عملیات انتحاری در جهان امروز چیز تازه ای نیست. قرن بیستم ما از این کامیکازه ها بسیار به خود دیده است، اما در سه دهه پایانی قرن پیش این گونه عملیات تبدیل به پدیده ای شرقی، اسلامی، عربی و ایرانی و مایه هراس تمام دنیای متمدن شد. دیگر تنها اسرائیلی ها نبودند که خواب راحت از چشمان شان گریخته بود، انفجار برج های دوقلوی تجارت جهانی این پدیده شوم را تبدیل به بحث روز تمام رسانه ها کرد. دیگر انفجار یک اتوبوس حامل مردم بی گناه یا ساختمانی کوچک در تل آویو با میانگین سی کشته مطرح نبود، ابعاد فاجعه جهشی حیرت انگیز به خود گرفته بود.
پدیده انجام عملیات انتحاری لااقل در تاریخ ما سابقه ای طولانی دارد و حتی مورخین غربی نیز هنگام سخن گفتن از چنین وقایعی حسن صباح و فدائیان وی را فراموش نمی کنند. اعمال فرقه اسماعیلیه اگر در اصول و ایدئولوژی با القاعده و دیگر سازمان های مجری عملیات انتحاری فرق داشته باشد، در نحوه اجرا شباهتی تام به نوادگان خلف خود دارد. هنوز بعد از گذشت قرن ها مردان جوان را با وعده دستیابی به بهشت روانه کاری می کنند که کشتن و کشته شدن جز اصلی آن است. اما چرا؟
دنیا بعد از پایان جنگ دوم جهانی کم کم با فراموش کردن کامیکازه های ژاپنی داشت آرامش در خیابان ها را زیر دندان مزه مزه می کرد، که جنبش آزادی بخش فلسطین در سال ١٩٦٤ شروع به انجام عملیات چریکی علیه اسرائیلی ها کرد. کمتر از سه سال بعد ، زمانی که کرانه غربی و نوار غزه به اشغال اسرائیل در آمد، بار دیگر عملیات انتحاری چهره پلید خود را عیان کرد. مبارزان فلسطینی در دهه هفتاد با انجام عملیات انتحاری، هواپیما ربایی ها و گروگان گیری های متعدد توانستند به هدف اولیه خود، یعنی جلب توجه افکار عمومی دنیا به ظلمی که بر ملت شان روا داشته شده بود، نائل شوند. بگذریم از این که چنین کارهایی را با همکاری افرادی چون ایلیچ رامیرز سانچز معروف به کارلوس انجام دادند. کسی که به تروریستی حرفه ای و بین المللی و مزدور بیشتر شبیه بود تا مبارزی معتقد و لقب شغال که به راستی برازنده اش بود.( او تا همین امروز نیز محبوبیت خود را نزد بسیاری حفظ کرده و کتابی که به نام اسلام انقلابی نوشته در کشورهای اسلامی در رده کتب پر فروش قرار دارد).
در دهه هشتاد و نود میلادی عملیات انتحاری در خاورمیانه و به خصوص فلسطین و اسرائیل اوج گرفت. انجام دهندگان این عملیات دیگر لیلا خالد یا کارلوس نبودند، بلکه جوانانی بی نام و نشان بودند که برای رسیدن به بهشت آسمانی تصمیم به کشتن و کشته شدن گرفته بودند. این افراد بعد از مرگ تبدیل به اسطورهای مقاومت مردمی و سرمشق دیگران برای ادامه راه بودند. جنگ ایران و عراق نیز از این سرمشق ها زیاد به خود دید، اما هیچ کدام بخت آن را پیدا نکرد تا با تبلیغات دولتی تبدیل به حسین فهمیده بشود. در هیاهوی سیاستمداران و رهبرانی که حیات خود را در مرگ جوانان می دیدند، کمتر کسی به این فکر می افتاد که چرا باید یک جوان تنها سرمایه ارزشمند خود یعنی زندگی اش را چنین سهل از دست بدهد؟ آن چنان هاله قداستی اطراف این مردگان یا به زعم دروغ پردازان شهیدان، را فرا گرفته بود که هیچ کس جسارت آن را نداشت تا انگیزه واقعی و جدال درونی این انسانها را پیش از مرگ تصویر کند. تنها فیلمی که جرات آن را یافت تا در سال ١٩٩٩ نوری بر این پهنه تاریک بیندازد، تروریست ساخته سانتوش سیوان بود. قصه دختری جوان که به قصد انجام عملیاتی انتحاری عازم ماموریت می شود، اما در هنگام تهیه مقدمات کار با زندگی، عشق و انسان ها آشنا می شود. این فیلم که بر اساس ماجرای ترور راجیو گاندی ساخته شده بود، پایانی مبهم داشت و تماشاگر را با این سوال تنها می گذاشت که آیا دختر مرگ را انتخاب خواهد کرد یا زندگی را؟
دلیل عمده نپرداختن به این موضوع جدا از حساسیت برانگیز بودن آن ، سخت تر شدن یافتن تهیه کننده ای برای تولید یک فیلم سیاسی بود. امروزه ساختن فیلم های سیاسی کاری سهل نیست، چون نمی توان بچه ای خوب بود و خاطر همه گروه ها را ارضاء کرد. چون اگر قادر به مخالفت ایدئولوژیک با فیلم تان نباشند، ان را با شعارهای مخالفت با جنگ و خشونت تحریم خواهند کرد. مخصوصاً حالا که طرفداری از صلح و نامزد شدن برای سفیر حسن نیت سازمان ملل مختصص زیبارویان شده است. اما راه هایی هست تا هم انسان خوبی بود و هم فیلمسازی خوب و تماشاگران زیادی را هم جلب کرد و خوشحالم که بگویم هنوز آدم های جسور و هوشمندی وجود دارند که فیلم های سیاسی واقع گرایانه بسازند. هانی ابو اسد و اینک بهشت نمونه بارز این مدعاست.
اینک بهشت داستان دو جوان فلسطینی در آخرین چهل و هشت ساعت زندگی شان است. فیلم در نابلس می گذرد. روزی هم چون روزهای دیگر که زندگی اهالی به دلیل حملات هر روز اسرائیلی ها به نحی بند است. سعید و خالد دو دوست که از کودکی با هم بزرگ شده اند اوقات شان را با کار در یک تعمیرگاه ، نوشیدن چای و کشیدن قلیان می گذراند. به نظر نمی رسد که آنها از دلباختگان انتفاضه باشند. مخصوصاً سعید که بعد از آشنایی با سوها زندگی اش رنگی تازه به خود گرفته ، تا این که مردی برای شان خبر می آورد که برای انجام عملیاتی در تل آویو برگزیده شده اند. آن دو که آرزو داشته اند شهید شوند، مردن در کنار همدیگر – بهترین دوست خود – را برگزیده اند .
