اما دقایقی پس از پرواز جکسن چهره واقعی خود را آشکار می کند. او و همکارانش قصد دارند تا یک مقام امنیتی بلند پایه را به قتل برسانند و از لیزا به عنوان مهره اصلی نقشه خود استفاده خواهند کرد. در صورتی که لیزا با آن ها همکاری نکند، پدرش توسط قاتلی حرفه ای کشته خواهد شد.

چرا باید دید؟

اگر وس کریون و فیلم هایش را می پسندید و عقیده دارید که وی استاد فیلم های ترسناک است، به نام های پشت دوربین اعتماد کنید. هر چند فیلم آخر استاد به نام نفرین شده که به تازگی بر پرده بود ، موجب دل سردی دوستدارانش شد،  از این رو وس کریون  در چرخشی هوشمندانه تغییر جهت داده و از گونه ترسناک به تریلر روی آورده است. بسیاری عقیده دارند که این تغییر مسیر تاثیر مثبتی بر طرفداران وی و کارنامه اش خواهد گذاشت. سرخ چشم با بودجه ٤٥ میلیون دلاری خود هر چند محصول گران قیمتی به نظر نمی رسد ، اما با فیلم Flightplan  جودی فاستر – که حوادث آن هم در هواپیما می گذرد-  در گیشه رقابت خواهد کرد. کارل الزورت سرخ چشم با الهام از فیلم اتاقک تلفن فیلمنامه را نوشته و سعی کرده تا با کنار هم قرار دادن قاتل و قربانی تنش مداومی خلق کند. تماشای چالش کریون در ژانر تریلر روانشناسی خالی از تفریح نیست.

 

3-Le Transporteur مامور انتقال ٢  Transporter2

کارگردان: لوئی لتریه.فیلمنامه: لوک بسون، رابرت مارک کیمن.مدیر فیلمبرداری: میچل آموندسن. تدوین: والتر مائوریو، کریستین لوکاس ناوارو، ونسان تابائیون.موسیقی: Replicant(آلکساندر آزاریا).طراح صحنه: مارک هرینگتون.بازیگران: جیسون استیتهم(فرانک مارتین)، ماتیو موداین(جک بیلینگز)، امبر واله تا(آدری بیلینگز)، جیسن فلمینگ(دیمیتری)،کیت دیوید(استاپلتون).٨٧ دقیقه . محصول٢٠٠٥ فرانسه، آمریکا.

فرانک مارتین، مامور سابق نیروی ویژه پلیس در شهر میامی ، شغل تازه ای به عنوان راننده نزد خانواده ثروتمندی به نام بیلینگز به دست آورده است. به نظر می رسد این شغل راحت و بی دردسر باشد، اما با ربودن پسر کوچک خانواده همه چیز به هم می ریزد.فرانک که قبلاً با آدری بیلینگز دوست بوده ، اکنون مظنون به دست داشتن در این آدم ربایی است. به همین علت برای پاک کردن نام خود مستقلاً دست به کار می شود. جک بیلینگز باج را پرداخت می کند و پسرش را پس می گیرد. اما در پشت پرده توطئه بزرگ تری نهفته است. آدم ربایان ویروس کشنده ای به پسر بچه تزریق کرده اند تا از طریق سرایت آن به پدر سرشناس خانواده، ابتدا او و سپس کلیه شرکت کنندگان یک سمینار را آلوده کنند. فرانک که به نقشه اصلی تبهکارن پی برده ، مجبور می شود خود به تنهایی علیه آنها دست به کار شود.

چرا باید دید؟

چیز زیادی درباره ترانسپورتر یا مامور انتقال دو نمی شود گفت، جز این که پیرنگ آن شباهت تمامی به فیلم مردی در آتش دارد و به نظر می رسد کفگیر استاد بسون هم به ته دیگ خورده است. با این حال کار لوئی لتریه در سرهم بندی این معجون هفت جوش ماهرانه است و نشان می دهد در آینده جزو کارگردان های اکشن کار مورد اطمینان تهیه کننده ها خواهد شد. نقطه قوت فیلم کاریزما جیسون استیهم است که این بار یکی از دوستانش  در فیلم های گای ریچی، جیسن فلمینگ، نیز در کنار وی ظاهر شده است. موفقیت فیلم های گنگستری بریتانیایی از اواخر دهه نود باعث شد تا نسل جدید بازیگران انگلیسی به فیلم های آمریکایی، به خصوص در گونه اکشن، راه پیدا کنند که در راس آنها جیسون استیهم و کلایو اوئن قرار دارند. به نظر می رسد ایده اصلی ساختن مامور انتقال یک و دو از مجموعه فیلم های کوتاهی که هشت کارگردان مشهور(جان فرانکن هایمر- کمین،آنگ لی- منتخب،وونگ کار وای- تعقیب، گای ریچی-ستاره،الخاندرو گونزالز ایناریتو- بشکه باروت، جان وو- گروگان، تونی اسکات- شیطان را بران،جو کارناهان- قلب)  تحت عنوان The Hire که برای تبلیغ اتومبیل های بی.ام. دبلیو در سال های ٢٠٠١ تا ٢٠٠٢ ساخته بودند گرفته شده است. کلایو اوئن در این مجموعه نقش راننده ای حرفه ای و خونسرد را بازی می کرد.

 

4-Trouble دردسر Trouble

کارگردان: هری کله ون.فیلمنامه: هری کله ون، ایزابل کودریه-کلایست، سوفی هیه، یان لا نوی،ژروک سال.مدیر فیلمبرداری: ونسان ماتیاس.تدوین: ماتیاس ورس.موسیقی: ژرژ وان دام.طراح صحنه: اوبر پولی.بازیگران: بنوآ ماژیمل(ماتیاس/توماس)، ناتاشا رژنیه(کلر)، ناتان لاکروا(پی یر کوچولو)،الیویه گومون(پدر)،پاتریک دوشان(مدیر یتیم خانه).٩٨ دقیقه. محصول ٢٠٠٥ فرانسه، بلژیک.

ماتیاس، عکاس ٢٧ ساله و همسرش کلر  به همراه پسر کوچک شان زندگی موفقی دارند. اما در زیر این ظاهر آرام بمبی در حال انفجار قرار دارد.ماتیاس که در شش سالگی یتیم شده، از کودکی خود چیزی به یاد ندارد،  تا این که یک روز پیدا شدن سرو کله برادری دوقلو که تا آن زمان از وجودش اطلاعی نداشته ، زندگی وی  را به هم می ریزد.

ماتیاس ناگهان خود را در آستانه حل بزرگ ترین رازهای  زندگیش، یعنی علت ترک اش توسط خانواده و این که چرا نمی تواند چیزی از آن دوران به یاد بیاورد، می یابد و امیدوار است که  شاید توماس بتواند به او جوابی بدهد.

توماس که شباهت زیادی به او دارد به زودی با همسر و پسر او رابطه عاطفی محکمی برقرار کرده و نقش حامی آنها را پیدا می کند. همین امر باعث می شود تا زندگی ماتیاس هر لحظه به فاجعه  نزدیک تر شود.

چرا باید دید؟

شباهت های آشکار فیلم با آثار دیوید کراننبرگ و مخصوصاً همتایان مرده/ دو نیمه سیب برای کسانی که این نوع فیلم ها را می پسندد ، دلیلی خوبی برای تماشای آن می تواند باشد. اما ویژگی های عمده فیلم که بر جذابیت آن می افزاید تفاوت های بنیادین آن با نمونه های هالیوودی است. کله ون از نام های مطرح سینمای امروز فرانسه است و سعی دارد تا از ورای داستانی به ظاهر معمولی کنکاشی جدی درباره حقیقت خیر و شر صورت دهد. اما این امر باعث نمی شود تا ضرباهنگ فیلم دچار افت شود ، به گونه ای که حتی پس از اتمام نمایش فیلم و خروج از سالن نیز نگرانی و هیجان تماشاگر را رها نمی کند. نقطه قوت فیلم بازی بنوآ ماژیمل در دو نقش اصلی است .