پس از آخرین دیدار با اعضای خانواده ، سعید به دیدن سوها می رود . سوها انسانی تحصیل کرده و میانه رو است و می خواهد بداند چرا سعید خواستار قطع رابطه ای در حال شکوفایی است . او هم دختر یک شهید است، اما چنین عملیاتی – حتی مبارزه مسلحانه - را نمی پسندد.
ابو اسد انتخاب راه های خشونت آمیز را نتیجه اشغال دراز مدت کرانه غربی می داند و برای حصول به این نتیجه زندگی روزمره اهالی نابلس و فقر و درماندگی آنها را به شکلی مستند گونه تصویر می کند. این عملیات حاصل خشم و انتقام است که استثمار دینی و رواج شهادت طلبی و موهوم پرستی انگیزه مادی و انسانی را از آن سلب کرده است. نشان دادن این وجه پنهان عملیات انتحاری کاری شجاعانه بوده و ابو اسد به خوبی توانسته پاسخی جانانه به سوال افرادی که نگران ادامه این عملیات ها هستند بدهد. هر کسی خواستار رسیدن به بهشت است ، اما بهشت من و شما با هم تفاوت بسیار دارد و نکته مهم این است: چه کسی چشم انداز این بهشت را برای ما ترسیم کرده است؟
ابو اسد بیننده را به بمب گذار شدن تشویق نمی کند، از تروریسم حمایت نمی کند. او فقط در تلاش است تا انگیزه این انسان ها در انجام چنین کاری را تصویر کند. ابو اسد برای این کار لحنی مستند گونه اختیار کرده، اما از پرداخت سینمایی و ایجاد تعلیق غفلت نکرده و عملاً فیلم را از میانه آن تبدیل به یک بمب ساعتی می کند که هر لحظه به انفجار نزدیک می شود و لاجرم بر تعلیق و هیجان فیلم می افزاید. به جرات می توان گفت که حاصل کار او در میان فیلمسازان سیاسی یک پله بالاتر از زد یا حکومت نظامی کوستا گاوراس می ایستد و این دستاورد کمی نیست. ابو اسد با وجود روایت داستان از دیدگاه دو قهرمان خود با نشان دادن خصلت های انسانی آنها به شکلی موشکافانه و حتی بی رحمانه سرشت آنها و کارشان را می کاود. این که چرا چنین آدم هایی به انجام این کار رغبت نشان می دهند سوال اصلی فیلم است. ابو اسد نشان می دهد که چنین کاری فرجام یک مغزشویی گسترده است. او برای تعادل بخشیدن به فیلم و آگاه ساختن تماشاگر یک شخصیت زن قدرتمند در دنیایی مردانه خلق می کند. سوها صدای مخالفتی انسانی و منطقی با تحجر مذهبی سعید و خالد است. او قلب این جهان بی قلب است، روح این جهان بی روح ... 
این صحنه جدا از ترسیم تفاوت های ذهنی دو نفر که ناشی از اختلاف طبقاتی و اجتماعی است به حقایقی اشاره می کند که از چشم بسیاری پنهان مانده است. راستی چرا آنها و نسل آنها دست به چنین کارهایی زده و می زنند؟ چرا حمله به مراکزی که منتشر کننده ظرافت های انسانی و زیبایی های روح صلح طلبانه بشری است در هنگامه رفتارهای انقلاب دستخوش حریق می شود؟ چرا کسی به اینها نمی گوید که اگر مارکس به دود شدن و به آسمان رفتن هر آن چه سخت و استوار است اشاره کرده ، مرادش آتش زدن نشانه های مادی یک تفکر نبوده، بلکه دگرگونی و نابودی افکار غلط را هدف گرفته بود.
دومی صحنه پایانی فیلم است، بعد از انفجار سیاهی و سکوت پرده را می پوشاند. در میانه فیلم هنگام بستن کمربند انفجاری جوان ها پرسیده بودند بعد از انفجار چه خواهد شد، آیا بلافاصله فرشتگانی برای بردن آنها به بهشت خواهند آمد؟ و پاسخ شنیده بود: مسلماً. اما ابو اسد به ما می گوید بهشتی در کار نیست، گول این وعده ها را نخورید. بهشت را فقط می توانید اینجا و امروز به دست خود بنا کنید. باقی هم چون درون واپسین کادر های فیلم سیاهی است و سکوت و خلاء...
به عنوان کسی که با نفس عملیات انتحاری با هر هدف و انگیزه ای مخالفم و آن را جنایتی علیه بشریت ارزیابی می کنم؛ از کلمات کلیشه ای ایثار و شهادت و عملیات استشهادی- شهادت طلبانه- که دو دهه است مورد سو استفاده سیاست مداران دین زده قرار گرفته و اسطوره های انقلابی مثل حسن فهمیده را خلق کرده و به خورد مردم می دهد منزجرم، اعلام می کنم دیدن اینک بهشت برای کسانی که آموزه های غلط و موهومات دینی چشمان شان را به روی زیبایی های زندگی بسته، یک امر واجب و بر فیلمسازان میهن ام ساختن چنین فیلم هایی در آینده کاری واجب تر است.
راستی چرا هیچ کس درباره نا آگاهی یک کودک یا نوجوان که هنوز طعم زندگی را نچشیده و خود را در پایان یک پروسه مغزشویی به مرگ تسلیم می کند، سخنی نمی گوید؟ آیا زمان قداست زدایی از این کلمات و اعمال نرسیده است؟ آیا زمان آن نرسیده که راه های صلح طلبانه تری برای تغییر جهان برگزینیم؟ آیا زمان دست شستن از بهشت های موهوم فرا نرسیده است؟ عجالتاً به احترام هانی ابو اسد کلاه از سر برمی گیرم. فیلم او فریاد صلح طلبی از منطقه ای است که هیچ کس انتظارش را ندارد، منطقه ای که امید آنجا را ترک کرده است.
خوب اینم آلبوم جدید Rammstein به نام Rosenrot برای طرفداران Rammstein (اول فایلی که دان لود کردید از حالت Zip در بیارید بعد واسه ی گوش دادن آهنگ از برنامه هایی استفاده کنید که بتونن پسوند ogg. رو بخونن یکی از این برنامه ها Jet Audio است)

01. Benzin
02. Mann Gegen Mann
03. Rosenrot
04. Spring
05. Wo Bist Du
06. Stirb Nicht Vor Mir Dont Die Before I Do ft.Sharleen Spiteri
07. Zerstoeren
08. Hilf Mir
09. Te Quiero Puta
10. Feuer Und Wasser
11. Ein Lied
کارگردان: رابرت شوانتکه. فیلمنامه: پیتر داولینگ، بیلی ری. موسیقی: جیمز هورنر. مدیر فیلمبرداری: فلورین بالهاوس. تدوین: تام نوبل. طراح صحنه: الک هاموند. بازیگران: جودی فاستر(کایل)، پیتر سارسگارد(کارسون)، شون بین(کاپیتان ریچ)، کیت بیهن(استفانی)، مایکل ایربای(عبید)، آصف کوهن(احمد). ٩٨ دقیقه. محصول ٢٠٠٥ امریکا.
مونیخ، آلمان. کایل پرات طراح هواپیما، که همسرش بر اثر سقوط از پشت بام فوت کرده ؛ قصد دارد تا جسد او را به آمریکا باز گرداند. او به همراه دختر کوچکش جولیا سوار هواپیمایی می شود که از طراحان آن به شمار می رود. دقایقی بعد از پرواز کایل به خواب می رود، اما زمانی که بیدار می شود اثری از دختر کوچکش نمی یابد. هراسان به خدمه و خلبان هواپیما مراجعه کرده و کمک می خواهد. بعد از جستجویی ظاهراً کامل ، کارسون مامور امنیت پرواز و کاپیتان ریچ به رفتار عصبی کایل مشکوک می شوند. آنها با بررسی لیست مسافران اعلام می کنند که دختر بچه ای سوار هواپیما نشده و کایل بر اثر مصرف دارو های عصبی دچار توهم شده است. کایل تمامی این ادعاها را رد می کند و قصد دارد تا هواپیمایی را که وجب به وجب می شناسد، به تنهایی بگردد. کایل با دیدن دو مسافر عرب، عبید و احمد، دچار این سوءظن می شود که قرار است هواپیما ربوده شود و دختر او توسط آنها گروگان گرفته شده است، ولی روند حوادث به زودی توطئه ای متفاوت را آشکار می کند.
چرا باید دید؟
رابرت شوانتکه کارگردان آلمانی - متولد ١٩٦٨- در وطن خود فیلمساز شناخته شده ای است و نقشه پرواز چهارمین فیلم او به شمار می رود. او با دومین فیلمش، خالکوبی، توانست نظر منتقدان را به خود جلب کند و جایزه ویژه جشنواره بین المللی فیلم های فانتزی و جایزه بزرگ جشنواره فیلم های فانتزی سوئد را به دست آورد. سومین فیلمش نیز جایزه تماشاگران جشنواره بایبراک را گرفت و تمامی اینها سبب شده تا تهیه کنندگان هالیوودی روی آخرین فیلم وی سرمایه گذاری کنند. فروش ٧٠ میلیون دلاری فیلم در اکران آمریکا نیز نشان دهنده این حسن انتخاب است.
اما فیلم ، روایت تازه ای از قصه کلاسیک مادری است که هر لحظه نگران گم شدن فرزند خویش است و این نگرانی برای کایل پرات این بار به شکل وحشتناکی به واقعیت پیوسته است. همه اصرار دارند که دخترش نیز در سانحه همراه شوهرش کشته شده، اما اطمینان وی به سلامت عقلانی خویش و دریافت نشانه ای کوچک به همراه عزمی راسخ سبب می شود تا در پایان دختر خود را بیابد. رابرت شوانتکه در اولین فیلم بین المللی یا بهتر بگویم آمریکایی خود موفق شده تا توانایی خود را در ایجاد تعلیق و هیجان در محیط بسته ای چون یک هواپیما به ثبوت برساند.
ظاهراً فیلمسازان آلمانی در کار با فضاهای بسته و ایجاد اتمسفری کلاستروفوبیک تخصص دارند، که نمونه بارز آن فیلم زیردریایی ولفگانگ پیترسون است. بازی جودی فاستر هر چند تاثیر گذار ، اما یادآور بازی و تم حمایت از دختر در فیلم قبلی او اتاق امن است. اما پایان فیلم بسیار اکشن تر و بیشتر برازنده فیلمی چون جان سخت است تا ماجرای مبارزه مادری هوشمند و شجاع برای نجات فرزند. نقشه پرواز در اکران امسال رقیب قدرتمندی به نام چشم سرخ داشت، که به دلیل روایت پالوده تر خود توانست سهم بیشتری از گیشه دریافت کرده و برنده این رقابت شود. همین اتفاق خبر از ماندگار شدن شوانتکه در هالیوود دارد و باید منتظر ماند و فیلم های بعدی وی را دید!
فیلم از پس لرزه های یازده سپتامبر نیز غافل نمانده و نا امنی پروازهای داخلی و بین المللی را با حضور عرب تبارها- و اصولاً اهالی خاورمیانه – به رخ می کشد. هر چند در پایان کایل از آنها به دلیل شک بی مورد خود عذر خواهی می کند، اما عذرخواهی کاپیتان ریچ و دیگران از وی که به شکلی اغراق آمیز قدرت مادرانگی او ستایش می کنند ، در جهت عکس این رفتار حرکت می کند. تماشای فیلم برای کسانی که خواستار هیجانی اصیل هستند و چالش با مایه های کلاستروفوبیک را می پسندند، تجربه ای لذت بخش خواهد بود که بازی های خوب فاستر وپیتر سارسگارد بر جذابیت آن می افزاید. مخصوصاً اگر بدانند شون بین و جودی فاستر خود از کسانی هستند که در زندگی واقعی از سوار شدن به هواپیما ترس دارند!
سفید بزرگ/سفیدی پهناور The Big White
کارگردان: مارک مایلود. فیلمنامه: کالین فرایسن. موسیقی: مارک مادرزباو. مدیر فیلمبرداری: جیمز گلنون. تدوین: جولیا مونرو. طراح صحنه: جان بیلینگتون. بازیگران: رابین ویلیامز(پل بارنل)، هالی هانتر(مارگرت بارنل)، جیووانی ریبیزی(تد)، وودی هارلسون(ریموند)، تیم بلیک نلسون(گری)، آلیسون لومان(تیفانی)، فرانک آدامسون(کارآگاه بویل). محصول ٢٠٠٥ آمریکا.
پل بارنل صاحب یک شرکت مسافرتی که با مشکلات مالی فراوانی روبروست و می خواهد تا همسر محبوب و خل وضعش را مداوا کند، ناچار به شرکت بیمه مراجعه کرده و خواستار گرفتن حق بیمه عمر برادرش ریموند می شود. ریموند چند سالی است که گم و گور شده و این بهانه خوبی است تا پل حق بیمه او را که بالغ بر یک میلیون دلار است تصاحب کند. اما در کانادا تا زمانی که جسدی وجود نداشته باشد، مرگ یک شخص محرز نمی شود و از این رو شرکت بیمه از پرداخت پول امتناع می کند. پل شبی هنگام بازگشت به منزل در کانتین زباله پشت دفترش جسدی می یابد که تبه کاران موقتاً در آنجا مخفی کرده اند. پل جسد را به محلی دور افتاده برده و کاری می کند تا حیوانات وحشی صورت جسد را بخورند. سپس با شناسایی جسد به عنوان برادرش تقاضای دریافت حق بیمه را می کند. ظاهراً همه چیز به خوبی پیش می رود، اما یک کارآگاه سمج بیمه به نام تد و تبهکارانی دست و پا چلفتی که به دنبال جسد گمشده می گردند همه چیز را به هم می ریزند. این آشفتگی با پیدا شدن ناگهانی ریموند به اوج می رسد، او نیز از حق بیمه خود سهمی می خواهد.