 

After the Sunset00 بعد از غروب After the Sunset

کارگردان: برت راتنر. فیلمنامه: پل زبیزوسکی، کریگ روزنبرگ. مدیر فیلمبرداری: دانته اسپینوتی. تدوین: مارک هلفریش. موسیقی: لالو شیفرین. طراح صحنه: جئوفری کیرکلند. بازیگران: پیرس برازنان(مکس بوردت)، سلما هایک(لولا کیریلو)، وودی هارلسون(استن لوید)، دان چیدل(هنری مور)، نائومی هریس(سوفی). ٩٧ دقیقه . محصول ٢٠٠٤ آمریکا.

مکس بوردت ، سلطان سارقین و همکار زیبایش لولا بعد از سرقتی بزرگ که آینده مادی آنها را تامین می کند، دست از کار کشیده و در جزایر باهاما ساکن شده اند. آن دو زندگی ساکت و آرامی را می گذرانند، اما استن مامور اف بی ای که هفت سال تمام به دنبال مکس بوده، باور ندارد که آن دو خود را بازنشسته کرده باشند. قرار است  الماس گران قیمتی در یک کشتی تفریحی در جزیره محل سکونت مکس  و لولا به نمایش گذاشته شود و استن می پندارد که آنها نقشه سرقت الماس را کشیده اند ، به جزیره می رود تا سرانجام به این تعقیب و گریز با دستگیر کردن مکس پایان بدهد.

چرا باید دید؟

با وجود شباهت های آشکار میان ماجرای تامس کراون  و پس از غروب ، که پیرس برازنان نقش اصلی هر دو  را ایفا می کند، تماشای این فیلم ٥٨ میلیون دلاری برت راتنر برای کسانی که از گرمای تابستان به ستوه آمده اند و هم چون قهرمانان فیلم نمی تواند با نسیم خنک سواحل باهاما از مشکلات روزمره بگریزند، خالی از فایده نیست.

برت راتنر متخصص فیلم های اکشن است و در مدت کوتاهی موفق شده تا از ساختن آثاری چون ساعت شلوغی با جکی چان  به فیلم های جنایی و تریلری چون اژدهای سرخ  و کار با بازیگرانی چون آنتونی هاپکینز برسد. اما قصه قدیمی و نخ نمای سارقی که می خواهد پس از آخرین دزدی خود را بازنشسته کند، مجال چندانی برای هنرنمایی به او نمی دهد. البته فروش فیلم آن قدر ارضا کننده بوده تا راتنر برای کراگردانی قسمت سوم مامورین ایکس انتخاب شود.

 

6-In Good Company در میان همکاران خوب In Good Company

کارگردان: پل ویتز.فیلمنامه: پل ویتز.مدیر فیلمبرداری: رمی آدفاراسیان.تدوین: مایرون کرستین.موسیقی: دیمین رایس، استیون تراسک.طراح صحنه: ویلیام آرنولد. بازیگران: دنیس کواید(دان فورمن)، تافر گریس(کارتر دوریه)، اسکارلت جوهانسون(الکس فورمن)، مارج هلگنبرگر(آن فورمن)، دیوید پیمر(مورتی).١٠٩ دقیقه . محصول ٢٠٠٤ امریکا.

دان فورمن در آستانه پنجاه سالگی ، مسئول بخش آگهی های یک مجله به نام اسپورتز آمریکا است. کارتر دوریه جوانی با استعداد و حریص که بزرگ ترین هدفش رسیدن به ریاست شرکت گلاب کام است، پس از اطلاع از خریداری مجله توسط شرکت گلاب کام شروع به توطئه برای گرفتن جای دان می کند. دان نیز که خود را در معرض اخراج و بیکاری به دست جوانی ٢٦ ساله می بیند، دچار بحران عصبی شده و روزهای سختی را می گذراند. با تصمیم مدیران شرکت مبنی بر کم کردن بودجه بخش آگهی و دستورافزایش درآمد این قسمت تا حد ٣٥ درصد ، دان و کارتر مجبور به همکاری با هم می شوند. اما اوضاع با خواستگاری کارتر از الکس  دختر دان پیچیده تر می شود.

چرا باید دید؟

اگر از داستان های عاشقانه ای که در محیط های کاری می گذرند، بله اشتباه نکردید فیلم هایی مثل آپارتمان، خوش تان می آید تماشای در میان همکاران خوب را از دست ندهید. مخصوصاً اگر نویسنده و کارگردانش به بیلی وایلدر ارادت داشته باشد و سعی کند حال و هوایی وایلدری به فیلمش بدهد. پل ویتز که فیلمهای شیرینی آمریکایی و درباره یک پسر را مشترکاً با برادرش کریس کارگردانی کرده بود، این بار به تنهایی فیلمنامه را نوشته و کارگردانی کرده است. یک کمدی/ درام درباره خانواده جایگزین و یک قصه پریان رویزیونیستی که زندگی روزمره آمریکایی و مردانگی را هدف گرفته است. در میان همکاران خوب فیلم سرگرم کننده و بی ضرری است که لحن تجاری بی تکلفی نیز دارد- با وجود پایان باورنکردنی اش – و نشان می دهد که ویتز از کمدی های هرزه درایانه فبلی اش فاصله گرفته است. تافر گریس برای بازی خوبش در اولین فیلم خود از National Board of Review جایزه گرفته است.

 

7-Outro Lado da Rua, O طرف دیگر خیابان Outro Lado da Rua, O

کارگردان: مارکوس برنستاین. فیلمنامه: مارکوس برنستاین، ملانی دیامانتاس.مدیر فیلمبرداری: توکا سیبرا. تدوین: مارچلو مورائس. موسیقی: گیلرمو برنستاین. طراح صحنه: بیا ژونکئه را.بازیگران: فرناندا مونته نگرو(رجینا)، پل کورتز(کامارگو)، میلنه پیزارو(سلیا)، لورا کاردوس(پاتولینا). ٩٨دقیقه . محصول ٢٠٠٤ برزیل، فرانسه.

جوایز: بهترین بازیگر اول و بهترین بازیگر نقش مکمل زن از جشنواره سینمای برزیل، بهترین فیلم لاتین از جشنواره ماردل پلاتا، جایزه ویژه از جشنواره سن سباستین، فیلم منتخب تماشاگران از جشنواره تولوز و بهترین بازیگر زن از جشنواره تریبکا.

رجینا ، بیوه ای اهل کوپاکابانا در یکی از پر رنگ و لعاب ترین شهرهای دنیا زندگی می کند، اما زندگی وی خالی از رنگ است. اطرافیانش او را دوست ندارند و تنها چیزی که رجینا را به زندگی وصل می کند، خبرچینی داوطلبانه اش برای اداره پلیس است. رجینا تمام روز با دوربین اطراف را می پایید و به اداره پلیس گزارش می دهد. یک شب در حال پاییدن کوچه ای که در آن زندگی می کند، با واقعه ای ترسناک روبرو می شود. در آن سوی خیابان و در منزل روبرویی اش قاضی بازنشسته ای زندگی می کند که همسرش را با آمپول به قتل می رساند. رجینا واقعه را به پلیس گزارش می دهد، اما گفته های قاضی و دلایل موجود بر مرگ طبیعی زن شهادت می دهند. اما رجینا که قانع نشده شروع به تعقیب قاضی و یک تحقیق شخصی درباره او می کند.