چرا باید دید؟
دوستداران فارگو با دیدن سفید بزرگ بلافاصله از شباهت های دو فیلم شگفت زده خواهند شد. اما در مقام مقایسه باید بگویم که دومی از وجوه کمدی بیشتری برخوردار است و به جرات می توانم بگویم که اندکی هوشمندانه تر نیز هست . سفید بزرگ را می توان به رده فیلم های کمدی جنایی تارانتینویی منتسب کرد و به راحتی از کنارش گذشت. اما حاصل کار مارک مایلود در اولین فیلم سینمایی اش بسیار فراتر از انتظارات ما از یک کارگردان تلویزیونی است. مایلود در کار با مایه چشم اندازهای برف گیر کانادا و سردی محیط که در وجود انسان ها نیز رخنه کرده ، بسیار سنجیده عمل کرده و کادرهای زیبایی خلق می کند. او در کار با مایه حرص و آز آدمی نیز بسیار خوب عمل کرده، ولی اگر انتظار دارید که شخصیت ها تنبیه بشوند فیلم را نبینید، چون در پایان تقریباً همه به آن چه که می خواستند می رسند. تد صاحب جسد واقعی ریموند می شوند و همه سهمی از پول نیز می برند. تمامی بازیگران فیلم که به دقت انتخاب شده اند در نقش های خود بسیار عالی ظاهر شده اند، اما ستاره های فیلم هالی هانتر و تیم بلیک نلسون هستند. اولی در نقش زنی که اختیار زبانش را ندارد و دومی که تبهکاری پخمه اما دوست داشتنی است.
بولت بوی/ عاشق اسلحه Bullet Boy
کارگردان: سائول دیب. فیلمنامه: سائول دیب، کاترین جانسون. موسیقی: Massive Attack . مدیر فیلمبرداری: مارسل زایسکایند. تدوین: ماساهیرو هیراکوبو، جان میستر. طراح صحنه: ملانی آلن. بازیگران: اشلی والترز(ریکی)، لوک فریزر(کرتیس)، کلر پرکینز(بورلی)، لئون بلیک(ویزدام)، کرتیس واکر(لئون)، شری مونیرا ساموئلز(شی). ٨٩ دقیقه. محصول ٢٠٠٤ انگلستان.
ریکی ١٨ ساله از مرکز بازپروری جوانان بزهکار آزاد می شود. او به جای بازگشت به خانه، جایی که مادرش یک مهمانی برایش ترتیب داده، با دوست نا آرامش ویزدام همراه می شود و به دیدار دوست دخترش شی می رود. فردای آن روز مادرش از اومی خواهد تا زندگی عادی را در پیش بگیرد و با یافتن شغلی مناسب سر و سامانی به وضعیت خود بدهد. اما در جریان گردشی با ویزدام و تصادف با اتومبیل اوباش محل، ناگزیر به درگیری با آنها می شوند. کورتیس برادر ١٢ ساله ریکی شیفته طرز زندگی اوست، اما هیچ کس از این دلبستگی راضی به نظر نمی رسد. ویزدام برای زهر چشم گرفتن از اوباش سگ محبوب سر دسته آنها را می کشد و او نیز به تلافی این عمل اتومبیل ویزدام را در هم می کوبد. غائله بالا می گیرد و ویزدام با اسلحه به سراغ اوباش می رود و در بازگشت اسلحه را به ریکی می سپارد. با یورش مامورین پلیس ریکی دستگیر می شود، اما خبری ا ز اسلحه نیست. چون کورتیس آن را در جایی امن پنهان کرده است. ریکی آزاد می شود، اما ویزدام به قتل رسیده و او نیز باید از شهر بگریزد تا به سرنوشت او گرفتار نشود...
چرا باید دید؟
سائول یا شائول دیب برای ما فیلمساز شناخته شده ای نیست. اما در انگلستان به عنوان یک مستند ساز مشهور- فرزند مایک دیب مستند ساز- نامی شناخته شده است. عاشق اسلحه یا با عنوان اصلی آن بولت بوی که از تیتر مقاله ای در هاکنی گازت گرفته شده، دومین فیلم داستانی اوست. سائول دیب بعد از سال ها مستند سازی اولین فیلم داستانی خود به نام پول راحت را دو سال قبل برای تلویزیون ساخت. بولت بوی که با استفاده از بازیگران غیر حرفه ای ساخته شده و اصالتی چشم گیر دارد؛ متکی بر تحقیق و مصاحبه های شخصی دیب با نوجوانان منطقه هاکنی است. فیلم درباره علاقه جوانان- به خصوص پسرها- به اسلحه و خرده فرهنگ کوته بینانه ای است که در اطراف آن شکل گرفته است. لحن واقع گرایانه و تلخ فیلم حاصل سال ها تجربه دیب در مستند سازی است و نشان می دهد که می توان به کارنامه وی در آینده به عنوان یکی از فیلمسازان قابل توجه انگلستان امید بست. بولت بوی صحنه های فکر شده و کمیابی دارد، از جمله ملاقات کرتیس با دوستش در بیمارستان که بر اثر شلیک تصادفی او زخمی شده است. دوستش با افتخار محل زخم را به او نشان می دهد کرتیس نیز به نظر می رسد از دیدن زخم احساس بدی ندارد. این فرهنگ فراموش شده اروپای قرن نوزدهم که هر مرد باید بر چهره اش جای زخمی به نشانه شجاعت داشته باشد ، متاسفانه در میان جوانان امروز بار دیگر طرفدارانی برای خود یافته است. استقبال بی نظیر منتقدان از اولین فیلم سینمایی وی نشان دهنده خلوص و پختگی کار دیب است و تماشای آن می تواند برای ساعت های متمادی بیننده را به تفکر درباره فرهنگ استفاده از سلاح و امنیت اجتماعی وا دارد.
Dominion: Prequel to the Exorcist
کارگردان: پل شرایدر. فیلمنامه: ویلیام ویشر جونیور، کالیب کار بر اساس داستان ویلیام پیتر بلاتی. موسیقی: آنجلو بادالامنتی، تره ور رابین. مدیر فیلمبرداری: ویتوریو استورارو. تدوین: تیم سیلانو. طراح صحنه: جان گریسمارک. بازیگران: استلان اسکارسگارد(پدر لنکستر مرین)، گابریل مان(پدر فرانسیس)، کلارا بلار(ریچل)، بیلی کرافورد(چه چه)،آنتوتن کمرلینگ(کسل)، جولین ویدهم(سرهنگ گرنویل).١١٧ دقیقه. محصول ٢٠٠٥ آمریکا.