چرا باید دید؟

پنجره عقبی برزیلی و اولین تجربه کارگردانی مارکوس برنستاین ٣٢ ساله که قبلاً فیلمنامه ایستگاه مرکزی ، موفق ترین محصول سینمای برزیل را نوشته است. نقش اصلی فیلم را فرناندا مونته نگرو بازیگر اصلی ایستگاه مرکزی ایفا می کند. با توجه به اهمیت این فیلم به زودی نقدی بلند درباره آن خواهم نوشت.

 

8-Perro, El سگ  Perro, El

کارگردان: کارلوس سورین. فیلمنامه: سانتیاگو کالوری، سالوادور روزلی، کارلوس سورین.مدیر فیلمبرداری: هوگو کولس. تدوین: محمد راجید. موسیقی: نیکولاس سورین. طراح صحنه: مارگریتا ژوسید. بازیگران: خوآن ویله گاس(خوآن ویله گاس-کوکو)، والتر دونادو(والتر دونادو)، میکول استه وز(گارسیه لا)، پاسکوآل کوندیتو(پاسکوآۀ)، کلودینا فاتزینی(کلودیا). ٩٧دقیقه . محصول ٢٠٠٤ آرژانتین، اسپانیا.

کوکو که سی سال از عمرش را با کار کردن در پمپ بنزینی خلوت سپری کرده، در ٥٢ سالگی بیکار می شود. او به هر دری می زند و  سعی می کند با فروش چاقوی دستی زندگی خود را بگذراند. یک روز زن مسنی در ازای تعمیر اتومبیل اش سگ اصیلی به نام بومبون به او هدیه می کند. کوکو که از نگهداری سگ سر رشته ای ندارد، سعی می کند تا از شر او خلاص شود. اما پس از مدت کوتاهی با بومبون اخت شده و با برنده شدن سگ در یک مسابقه هم صاحب پول می شود و هم یک دوستی عمیق میان شان به وجود می آید.

چرا باید دید؟

فیلمی زیبا درباره دوستی انسان و حیوان و بهتر بگویم درباره دوستی . کارلوس سورین را با فیلم قبلی اش قصه های آرژانتینی /قصه های مینی مال شناختم . در ان فیلم نیز کارلوس قصه ای درباره مردی که به دنبال سگی گمشده می رفت، روایت کرده بود. اگر فیلم قبلی را ندیده اید، تماشای سگ بهترین فرصت برای آشنایی با فیلم های سورین و سینمای آرژانتین است. سورین این بار نیز موفق شده تا با بازیگران غیر حرفه ای شخصیت هایی واقعی وگرم خلق کند و قصه ظریف خود را به شکلی انسانی بپروراند. سگ برنده جایزه  فیپرشی از جشنواره سن سباستین شده است.

  9-Enduring Love

عشق ماندگار Enduring Love

کارگردان: راجر میچل. فیلمنامه: جو پنهال بر اساس داستانی از ایان مک اوون. مدیر فیلمبرداری: هریس زامبارلوکوس. تدوین: نیکلاس گاستر. موسیقی: جرمی سمز. طراح صحنه: جان پل کلی. بازیگران: دانیل کریگ(جو)، سامانتا مورتون(کلر)، بیل وستون(پدربزرگ)، لی شوارد(جان لوگان)، رایس ایفانس(جد)، بیل نیگی(رابین). ١٠١ دقیقه . محصول انگلستان.

جو و کلر در یک روز آفتابی برای پیک نیک به ییلاق می روند. در نزدیکی آنها پدر و پسری کوچک آماده می شوند تا بابالن کوچکی پرواز کنند. بالن تصادفاً پر از هوای گرم شده و پسربچه که به تنهایی  در سبد بالن قرار دارد، به دام افتاده و به آسمان می رود. جو و سه نفر از مردانی که در آن حوالی حضور دارند برای نجات پسر بچه وارد عمل می شوند.  اما به رغم تلاش های آن ها بالن بیشتر  اوج گرفته و یک نفر نیز به شکلی دلخراش جان خود را از دست می دهد. جو و کلر که بعد از این ماجرا دچار شوک روحی شده اند، به زودی درمی یابند که تنها کسانی نیستند که از این واقعه متاثر شده اند. جد یکی از شاهدان حادثه مرتباً به تعقیب جو می پردازد و زندگی آنها را به کابوس بدل می کند.

چرا باید دید؟

به جرات می توان گفت که عشق ماندگار یکی از زیباترین سکانس های افتتاحیه تاریخ سینما را دارد و به حق جایزه بهترین سکانس را از مراسم امپایر گرفته است. هیجان مداوم و ضرباهنگی که کارگردانش خلق می کند، لحظه ای افت نمی کند و همین ها برای تماشای یک فیلم در زمانه ما کافی است

راجر میچل را با ناتینگ هیل، مادر و تغییر مسیر می شناسیم، کسی که با هر بودجه ای و در هر ژانری کار کرده و توانایی های خود را به ثبوت رسانده است. از نظر تماتیک عشق ماندگار به فیلم قبلی اش تغییر مسیر –با شرکت بن افلک، ساموئل جکسون و سیدنی پولاک- شباهت بسیار دارد. یک حادثه باعث تغییر کل زندگی کسانی می شود که به نوعی با آن درگیر شده اند. اما این بار سخن از مسئولیت های حقوقی در قبال دیگران نیست، بلکه موضوع پیچیده تر و ابعادی انسانی تر دارد. ایان مک اوون که با نام مستعار جو پنهال فیلمنامه را نوشته ، نقشی نیز در فیلم بازی کرده است. او از نویسندگان مطرح امروز انگلستان است و کتاب عشق ماندگارش تا مدت ها در صدر فهرست کتب پر فروش قرار داشت. دانیل کریگ نیز که این اواخر او را در کیک چند لایه دیده بودیم برای بازی خوبش در این فیلم برنده جایزه بهترین بازیگر مرد از انجمن منتقدان فیلم لندن شده است.

 

10-Strings نخ ها  strings

کارگردان: آندراس رانو کلارلوند. نایا ماری ایدت، آندراس رانو کلارلون. مدیر فیلمبرداری: کیم هاتسن، یان وینکه. تدوین: لیف اکسل کیلدسن. موسیقی: یورگن لوریتسن. طراح صحنه: سون وایخمان. صداپیشگان: جیمز م کاوی(هال)، کاترین مک کورمیک(زیتا)، جولین گلوور(کاهرو)، درک جیکوبی(نزو)، ایان هارت(گارک)، کلر اسکینر(ژینا). ٨٨ دقیقه . محصول ٢٠٠٤  دانمارک، سوئد، نروژ، انگلستان.

شاهزاده هال تارا باخبر می شود که پدرش قربانی جنایتی شده و فرمانده مورد اطمینان او، اریتو را نزد خود می خواهد. آن دو به قصد گرفتن انتقام به راه می افتند و می پندارد مسبّبین این واقعه دشمنان ازلی  پادشاه ، قوم زریت، هستند. اما در واقع دشمنان اصلی او و امپراتوری در داخل قصر منزل کرده اند و رهبر شان گارل نام دارد که می کوشد خود را وفادار ترین شخص به پادشاه متوفی و هال نشان دهد. او در غیاب هال که می پندارد به دامان مرگ رفته، می کوشد تا قصر را زیر کنترل خود درآورد. از سوی دیگر هال و اریتو پس از گذراندن مشقت های بسیار در طول سفر ، به حقیقت ماجرا پی می برند، اما برای رسیدن به هدف خود باید هزینه هنگفتی بپردازند.