سال ١٩٤٤، پدر لنکستر مرین کشیش منطقه ای در هلند، توسط سربازان نازی مجبور می شود تا از میان اهالی دستگیر شده شهر یکی را برای مردن انتخاب کند،، در غیر این صورت تمامی اهالی کشته خواهند شد. این تجربه تلخ باعث در هم شکستن روح وی و از میان رفتن ایمانش به خدا می شود. سه سال بعد مرین لباس روحانیت را از تن کنده و به عنوان باستان شناس در تورکانا- کنیای فعلی - از مستعمرات بریتانیا در شرق آفریقا سرگرم کار شده است. او قصد دارد تا یک کلیسای دوره بیزانس را از زیر خاک بیرون بیاورد. پدر فرانسیس ، کشیش جوان نیز که مسئول گزارش پیشرفت کار مرین به کلیسا است، مدرسه ای در دهکده به راه انداخته است. شبی مرین یکی از افراد بومی به نام چه چه را که شدیداً زخمی شده، یافته و به کلینک ریچل می برد. همزمان با پیشرفت حفاری مجسمه هایی در اطراف ساختمان کلیسای مدفون آشکار می شود که ترسم کننده جدال میان خیر و شر هستند. اهالی بومی دهکده اعتقاد دارند که اگر کلیسا از زیر خاک بیرون آورده شود، شیطان آزاد خواهد شد و به همین علت سعی دارند تا کلیسا را یک بار دیگر زیر خاک مدفون کنند. به همین علت تعدادی سرباز به فرماندهی سرهنگ گرنویل برای حفاظت از کلیسا به آنجا فرستاده می شود. هم زمان پدر فرانسیس کشف می کند که چه چه توسط روحی شیطانی تسخیر شده و تصمیم دارد تا مراسم جن گیری را در مورد او اجرا کند، اما مرین کار او را بیهوده می داند. چون سال ها قبل قدرت شیطان را به چشم دیده، ولی به زودی مجبور می شود تا بر خلاف میل خود برای مبارزه با شیطان اقدام کند.
چرا باید دید؟
وقتی ویلیلم پیتر بلاتی در دهه هفتاد اقدام به نوشتن قصه جن گیر کرد، هرگز به ذهن اش خطور نمی کرد که داستانش تبدیل به یک پدیده شود. اما فیلمی که ویلیام فریدکین از روی قصه وی کارگردانی کرد به سرعت نه فقط گیشه ها بلکه مغز طرفداران اوهام را نیز اسیر خود کرد. بودن در زمان و مکانی درست باعث شد که در سال های بعد فیلم هایی با مایه های شیطان پرستی و قدرت شیطان به نمایش در آید که سه گانه طالع نحس برجسته ترین آنها بود. در کمتر از یک دهه دو دنباله بر جن گیر ساخته شد ، که هنرپیشگان مشهوری چون ریچارد برتن و جورج سی اسکات در نقش های اصلی آن ظاهر شدند و فیلمسازانی چون جان بورمن – قسمت دوم به نام مرتد- و خود پیتر بلاتی – سومی- آنها را کارگردانی کردند. یکی دو سال قبل در سی سالگی این پدیده نیز نسخه اندکی طولانی تر آن با اصلاح رنگ و صدا به نمایش در آمد که بار دیگر پول زیادی نصیب تهیه کنندگانش کرد. اقبال مجدد فیلم های ترسناک و رواج محصولات سخیف باعث شد تا توجه تماشاگران و منتقدان به فیلم های جدی تر و خوش ساخت معطوف شود. همین رونق سبب شد تا سال قبل فیلم جن گیر: سرآغاز به کارگردانی رنی هارلین روانه پرده سینما ها شود. فیلم با عنوان فرعی جن گیر٤ به جای ادامه قصه و معاصر کردن آن اقدام به بازگشت به گذشته و کنکاش در زندگی کاراکتر کشیش مرین کرد که در قسمت اول بعد از انجام یک جن گیری موفق جان خود را برای نجات رگان مک نیل جن زده فدا می کند. فیلم با وجود بهره مند بودن از ٥٠ میلیون دلار بودجه در گیشه بیش از ٤١ میلیون دلار نصیب سازندگانش نکرد و اینک همین قصه با اندکی تغییر و با بودجه ای کمتر- ٣٠ میلیون دلار- توسط پل شرایدر در کمتر از یک سال با بازیگری یک سان- استلان اسکارسگارد- به نمایش در آمده است و به نظر نمی رسد با توجه به لو رفتن قصه شانس زیادی در گیشه داشته باشد. این پروژه سال ها قبل به جان فرانکن هایمر پیشنهاد شده بود که وی یک سال قبل از ساختن آن انصراف داد. سپس نام شرایدر به میان آمد، اما کمپانی تولید کننده به تصور این که حاصل کار او فیلمی سنگین با مایه های روانشناختی خواهد شد، پروژه را به رنی هارلین سپردند.
پل شرایدر فیلمنامه نویس تحسین شده- یاکوزا، راننده تاکسی، گاو خشمگین، آخرین وسوسه مسیح- و کارگردان موفقی است که به نظر می رسد دل مشغولی های شخصی اش در کار با مایه های ما بعد طبیعی او را به سوی ساختن این فیلم سوق داده است، اما از تبحر پیشین او در فیلم چندان خبری نیست. فیلم بسیار شبیه یک قصه کارآگاهی با مایه های متافیزیکی است، یک محصول نیمه هنری و نیمه ترسناک که در مقایسه با ساخته هارلین شاید به مذاق تماشاگر نوجوان اصلاً خوش نیاید. هر چند بیلی کرافورد ستاره پاپ نیز در نقش جوان تسخیر شده در آن حضور داشته باشد. ساخته شرایدر در مقایسه با نسخه هارلین دارای ظرافت های بیشتری است، مانند تاکید بر نژاد پرست بودن سرهنگ گرانویل و قدرتمند بودن باورهای شمنی در میان اهالی بومی تورکانا، اما این افزوده ها به کسالت بار شدن فیلم کمک کرده و سبب می شود تا کار بازیگران و حتی فیلمبرداری استورارو و موسیقی بادالامنتی هم چندان مورد توجه تماشاگر قرار نگیرد. حتی صحنه کلیدی انتخاب قربانی توسط مرین در آغاز فیلم در مقایسه با صحنه ای مشابه در انتخاب سوفی- آلن جی پاکولا- چیز زیادتری عرضه نمی کند ، اما این امید را در دل منتقد و تماشاگر زنده نگاه می دارد که شاید زمانی نه چندان دور در آینده شرایدر بار دیگر فیلمی به قدرت یقه آبی، هاردکور، میشیما و آرامش بیگانگان بسازد. هر چه باشد شکست او تماشایی تر از پیروزی نسبی هارلین است.