چرا باید دید؟

کمتر اتفاق می افتد که روی پرده سینما با انیمیشنی حماسی که با عروسک های خیمه شب بازی ساخته شده برخورد کنید. فیلمی به شدت جذاب از آندراس رانو کلارلوند کارگردانی ٣٤ ساله  دانمارکی که به نظر می رسد هم چون نمایشنامه ای شکسپیری درباره قدرت سرنوشت است. نخ ها به نظر من فیلمی درباره جبر و اختیار است آن هم در دنیایی که ساکنان آن هم چون عروسک های خیمه شب بازی هستند که نخ مهار شان در آسمان قرار دارد، مکانی که همه با آن مرتبط هستند. این که در چنین دنیایی انسان ها چقدر در اعمال خود مختارند سوالی بس مهم است، اما نخ ها به این سوال ازلی و ابدی از ورای رشته ای تراژیک از ماجراها، گرفتار شدن در چنگال دشمن و رهایی در دل قصه ای که محور آن خونخواهی است، پاسخی در خور اعتنا می دهد. تجربه تماشای فیلمی چنین ویژه را از دست ندهید.

 

نوشته شده توسط سینما در ساعت 18:21 | لینک  | 

18388329

 دختر فداکار/ سامری  Samaria/Samaritan Girl

نویسنده و کارگردان: کیم کی دوک. مدیر فیلمبرداری: سان سانگ جی، سانگ جی سئون. تدوین: کیم کی دوک. موسیقی:پارک جی، جی وونگ پارک. طراح صحنه: کیم کی دوک. بازیگران: یئو ریوم هان(جی یئونگ)، جی مین کواک(یئو جین)، ائول لی(یئونگ کی)، اوه یانگ(موسیقیدان). ٩٥ دقیقه. محصول ٢٠٠٤ کره جنوبی.

برنده خرس نقره ای از جشنواره فیلم برلین

یئوجین و جی یئونگ دو دختر نوجوان که با هم دوست هستند، آرزوی سفر به اروپا را در سر می پرورانند. آن دو برای جمع کردن پول و رسیدن به هدف خود به شکلی حساب شده شروع به خودفروشی می کنند. یئوجین از طریق اینترنت مشتریان میان سال و مسن را یافته و با آنها قرار و مدار می گذارد و جی یئونگ با آنها می خوابد. تا این که یک روز جی یئونگ برای فرار از چنگ پلیس خود را از پنجره ای به پایین پرتاب کرده و به شکل مرگباری زخمی می شود. در بیمارستان از یئوجین می خواهد تا یکی از مشتریان او را که عاشق اش شده، نزد او بیاورد. یئوجین نزد مشتری می رود و او را در ازای همخوابگی راضی به رفتن نزد جی یئونگ می کند. ولی جی یئونگ قبل از رسیدن آنها می میرد و یئوجین تصمیم می گیرد تا حرفه او را دنبال کند. او شروع به تماس گرفتن با مشتریان دوستش می کند و پس از همخوابگی با آنها پولی را که قبلاً پرداخت کرده بودند، به آنان بازمی گرداند. اما پدر یئوجین که کارآگاه پلیس و همواره در تعقیب فواحش خردسال است، به شغل دخترش پی می برد و شروع به انتقام گرفتن از مشتریان او می کند.

 

گذران زندگی یا تراژدی نسل ما

 

عیسی برای رفتن به جلیل، لازم بود از سامره بگذرد. سر راه، به چاه یعقوب رسید. خسته از رنج سفر و تشنه از گرمای آفتاب، کنار چاه نشست.

در همین وقت، یکی از زنان سامری سر چاه آمد تا آب بکشد. عیسی از وی آب خواست.زن تعجب کرد که یک یهودی از او آب طلب می کند. زیرا یهودیان با تنفری که از سامریان داشتند با آنان سخن نمی گفتند و زن این را به عیسی گوشزد کرد.

عیسی یه او گفت:" اگر می دانستی که خدا چه هدیه ارزنده ای می خواهد به تو بدهد و اگر می دانستی من کیستم، آن گاه از من آب زندگانی طلب می کردی".

زن گفت" خواهش می کنم قدری از این آب به من بدهید".

عیسی گفت :"برو و شوهرت را بیاور".

زن پاسخ داد:" شوهر ندارم".

عیسی فرمود:" راست گفتی. تا به حال با پنج مرد بوده ای و آن که اکنون با او زندگی می کنی ، شوهر تو نیست".

زن از او پرسید:" چرا شما یهودی ها اصرار دارید که فقط اورشلیم را محل پرستش خدا بدانید؟"

عیسی جواب داد:" زمانی می رسد که دیگر برای پرستش پدر، نه به اورشلیم و نه به جایی دیگر روی نخواهیم آورد. مهم نیست که ما خدا را کجا می پرستیم، مهم این است که چگونه او را پرستش می کنیم."

خلاصه شده از انجیل یوحنا

 

کیم کی دوک نام آشنایی برای ایرانیان نیست، جدا از این که وی از میانه دهه ١٩٩٠ شروع به فیلمسازی کرده و در واقع کارگردانی تازه کار محسوب می شود، بازتاب های منفی آثار او به علت وجود صحنه هایی مملو از خشونت گرافیکی و سکس؛ دلایل عمده ای  است که آثار او را در ایران غیر قابل نمایش می کند. اما نکته همین جاست که آیا آن چه او در فیلم هایش تصویر می کند ، بر انگیزاننده است یا خیر؟ و مقصود او از نشان دادن چنین صحنه هایی چیست ؟ و این که چرا با وجود چنین عکس العمل های منفی، فیلم های او هم اکنون به عنوان بهترین نمایندگان سینمای کره جنوبی در بسیاری جشنواره های بین المللی حضور دارند و خود وی یکی از فیلمسازانی است که منتقدان به آینده او امید بسته اند؟

برای کسانی که فیلمی از او به خصوص در دوره دوم فیلمسازی اش ، که با بهار، تابستان، پاییز، زمستان ... و بهار آغاز می شود ، دیده اند کیم کی دوک فیلمسازی است که نوعی به خصوص از اخلاقیات انسانی را تبلیغ می کند. اخلاقیاتی که به سرشت انسان بهای زیادی می دهد. دو فیلم آخر او،خانه خالی و سامری، که در یک سال و با فاصله زمانی اندکی ساخته شده اند، تا این لحظه کامل ترین مانیفست های او درباره این دیدگاه شخصی هستند. از چنین دیدگاهی خانه خالی فیلمی درباره راه های ایجاد ارتباط و درک متقابل بدون نیاز به کلام  و دختر فداکار یا سامری حکایتی از ایثار و رستگاری است. از سوی دیگر سامری حکایتی ثقیل درباره بلوغ ، روسپیان خردسال در شرق دور و راه های رسیدن به جان مایه هستی یا عشق است.

Samaria01 کیم کی دوک برای روایت سامری سه کاراکتر اصلی انتخاب و فیلم را نیز به سه قسمت تقسیم کرده است. قسمت اول  واسومیترا نام دارد و کارگردان خیلی زود معنای این نام و چرایی انتخابش را به شکلی واضح به نمایش می گذارد.

جی یئونگ که تن فروشی را برگزیده، نام واسومیترا را بر خود می گذارد، نام یک روسپی مقدس در اساطیر بودایی  که هر مردی با وی همخوابگی کند تبدیل به یک راهب بودایی مومن می شود. این فعل تمثیلی از اهدای هدف به زندگی مرد هاست و از دیدگاهی دیگر چشاندن لذت های دنیوی و شناساندن دنیای مادی به آنها تا دست به انتخاب بزنند. کم کم جی یئونگ به این نتیجه می رسد که هدف او فقط کسب پول برای تحقق بخشیدن به رویای خود نیست، بلکه شادی بخشیدن به دیگر انسان هاست و در واقع به این باور می رسد که نسخه تناسخ یافته واسومیترا روسپی بزگوار/الهه عشق است. کافی است او را با آنا کارینا در گذران زندگی گودار مقایسه کنید تا به مناعت طبع اش ایمان بیاورید، هر چند هر دو نفر هدفی مشابه و آرمانی همسان برای خود قائل هستند.

قسمت دوم سامری نام دارد و درباره یئو جین است . این بخش بر خلاف قسمت پیشین که نام خود را از اساطیر بودایی وام گرفته بود ، نام و تم خود را از داستان هایی مسیحی گرفته است. این انتخاب که به شکلی شایسته سایه خود را بر سر تمامی فیلم انداخته ، و نام فیلم نیز از همین بخش گرفته شده، نشان از دوپاره بودن کره جنوبی میان دو دین عمده دارد (پدر یئوجین کاتولیک است) و این که اساطیر این دو مذهب و باورهای آن به وحدتی عجیب در این منطقه جغرافیایی رسیده اند. کیم کی دوک در فیلم فراوان به باورها و اساطیر این دو مذهب عمده ارجاع می دهد. امروزه در فرهنگ اروپایی کلمه سامری برابر با فداکار و خیرخواه است و کی دوک نیز به شکلی دقیق روی این معنی متمرکز شده است. در این بخش یئو جین که از پا اندازی برای دوستش دچار عذاب روحی است، برای ارضای خاطر او ابتدا از بکارت خود ، هنگام راضی کردن یکی از مشتریان وی برای آمدن به بیمارستان، گذشت می کند و سپس خود از روی میل تبدیل به واسومیترا می شود. نگاهی به قصه سامری که در ابتدای مطلب آورده شده  و انجیل برنابا که صراحتاً از سامری به عنوان روسپی نام می برد یا نقش مریم مجدلیه در زندگی عیسی مسیح ، می تواند به درک این مفاهیم کمک کند. این که چرا او پول مشتریان سابق دوستش را پس می دهد و همزمان هم واسومیترا و هم سامری/فداکار می شود و شاید در قسمت سوم در بلوغ فکری پدرش نیز نقش سامری را بازی می کند. کسی که دوسنش را برای عشق اش به یکی از مشتریانش سرزنش کرده و بی رحم بودن دنیای کسب و کار را به وی گوشزد کرده بود،  اینک برای رهایی و رستگاری خود و دیگران، در نقطه ای بس مهم به تلفیقی قابل توجه از باورهای بودایی و مسیحی(اختصاصاً کاتولیک) تن می سپارد.

Samaria03 قسمت سوم سوناتا نام دارد و بر خلاف دو قسمت پیشین سرنخ زیادی برای ارتباط با قصه خود به تماشاگر نمی دهد. اما برای کسانی که با موسیقی کلاسیک آشنا هستند ، نشانه هایی اندک وجود دارد. در بخش اول و سوم یکی از Gymnopedia های اریک ساتی، آهنگساز فرانسوی  شنیده می شود که ملودی آشنایی است. در بخش اول پدر برای بیدار کردن دخترش گوشی دیسک من وی را روی گوشش گذاشته و این قطعه را پخش می کند و در قسمت سوم این بار در رویای دخترک برای خواباندن وی آن را پخش می کند. این دو صحنه نقشی کلیدی به این قطعه موسیقی می دهد. کلمه Gymnopedia از ترکیب Gymnos (برهنه) و Paidion (کودک) ساخته شده و به قطعات موسیقیایی گفته می شود که 650 سال قبل از میلاد مسیح اسپارتی ها هنگام هنرنمایی کودکان و نوجوانان ورزشکار یا رقص برهنه آنان می نواختند. این قطعه به وضعیت کلی دو دختر فیلم ، رابطه میان پدر و دختر و فحشای گسترده نوجوانان در کره اشاره ای واضح و مستقیم دارد.

کیم کی دوک در یکی از مصاحبه هایش  درباره روابط جنسی بین زن و مرد گفته بود که حتی اگر پولی در ازای رابطه جنسی میان یک زن و مرد رد و بدل نشود، باز آن را فحشاء می داند، اما به این موضوع هم یقین دارد که کشش جنسی میان دو جنس مخالف است که هم چون خیر و شر (یین و یانگ) به زندگی معنا و جهت می دهد. آن چه موتور محرکه فیلم دختر فداکار است، همین کشش و جذابیت موجود میان شخصیت هاست، چه در میان دو دختر و چه در میان یئوجین و پدرش. سامری قصه سفر روحی یئوجین است که در لحظاتی برای جهت دادن به آن با جی یئونگ و پدرش همراه می شود، اما در پایان فارغ از آن چه که این دو نفر برایش رقم زده اند،(در صحنه بازگشت از سر مزار مادر)زمانی که تلخ ترین حقیقت- تنهایی - را در وجود پدرش می یابد، هنگامی که برای اولین بار با قرار گرفتن پشت فرمان اتومبیل در میان گل ها به شکلی استعاری،  خود سکان هدایت زندگی اش را در دست می گیرد؛  به معنای حیات پی می برد و این تازه آغاز راه است. او آب (مایه زندگی) است که به خاک معنا(گل) می دهد، اما خود باید با تنهایی اش سر کند.

دختر فداکار به انحطاط اخلاقی جامعه را از دیدگاهی تازه  مورد بررسی قرار می دهد، هر چند از دیدگاه دراماتیک نتیجه این بررسی اندکی اغراق آمیز است. در طول قصه شاهد کارهای بسیار نادرست شخصیت ها از دیدگاه مذهب (جنایت، روسپیگری و خودکشی) هستیم، ولی موضوع فداکاری آن چنان ظریف در لابلای این حوادث تنیده و پرداخت شده ، که تماشاگر در پایان شخصیت ها را در انجام چنین رفتاری محقّ ارزیابی می کند. از نظر کیم کی دوک جنایت پدر، خوابیدن دختر برای دادن درس زندگی به مردها ویا تن فروشی در برابر دریافت پول  صرفاً راه هایی برای یافتن معنا و مفهوم زندگی است.

Samaria05 البته جی یئونگ نیز با وجود انتخاب خودفروشی، با دیگر جوانان معاصر خود فرق دارد، او حتی زمانی که از پنجره هتل خود را به بیرون پرتاب می کند، خنده بر لب دارد و یا زمانی که دوستش را آزرده می کند، بلافاصله از وی عذرخواهی می کند. آن چه نگاه او را به زندگی شکل می دهد، نگاه جبرگرایانه برگرفته شده  از دین نیست، بلکه عشق است. او توسط یئوجین برای این که عاشق یکی از مشتریانش شده، سرزنش می شود، چون وی معتقد است که واسومیترا با وجود معرفت بخشیدن به دیگران خود هرگز عشق را نشناخته بود. واسومیترا هرگز نام مشتریانش را نمی پرسید، چون می دانست که آشنایی(شناخت) مقدمه فهمیدن/ تفکر است و فهمیده شدن؛ و این اشارتی واضح از سوی کارگردان است به این که عشق از نظر او وجود احساسی جسمانی نیست، بلکه جذّابیتی است که از زیبایی متولد می شود و زیبایی واقعی همیشه با تفکر همراه است.