کارگردان: ژآن کلود لو ماره. فیلمنامه: ژآن کلود لو ماره، آنتونیو الیویاس. موسیقی: ایمیل ین چادویک، چیوک دماچی، فلکس. مدیر فیلمبرداری: گای لیونه. تدوین: کریس دبلیو. ویل. بازیگران: دیوید کاراداین(دریسکول)، گابریل کاسیوس(لینکلن)، آنتوون تانر(زین)، کنیا مور(مارا)، اد لاوتر(کراولی)، کلیفتون پاول(ویلوبی)، دیوید جیانا پولوس(ولورتون)، ایدالیس د لئون(کلانتر سانچز). ٨٥ دقیقه. محصول ٢٠٠٥ آمریکا.
لینکلن و زین مالون دو برادر سیاه پوست و یاغی قصد دارند نا آخرین سرقت خود را انجام دهند. آنها از چند یاغی معروف سیاه پوست – یک روسپی که با بستن دینامیت به کمرش دلیجان ها را لخت می کنند، یک راهب سابق و قماربازی که در سابق نقاش بوده – نیز دعوت می کنند تا به گروه آنها بپیوندند. آنها قصد دارند تا به بانک شهر کورازون در نیو مکزیکو دستبرد بزنند. هدف برادران از این کار گرفتن انتقام از دریسکول ارباب بی رحم شهر و صاحب بانک است، چون وی و پسرش در گذشته مزرعه آنها را به آتش کشیده و مادرشان را به قتل رسانده اند. گروه برای بررسی موقعیت بانک به شهر می روند. زین پس از جدالی لفظی با پسر دریسکول او را به قتل می رساند. دریسکول که به خشم آمده گروهی جایزه بگیر به سرگردگی ولورتون را خبر می کند تا آنها را از میان بردارد. برادران به شهر بازمی گردند تا بانک را غارت کنند، اما ولورتون و افرادش سر می رسند و کاری که به نظر سهل می آمد، پیچیده می شود. سارقان در بانک به دام می افتند و ظاهراً راه گریزی وجود ندارد...
چرا باید دید؟
یک وسترن مدرن سیاه پوستی با مایه های آبکی فمینیستی که تماشای آن برای طرفدارن این ژانر اصیل سینمای آمریکا خالی از تفریح نیست. فیلم در مقایسه با Gang of Roses ساخته قبلی لوماره که یک افتضاح واقعی بود، قابل تحمل تر است و به عنوان تجربه ای تازه ای در کار با موسیقی هیپ هاپ و رپ در گونه وسترن ارزش دارد تا وقت صرف تماشای آن کرد. کلکسیون عجیب و غریب دسته مالون که هر کدام مطابق کلیشه های رایج گذشته ای تلخ و خونین دارند و طبیعی است که صاحب انگیزه های شخصی برای انجام این سرقت باشند، دیدنی است. اما کار با تم برادری سیاه پوستان چشمگیر تر است و وابستگی این اقلیت با دیگر اقلیت ها- مثل لاتین ها- نیز از نظر دور نمانده. مانند رابطه عاشقانه لینکلن با کلانتر لاتینی که از ماتیک نقره ای هم استفاده می کند!!! و قرار است بر پیچیدگی قصه بیفزاید و اقدام انتحاری او را در برای نجات برادران مالون توجیه کند. این طرز تفکر باعث می شود که اقلیت ها نیز در کشیدن دیواری ضخیم به دور خود سهیم شوند و در نهایت مانند دسته یاغیان مالون در دایره تنگ قومی خود محصور بمانند. لوماره از بودجه مقتصدانه یک و نیم میلیون دلاری خود بسیار خوب استفاده کرده و به قول خود وسترنی تجدید نظر طلبانه ساخته است، اما باید دید این ساختارشکنی تا چه حد دوام در برابر نظر منتقدان و طرفداران گونه وسترن دوام خواهد آورد!
وسوسه خطرناک Peligrosa obsesión
کارگردان: رائول رودریگز پیلا. فیلمنامه: مارچلو فیگوئه راس، دانیل بوتی. موسیقی: دیه گو گریمبلات. مدیر فیلمبرداری: فلیکس مونتی. تدوین: پابلو ماری. طراح صحنه: گارسیلا فراگوگلیا. بازیگران: پابلو اچاری(خاویر لابات)، ماریانو مارتینز(تونی کورسینی)، کارول کاسترو(ماریانا)، آلخاندرو آوادا(سانتورو). ١٢٦ دقیقه. محصول ٢٠٠٥ آرژانتین.
خاویر، راننده ای آرژانتینی هنگام تحویل بسته ای در برزیل درگیر حادثه ای می شود که فرجام آن کشته شدن یک جوان است. تونی کورسینی جوانی خوش سیما و همه فن حریف به او کمک می کند تا از مهلکه بگریزد. آن دو که خود را تحت تعقیب پلیس یافته اند، با تهیه گذرنامه های جعلی از کشور خارج می شوند. در فرودگاه بوئنوس آیرس خاویر در ساک خود چند بسته هروئین می یابد. او که برای رهایی از شر هروئین ها قصد دارد تا آنها را در دست شویی فرودگاه معدوم کند، در آنجا با ماریانا آشنا می شود. در پی حمله پلیس برای دستگیری آن ها خاویر، تونی و ماریانا ناگزیر با هم همسفر می شوند. آنها به زودی خود را در مرکز توطئه ای بزرگ می یابند. پدر خاویر که مدیر یک شرکت بزرگ حمل و نقل است، بعد از حادثه ای که منجر به کشته شدن پسر کوچکش شده در کما فرو رفته و اداره شرکت به دست عموی خاویر افتاده و تبدیل به شبکه ای برای جابجایی مواد مخدر شده است. خاویر و دوستانش به زودی خود را در محاصره پلیس های فاسد و تبهکاران و پلیس های مبارزه با مواد مخدر می یابند ، چون همه به دنبال محموله ای بزرگ هستند که کمتر کسی از محل اختفای آن آگاه است.
چرا باید دید؟
اگر به دنبال اکشن می گردید بهتر از این گیرتان نخواهند آمد. یک ترکیب جاندار از فراری- متهم اشتباهی- و اسلحه مرگبار- زوج ناجور- که در چشم اندازهای زیبای ریو دو ژانیرو و بوئنوس آیرس فیلمبرداری شده است. دومین فیلم رودریگویز که هنرپیشگان مطرح سینمای برزیل و آرژانتین در آن بازی کرده اند و مخلوطی از سکانس های اکشن نفس گیر، خنده و سکس با پیرنگی پیچیده است که تا آخرین دقایق قدرت پیش گویی را از تماشاگر سلب می کند. تماشای فیلم برای کسانی که می پندارند ساختن اکشن های جذاب مختص آمریکایی هاست، تجربه دل نشین و ارضاء کننده ای خواهد بود.