دنیا در طول دو دهه گذشته شاهد زایش و بالیدن نسلی بوده که زندگی سراسر اضطرابی را زیسته اند و برای رهایی از آن و دستیابی به موقعیتی والاتر- آرامش و امنیت در پناه قدرت و پول – دست به هر کاری زده اند. دختر فداکار درام که نه؛ تراژدی این نسل است و می خواهد جهتی به زندگی آنها بدهد. کیم کی دوک برای نیل به مقصود دست به سوی کتاب های دینی خاک گرفته در طبقات کتابخانه ها می کند و در روایتی امروزین به قصه ها و اساطیر آنها رنگی تازه و حتی معنایی دیگرگون و دنیوی می بخشد. او این کار را با هدف آشنایی نسل بی احساس و تفکر امروز با هزینه ای که برای آشنایی با خود و زندگی می پردازند - شاید استثمار جنسی- ، انجام می دهد. او به جان کلام هگل دست یافته است که می گوید فلسفه تاریخ زمانی شکل می گیرد که از فرو رفتن در طبیعت رها شود. بیایید با او همراه شویم.

 

1-kim مصاحبه با کیم کی دوک

زبان سرچشمه سوء تفاهم است

 

در یکی از مصاحبه های تان گفته بودید " که هر وقت چیزی را نمی فهمم برای درک آن یک فیلم درباره اش می سازم " ،  آیا همین دلیل باعث شده تا کارگردانی را انتخاب کنید؟ چطوری تصمیم گرفتید که فیلمساز بشوید؟

من به فیلمسازی به عنوان درک معنای زندگی و دوران آموزش نگاه می کنم. هر چقدر فیلم بیشتری بسازم، عمق سرشت انسان ها و شکوه آن را بیشتر می فهمم. خیلی کنجکاو و نگران فیلم های آینده هستم که چه چیز به من خواهند گفت. تصور می کنم معانی شان عوض شود، قطعاً یکسان نخواهند ماند، چون هر چه زمان بگذرد من هم عوض می شوم.

در فرانسه هنرهای زیبا خوانده اید و در جنوب فرانسه مدتی به نقاشی خیابانی اشتغال داشته اید، به نظر شما آموزش  نقاشی در کارگردانی شما چه تاثیری داشته است؟

هنر نقاشی را نباید فقط به شکل رنگ آمیزی دید. بعضی آدم ها به هنر نقاشی به چشم بازتاب دو بعدی جهان اطراف شان نگاه می کنند. اما برای من هر فکری برای خود جا و موجودیت پیدا می کند. در نقاشی انسان ، انعکاس سرشت خودش را در شکلی دیگرمی بیند. برای من نقاشی مالیدن رنگ روی کاغذ سفید نیست. بلکه رنگ آمیزی آن چیزی است که در زندگی واقعی جریان دارد. به همین علت نقاشی به تاثیر خودش در فیلم های من ادامه خواهد داد.

تاثیر نقاشی در فیلم های جزیره و بهار، تابستان،پائیز، زمستان...و بهار یا خانه خالی مشخص است. در مقابل فیلم هایی مثل دختر فداکار و آدم بد قرار دارند که اثری از این پیشینه در آنها دیده نمی شود و بیشتر از مکان ها یا فضا سازی روی شخصیت ها متمرکز شده اید. شما خودتان به چنین تقسیم بندی در کارنامه تان اعتقاد دارید؟

بله. بعضی فیلم هایم زیادی به مکان و بعضی از آن ها زیادی به شخصیت ها احتیاج دارند. با این حال فکر نمی کنم تقسیم بندی ساده ای باشد. کلاً فیلم هایم را برای به حقیقت در آوردن احساس های آنی ام می سازم. با این وجود می توانم بگویم که فیلم هایم را به سه دسته تقسیم می کنم: اول فیلم هایی که محور آن ها شخصیت است و پر از نماهای نزدیک مثلاً آدم بد، دومی فیلم هایی که به آدم ها به عنوان بخشی از طبیعت می پردازد و پر از پلان سکانس است مانند بهار، تابستان ... و آخرین دسته  فیلم هایی که برای نشان دادن انسان درون طبیعت و با نماهای عمومی گرفته ام ، به عنوان نمونه می توانم از نشانی ناشناس اشاره کنم.

 در  بهار، تابستان،پائیز، زمستان...و بهار شما را هنگام نقاشی دیدیم. هنوز به نقاشی ادامه می دهید؟

نه. فیلمسازی آن قدر وقتم را می گیرد که زمانی برای نقاشی کردن پیدا نمی کنم. به همین علت با کشیدن نقاشی هایی که داخل فیلم هایم از آن ها استفاده می کنم برای رفع این نیاز کوشش می کنم. البته می توانم بگویم که قاب فیلم هایم را مثل تابلوی نقاشی طراحی می کنم و مطمئنا اگر روزی برسد که نتوانم فیلم بسازم، دوباره شروع به نقاشی می کنم.

فیلم های تان را به شکل نیمه انتزاعی  ارزیابی می کنید. می شود توضیح بدهید برای شما دقیقاً این صفت به چه معنی است؟ این مشخصه را می توان برای همه فیلم های تان به کار برد؟

معنی آن به شکل کامل ترکیب حقیقت و خیال است. فکر نمی کنم همه فیلم هایم با این فرمول تطابق داشته باشد. نمی توانم  هیچ یک از فیلم هایم را صد در صد نیمه انتزاعی عنوان کنم. بگذارید مثالی بزنم، در میان فیلم هایم آدرس ناشناس و گارد ساحلی کمتر انتزاعی و جزیره و خانه خالی بسیار انتزاعی هستند..

coast guard01 در گارد ساحلی سرگذشت یک نگهبان را در منطقه مرزی کره شمالی و جنوبی روایت می کنید. فیلم شما درباره توهم تعادل قدرت در هر دو طرف مرز است که انسانیت را نابود می کند. فیلم به خاطر ساختار قوی و موضوع مدرن اش در جشنواره کارلو ویواری جایزه فیپرشی را گرفت، نظرتان درباره دوپاره شدن کره چیست؟

آمریکا نقش مهمی در دو نیمه شدن شبه جزیره کره داشته و از این رو وجود صلح میان دو کره، که می تواند آن را به کشوری تبدیل کنند که باعث هراس آمریکا می شود. توجه آمریکا به کره باعث فشار آوردن به مرزهای تخیل آدمی می شود. فکر می کنم هنوز حالتی بحرانی در کره حاکم است.

 از جشنواره ونیز که در آن با فیلم جزیره تماشاگران را حیرت زده کردید زمان زیادی نگذشته، به نظر می آید که در فیلم های آخرتان بیش از موضوع خشونت به آرامش درونی توجه نشان داده اید؟

بله. از بهار، تابستان، پاییز، زمستان...و بهار به این طرف تغییر کرده ام، دیگر خشم گذشته ام ناپدیدی شده و در حال حاضر بیشتر برای درک انسان ها و جامعه تلاش می کنم. نمی دانم این وضعیت روحی چقدر دوام خواهد آورد، ولی این طور تصور می کنم که یک دوره فیلم هایی با مضمون آرامش درونی خواهم ساخت و مغزم را با فکر کردن درباره احساس میان درک صحیح و غلط خسته خواهم کرد.

شما یک دوره خودتان را به عنوان سازنده فیلم های چریکی ، فیلم هایی با بودجه بسیار کم و روزهای اندک فیلمبرداری، معرفی کردید. در فیلم های این دوره روی اختلافات طبقاتی و اقتصادی متمرکز شدید. فکر می کنید این تم ها با روش فیلمسازی تان ارتباطی دارد؟

از دوره کودکی شروع به کار کردم و عموماً زندگی ام را با پول کم اداره کرده ام.بهتر است بگویم که همیشه به صرفه جویی اهمیت می دادم. پدرم همواره می گفت که انسان ها در طول عمرشان باید به کار کردن ادامه بدهند و صرفه جویی را هم فراموش نکنند. به توصیه های او عمل کردم و در نهایت تبدیل به روش زندگی ام شد. به همین دلیل در مدت کم و بودجه اندک کار کردن برای من مشکل نیست. در کشورم هم عموماً با قرار داشتن در جریان اصلی فیلمسازی و یا خارج از آن بودن مورد قضاوت قرار می گیرم. دوست ندارم فیلم هایم فقط از این جهت مورد ارزیابی قرار بگیرند.

بعد از فیلم دختر فداکار که فیلمی رئالیستی با فیلمنامه ای سنگین بود به سراغ فیلم خانه خالی رفته اید که فیلمی است که خیال و واقعیت را در هم آمیخته و قسمت های سورئال هم دارد. با وجودی که هر دو فیلم با فاصله ای کوتاه ساخته شده اند، این تفاوت های بنیادی را چگونه توضیح می دهید؟

نمی توانم این تغییر را توضیح بدهم. در کره جنوبی منتقدان به شکل طنزآمیزی ادعا می کنند که همه فیلم های من یک شکل هستند. من با این دید به شدت مخالفم. با گذشت سال ها، احساس می کنم بیشتر در خلاء راه رفته ام. درست مثل این که مغزم خالی می شود. خوشبخت نشده ام، اما بدبخت هم نیستم. مثل این که در زندگی هیچ چیز اهمیتی نداشته باشد. هیچ چیز توجهم را جلب نمی کند. تغییر خودم را فقط این طوری می توانم توضیح بدهم.

 در بهار، تابستان، پائیز و زمستان... و بهار از بودیسم بحث می کنید و در دختر فداکار به مسیحیت ارجاع می دهید. موضوع دین در فیلم های تان چگونه تحت تاثیر قرار می گیرد؟

برای من یک دین قطعی وجود ندارد. از نظر من ریاضیات ، علم، علوم سیاسی، اقتصاد و ادیان از حقیقت های یکسانی حرف می زنند و در اطراف واقعیت های یکسانی می چرخند.

ولی در کشورهای غربی فیلم های تان عموماً از دیدگاه دین مورد تحلیل قرار می گیرند و در این نقطه پای بودیسم و تصوف پیش کشیده می شود. البته همین نقدها و تحلیلها برای تماشاگر غربی چندان قابل فهم نیست. شما خودتان این چنین برخوردهایی را با فیلم های تان چطور ارزیابی می کنید؟

موقع ساختن فیلم به چگونگی درک تماشاگران غربی یا شرقی اهمیت چندانی نمی دهم و بیشتر فکرم را  روی تضادهای زندگیم متمرکز می کنم. بعضی وقت ها با عناصر اعتقادی  یا صوفی گرانه برخورد می کنم،  اما اینها نتیجه آن تضادها یا اضطراب هایی است که در زندگی چشیده ام. انسان ها در صورتی که  این موقعیت ها را زندگی کرده باشند، فیلم های مرا دوست خواهند داشت. بعضی از تماشاگران کره ای توانسته اند با فیلم های من  از این طریق ارتباط برقرار کنند. برای بعضی ها هم چنین ارتباطی ممکن نیست. تصور می کنم برای درک کامل  فیلم هایم ضروری است که  تماشاگران زندگی آدمی و سرشت انسان ها را خوب درک کرده باشند.

در انجیل از قوم سامری- که نامش را به فیلم داده- به عنوان کسانی که برای حفاظت از باورهای شان از تحول سرباز می زند؛ نام برده شده. این موضوع چه ارتباطی با فیلم شما دارد؟

نام فیلم با مفهوم انجیلی آن کاملاً برابر است. اما من معانی بیشتری از آن چه در انجیل هست به آن اضافه کرده ام.

در دختر فداکار قصه را از دیدگاه سه انسان متفاوت می بینیم. در پایان تماشاگر با هر سه شخصیت نزدیکی احساس کرده و به درک کامل آنها نزدیک کی شود. انتخاب این طرز روایت با این هدف بوده یا علت دیگری هم داشته؟

علت انتخاب این نوع روایت دقیقاً همان چیزی است که شما به آن اشاره کرده اید. چیزی که شما می بینید همخوابگی دختری جوان با افراد مسن در ازای پول است. می خواستم دیدگاه دختر و خانواده اش را همزمان نشان بدهم. می خواستم تماشاگر را هدایت کنم به این فکر که انسان ها همدیگر را درک خواهند کرد.

samaritan دختر فداکار به دلیل مضمون اش بسیاری را خشمگین خواهد کرد، می توانم بگویم با این فیلم به مبانی اعتقادی و اخلاقی جامعه حمله کرده اید؟

نمی توانم بگویم که در دختر فداکار به قراردادهای اخلاقی اجتماعی حمله کرده ام، بلکه سوال هایی متفاوت و نگاهی دیگر گون به اجتماع ارائه داده ام. البته گاهی از ارزش ها و معیارهای اخلاقی مورد قبول جامعه دور افتاده ام. احساس و درک خودم را در فیلم ها به زبان می آورم و از دیدگاهی دیگر سعی دارم از انسان ها بپرسم " آیا امکان دارد این اتفاق بیفتد؟". قدرت تخیل انسان ها بی حد و مرز است. من هم هر زمان به فکر چیزهای متفاوتی هستم و سعی می کنم در چارچوب باورهای خودم آن ها را در فیلم هایم رئالیزه کنم.

اغلب فیلم های شما دیالوگ زیادی ندارند، حتی بعضی وقت ها شخصیت های بدون کلام در آن ها جا می دهید، آیا با فیلم های پر دیالوگ یا دیالوگ محور مخالف هستید یا سینما را رسانه ای می دانید که باید از راه تصویر حرف بزند؟مثلاً در خانه خالی شخصیت های اصلی تا پایان فیلم یک کلمه هم حرف نمی زنند. چرا در فیلم های تان به افراد ساکت نقش می دهید؟

هر چقدر که زندگی کنید، ایمان تان به کلمات همان قدر کم می شود. گفت و گو آسان ترین راه برای تحریف احساسات     آدم هاست. برای همین من تصویر کردن رفتار و حرکات انسان ها را ترجیح می دهم. به نظر من بدن انسان بسیاری از حرف ها، افکار و احساساتش را به بیرون منعکس می کند، به همین دلیل چیزی را که کلمات به ما می دهند موهبتی اضافی می دانم. شخصیت هایم ترجیح می دهند صحبت نکنند و اکثرا سکوت کردن شان،  از اعتماد نکردن شان به کلمات و یا کافی دانستن آن چیزی ناشی می شود بدن شان بروز می دهد. آنها انسان هایی بدون احساس نیستند. برای من گریه کردن یا قهقهه زدن زیباترین کلمات هستند.

 شما سال ها در فرانسه زندگی کرده اید و زبان رایج را نمی دانستید، اما راهی برای برقراری ارتباط پیدا کردید. آیا همین امر باعث شده تا شخصیت های فیلم های تان نیز بدون نیاز به زبان با همدیگر ارتباط برقرار کنند؟

بله. حق با شماست. در فرانسه و دیگر کشورهای اروپایی مدت زیادی زندگی کرده ام و تفاوت های زبان بدن را بررسی کردم. با این روش توانستم ارتباط برقرار کنم. با این روش تفاوت های فرهنگی میان شرق و غرب را منعکس می کنم. به همین دلیل فیلم هایم تماشاگر غربی را تخت تاثیر قرار می دهد.