نویسنده و کارگردان: گرگوری گیه راس. موسیقی: تام باتوی، فرانکو تورتورا. مدیر فیلمبرداری: آجایان وینسنت. تدوین: دیوید ام. کتز. طراح صحنه: نیک گودمن. بازیگران: لری کیسی(دیوید استون)، مارگرت کش(سارا)، تره ور مورفی(جک)، جورج فاستر(دیرک داگت)، ماتیو پولسون(اوئن)، دانیله کیرلین(زوئی).٩٠ دقیقه. محصول آمریکا.
دیوید در شرف ازدواج است و قصد دارد تا ماجراجویی را کنار بگذارد تا این که دوست قدیمی اش جک از راه می رسد و از او می خواهد تا برای آخرین بار به سفری ماجراجویانه بروند. هدف آنها رفتن به غار شانکالی در هندوستان، یکی از بزرگ ترین غارهای دنیاست. دیوید در هند به دوستان دیگرش و سارا محبوب پیشین خود می پیوندد و با کمک راهنمایی محلی وارد غار می شوند. در اولین شب اقامت آنها در غار یکی از اعضای گروه توسط موجودی ناشناخته مورد حمله قرار گرفته و کشته می شود. در جریان حمله انفجاری رخ داده و در ورودی غار بسته می شود. غار نوردان برای یافتن خروجی دیگری پا به اعماق غار می گذارند. در خارج از غار نیز آشنایان شان با کمک پلیس محلی در صدد یافتن راهی برای خارج کردن آنها از غار هستند. گروه در طول مسیر به لانه ای می رسد که تخم هایی جانوری غول آسا در آن قرار دارد. دیوید کشف می کند که موجود ناشناخته، هزارپایی غول پیکر است و قصد دارد تا همه اعضای گروه را از میان ببرد. آنها باید ضمن تلاش برای یافتن راه خروج خود را از حملات مرگ بار هزارپای غول پیکر نیز حفظ کنند، کاری که در آن محیط ناشناخته چندان هم آسان نیست.
چرا باید دید؟
امسال سال فیلم های غار نوردی است و هر کس به فراخور سلیقه و بودجه اش محصولی تولید کرده است. جدا از فیلم غار که در شماره پیشین معرفی شد و پر هزینه ترین و پر فروش ترین این دسته نیز بود و هزارپا که محصولی کم هزینه است، بریتانیایی ها نیز به کارگردانی نیل مارشال فیلم The Descent را روانه پرده کرده اند. سازندگان هر سه فیلم گروهی را روانه تاریکی ژرفای غارهای ناشناخته کرده و موجودی غریب را برای شکار آنها خلق کرده اند. فیلم سوم را هنوز ندیده ام، اما به جرات می توانم بگویم که چندان آش دهان سوزی نخواهد بود. اما هزارپا که باید درباره آن از لفظ فیلم های بدون هزینه تولید یاد کرد ، چون ٥٠٠ هزار دلار در هالیوود یک پنجم هزینه تبلیغات یک فیلم متعارف هم نیست. اما سازندگانش با همین پول توانسته اند تمامی کلیشه های این نوع را رعایت کنند، هر چند فیلم از جلوه های ویژه رایانه ای بی بهره است و به شکل ابتدایی هیولایش را خلق کرده است. مطابق معمول این گونه فیلم ها عظیم الجثه شدن هزارپا منشاء انسانی داشته و در نتیجه سهل انگاری در نگاه داری مواد سمی فاجعه ای رخ داده و چند انسان بی ارتباط با این ماجرا – و خوشگذران- هم باید عقوبت ببینند تا عبرت سایرین شود!
کارگردان فیلم نام شناخته شده ای نیست و نشان می دهد در کار با مایه های ابتدایی ترس بشر- تاریکی و تنهایی- هم چیزی در چنته ندارد و کارش به شدت یادآور فیلم های ارزان قیمت اکشن دهه هشتاد است. من شخصاً با دیدن هزارپای غول پیکر فیلم به یاد گودزیلا و رودان افتادم که جانواران ثابت فیلم های به ظاهر علمی تخیلی ژاپنی ها در دهه های هفتاد و هشتاد بودند. فیلم هایی که امروز برای خود طرفدارانی هم در میان منتقدان سینمایی ساده پسند پیدا کرده اند. بازیگران نا آشنای فیلم نیز جایی برای همذات پنداری باقی نگذاشته اند، اما تماشای فیلم به عنوان نمونه ای از سینمای بدون بودجه آمریکایی ، که خاستگاه کسانی چون رابرت رودریگوئز نیز بوده، خالی از فایده نیست.
Ginger Snaps: Unleashed
کارگردان: برت سالیوان. فیلمنامه: مگان مارتین بر اساس شخصیت های خلق شده توسط کارن والتون. موسیقی: کرت سوینگ همر. مدیر فیلمبرداری: هنری لس، گاوین اسمیت. تدوین: میشله کانروی. طراح صحنه: تاد چرنیاوسکی. بازیگران: امیلی پرکینز(بریجیت)، برندان فلچر(جرمی)، کاترین ایزابل(جینجر)، سوزان آدام(بارابارا)، جنت کیدر(آلیس)، کریس فاسبیندر(لوک)، تاتیانا ماسلینی(شبح). ٩٤ دقیقه. محصول ٢٠٠٥ کانادا.
خون بریجیت هم چون خواهرش جینجر آلوده شده و در حال تبدیل شدن به یک انسان گرگ نماست. او برای جلوگیری از این کار مرتب به خود زهری خاص را تزریق می کند و از سوی دیگر برای فرار از چنگ گرگی که خواستار همسری اوست، می کوشد. بعد از حادثه ای که منجر به مرگ یک کتابدار می شود، بریجیت در خیابان بیهوش شده و پلیس او را یافته و به یک کلینیک بیماران روانی منتقل می کنند. در آنجا با دختری معروف به شبح آشنا می شود و با کمک او از کلینیک می گریزد. آن دو به خانه متروکه مادربزرگ شبح پناه می گیرند. اما گرگ رد آنها را یافته و هر لحظه به آنجا نزدیک تر می شود. بریجیت که قصد ندارد تا با گرگ وصلت کند، نقشه ای طراحی می کند تا او را از پای دربیاورد. اما آلودگی خون وی هر لحظه بیشتر می شود و چهره اش شروع به عوض شدن می کند...