فیلم های زیادی وجود دارند که زمان زیادی صرف مراحل تولید و پس از تولید شان می کنند، ولی شما خانه خالی را در شانزده روز فیلمبرداری و در ده روز تدوین کردید. چطور موفق شدید این قدر سریع کار کنید؟

فکر کنم از دیدگاه کار با دوربین و تکنیک های فیلمبرداری هنوز انتظارات یک آماتور را دارم. تصاویر بدون تروکاژ را دوست دارم. در زمینه تبدیل صحنه ها با استفاده از حرکت دوربین و نور به صورتی افسون کننده هیچ مهارتی ندارم.جدا از بی استعداد بودن در خلق صحنه های پر زرق و برق یا تمرکز روی بازی هنرپیشه ، موضوع دیگری هم هست؛ من از ساده ترین ویژگی های دوربین و میکروفون می توانم استفاده کنم. به خاطر استفاده نکردن از دستگاه های پیچیده زمان زیادی به دست می آورم. بازیگران هم روی ریتم فیلم و شخصیت ها متمرکز می شوند. جدول زمانی فیلمبرداری را بسته به بودجه محدود فیلم تنظیم می کنم. فقط روی تم های اصلی فیلم متمرکز می شوم. گروه فنی از این کار من چندان خشنود نمی شود و مشکلاتی به وجود می آید، اما با گذشت زمان شروع به درک من می کنند. فیلمبرداری کردن به ترتیب فیلمنامه را دوست دارم. اگر باران ببارد فیلمنامه را عوض می کنم به طوری که در یک روز بارانی اتفاق بیفتد و به فیلمبرداری ادامه می دهم.

Bin jip01 سه فیلم آخر را خودتان تدوین کرده اید، دلیل این کار چیست؟

چون دیگر از سر وکله زدن با گروه تدوین حوصله ام سر رفته بود. گروه تدوین موقع فیلمبرداری حضور ندارد و فیلم را فقط از دیدگاه فنی جمع و جور می کنند. اما من موقع کارگردانی آن نماها را با تمامی احساسم می سازم. پس به این نتیجه رسیدم که اگر تدوین را خودم انجام دهم،می توانم در مجموع یک فیلم احساسی تر و ظریف تر بسازم.

کسب هم زمان جایزه بهترین کارگردانی از جشنواره برلین و ونیز بسیار نادر است و حتی شاید اولین بار باشد که چنین اتفاقی می افتد. در سال های اخیر در شکل کلی سینمای کره و در شکل اختصاصی آن فیلم های شما توانسته توجه خیلی ها را به خودش جلب کند. به عنوان جزیی از سینمای کره این واقعه را چطور ارزیابی می کنید؟

دقیقاً نمیدانم جواب شما را چطور بدهم، چون همان طوری که گفتید من هم جزیی از این سینما هستم. قطعاً فردی خارج از این حیطه و بی طرف بهتر از من می تواند این موضوع را حلاجی کند.گرفتن جایزه برای من بسیار باعث خوشحالی است، ولی اگر راستش را بخواهید، گرفتن جایزه در یک سال از دو جشنواره مهم را انتظار نداشتم. فکر می کنم از این به بعد باید فیلم های بهتری بسازم. البته باز هم هدف اصلی من گرفتن جایزه نیست، من موقع ساختن فیلم به ندای قلبی خودم گوش می دهم. این اواخر جشنواره بین المللی پوسان که در کره برگزار می شود باعث شده تا سینمای کشورم مورد توجه دنیا قرار بگیرد. در این جشنواره زمینه ای فراهم شد تا فیلم های کره ای توسط آدم هایی از دیگر کشورها دیده بشود و ما هم با کارگردان های خارجی ارتباط برقرار کنیم. این جشنواره امکاناتی فراهم کرد تا فیلم های من به جشنواره های خارجی هم راه پیدا کند و در نتیجه در بخش مسابقه شرکت کند و جوایزی هم به دست بیاورد. تصور می کنم در سال های آتی فیلم های بیشتری از سینمای کره به جشنواره های بین المللی دعوت بشوند.

سه فیلم آخر شما در جشنواره های بین المللی جوایز زیادی به دست آورده اند. این موفقیت را چطور توضیح می دهید؟

تصور می کنم تجربیاتم به عنوان یک نقاش، یک ملوان و یک کارگر کارخانه در این زمینه به من کمک بسیاری کرده است.

untitled بعضی از فیلم های تان در کره جنوبی از طرف زنان و به خصوص فمینیست ها با عکس العمل های منفی روبرو شده، به نظرم دلیل این کار قرار گرفتن زنان فیلم در موقعیت هایی خطیر بوده که خشونت و جنسیت را با هم پیوند داده اید، از طرف دیگر در خانه خالی زن خانه داری وجود دارد که مورد خشونت قرار می گیرد و برای فرار از این موقعیت تلاش می کند؛ در این باره چی فکر می کنید؟

فکر نمی کنم عکس العمل منفی از طرف فمینیست ها دریافت کرده باشم. به نظر من مشکل اساسی در سنجش فیلم های من با معیارهای سنتی سینمای کره قرار دارد و این که زمان کافی برای درک این فیلم ها در اختیارشان گذاشته نشده است. من حتی باور ندارم که در کره فمینیست به مفهوم واقعی آن وجود داشته باشد و به نظر من دلیل بد فهمیده شدن فیلم های من تفاوت های اساسی است که با دیگر محصولات سینمایی کره دارند و در نتیجه با نوع داروی رایج هم خوانی ندارند. در جامعه کره زنان تلخی های بسیاری را متحمل شده اند و فیلم های من روی این موضوع متمرکز شده اند. آرزو می کنم که یک روز با فیلم های من بدون پیشداوری و برخوردهای خصمانه روبرو شده و معنای اصلی آن ها درک کنند.درک علت گرفتن این نقدها برایم سخت است. چون در فیلم های من فقط زن ها نیستند که در قربانی می شوند، مردها هم در موقعیت قربانی قرار دارند.

خشونت به عنوان یک عنصر مهم در فیلم های تان مرتّباً حضور دارد. در خانه خالی بین زن و شوهر و پلیس و فرد دستگیر شده خشونت دیده می شود. در دختر فداکار هم پدر یا هدف حمایت دست به خشونت می زند. در موقعیت های زیاد  و متفاوتی روی موضوع خشونت متمرکز شده اید، نظرتان در این باره چیست؟آیا موقعیت هایی مثل این را که کسی با هدف حمایت دست به خشونت می زند، را می پسندید؟

از خشونت متنفرم. هنگام کودکی و زمانی که ملوان بودم قربانی خشونت پدرم و مافوق هایم شدم. در واقع دنیای پیرامون ما به شکلی باورنکردنی سرشار از خشونت شده، انسان ها به واسطه خشونت با هم ارتباط برقرار می کنند. مردها با مردهای دیگر، گروه ها با گروه های دیگر، پیروان یک دین با پیروان دین دیگر و مردم یک کشور با مردم کشوری دیگر به واسطه خشونت  ارتباط برقرار می کنند. من برای نشان دادن تاثر خودم و این که عزادار این وضعیت هستم، فیلم می سازم.

نوشته شده توسط سینما در ساعت 18:17 | لینک  |