چرا باید دید؟
قسمت دوم جینجر اسنپز: سر آغاز که سال گذشته به نمایش در آمد و از شایعات چنین بر می آید که قسمت دوم با بودجه ای سه ونیم میلیون دلاری همزمان با قسمت پیشین فیلمبرداری شده است. تماشای فیلم برای طرفداران گونه ترسناک با مایه های علمی تخیلی تجربه تازه ای است. تاکنون ایده مسخ انسان و تغییر شکل او به صورت حیوانات مختلف دستمایه بسیاری از فیلم های با ارزش- مگس- و کم ارزش سینمایی بوده است. پر درآمدترین آنها مرد گرگ نمای آمریکایی بود که دنباله ای هم بر آن ساخته شد. جنیجر اسنپز که قسمت اول آن توانسته به فروش قابل توجهی دست یابد، نمونه بدیعی از گروه دوم است که سوژه نه چندان تازه اش را با انتخاب یک زن به عنوان محور قصه رنگی تازه بخشیده است. اما مشکل در انتخاب بازیگران است که هیچ کدام به دلیل چهره ناشناخته و حتی نچسب خود حسی را در تماشاگر بر نمی انگیزند و دریغ از یک جو همذات پنداری. با این حال برت سالیوان موفق می شود تا با تکیه بر فضا سازی معقول خود تماشاگر را تا پایان فیلم با خود همراه کند. فیلم در مقایسه با قسمت قبلی از قصه ضعیف تری برخوردار است و شخصیت شبح نیز ظاهراً برای پر کردن این خلاء به قصه افزوده شده است.
کارگردان: سیمون فلوز. فیلمنامه: مارتین ویلر. موسیقی: نیل آکری. مدیر فیلمبرداری: مایکل اسلویس. تدوین: کانت. طراح صحنه: کریستین نیکلسکو. بازیگران: وزلی اسنایپس(جک تالیور)، تامزین آوتوایت(کلی آندرس)، تومی کریستین(سروان سابو)، آدرین لوکیس(واندربرینک)، آدرین پینتی(گرافینی)،. ١٠١ دقیقه. محصول ٢٠٠٥ رومانی، سویس،انگلستان.
جک تالیور عضو پیشین نیروی دلتا تبدیل به سارقی بزرگ شده است. آخرین هدف او یک اتومبیل زره پوش حامل پول در بخارست است. اما در جریان سرقت ناگهان گروهی دیگر از راه رسیده و با کشتن اکثر افراد جک، حاصل سرقت را به تاراج می برد. جک موفق به فرار می شود و کیف دستی اسرار آمیزی را که گروه دوم به دنبال آن هستند را با خود می برد. در مسیر فرار مجبور می شود تا اتومبیل کلی آندرس مامور پلیس تصاحب کرده و خود او را نیز به نوعی گروگان بگیرد. جک پس از آزاد کردن کلی می کوشد تا دلیل حمله به گروه اش را دریافته و به محتویات کیف نیز پی ببرد. هم زمان پلیس رومانی، تبهکاران و کلی آندرس نیز به دنبال او هستند.
چرا باید دید؟
وزلی اسنایپس در کنار استیون سیگال و ژان کلود وندام از چهره های مطرح فیلم های اکشن دهه نود است که در سال های اخیر توانسته با حضور در فیلم هایی چون بلید طرفداران زیادی از طبقه نوجوان را مجذوب خود کند. اما او بازیگر قابلی نیز هست و توانسته در فیلم هایی چون طرفدار، تب جنگل و رابطه یک شبه بدرخشد. ولی سه فیلم آخر او – توقف ناپذیر، هفت ثانیه و علامت گذار- مستقیماً روی ویدئو پخش شده و رنگ پرده را به خود ندیده اند. این که کدام عامل باعث شده تا وزلی اسنایپس از اکشن پر خرجی چون بلید ٣ به درون فیلم های کم خرج اکشن پرتاب شود، بر من معلوم نیست. اما چیزی بدیهی در علاقه اکشن سازان به اروپای شرقی وجود دارد و آن گریز از مالیات و در نتیجه ارزان تمام کردن فیلم و از همه مهم تر استفاده از چشم اندازها و لوکیشن های تازه ای است که بعد از سقوط شوروی و اقمار سابقش در اختیار فیلمسازان قرار گرفته است. هم اکنون فیلم های اکشن زیادی در اروپای شرقی تولید می شوند و جای مافیای ایتالیایی را تبهکاران خشن روسی گرفته اند و خیابان های اغلب پایتخت های اروپای شرقی محل تعقیب و گریز مامورین رنگ و وارنگ با تبهکاران نوظهور شده است. هفت ثانیه نیز یکی از خیل همین فیلم هاست که ژان کلود وندام ابتدا برای بازی در نقش اول آن انتخاب شده بود، اما بعد از نپذیرفتن وی نقش به اسنایپس پیشنهاد شد. فیلم پیرنگ پیچیده ای ندارد و عاری از خطا هم نیست و بیشتر به ملغمه ای ناجور شبیه است که معلوم نیست که چه کسی چه چیزی را دزدیده؟-احتمالاً نویسنده فیلمنامه هم تا اواسط فیلم نمی دانسته بالاخره تابلوی دزدیده شده وان گوگ در فیلم واقعی است یا تقلبی!!!- چه کسی امکان دارد خائن باشد و این که چه کسی برای چه کسی کار می کند و نقش پلیس نظامی در این میان چیست؟ نیم ساعت اول فیلم بسیار شبیه خارج از دید استیون سادربرگ است، البته با تحرک بیشتر، اما ظرافت های روایی آن را ندارد. در عوض برای طرفداران اکشن، مخصوصاً صحنه های تعقیب و گریز سکانس های تماشایی تدارک دیده شده است.
کارگردان: مارکوس آدامز. فیلمنامه: جی. اس. کاردونه، اندی هرست. موسیقی: بری تیلر. مدیر فیلمبرداری: مایکل اسلویس. تدوین: ماساهیرو هیراکوبو. طراح صحنه: کریستین کوروین. بازیگران: وزلی اسنایپس( پینتر)، تیم ایبل(ستوان کارتر)، وارن دروسا(اورین)، سرژ سوریچ(آندری فلینتوف). ٩٥ دقیقه. محصول ٢٠٠٥ آمریکا.
شورشیان چچنی به فرماندهی ژنرال زیزم یک نیروگاه هسته ای روسیه را تسخیر و کارکنان آن را به گروگان گرفته اند. گروهی از کماندوهای زبده ارتش آمریکا ماموریت می یابند تا نیروگاه را بازپس گرفته و جان دانشمندان آمریکایی را نیز نجات دهند. در میان اعضای گروه، کماندویی ناجور معروف به پینتر وجود دارد که نقش اصلی را درعملیات ایفا می کند. او باید محل نیروگاه را بعد از آزاد کردن گروگان برای انجام حمله هوایی با وسایل پیشرفته علامت گذاری کند. اما با رسیدن به محل نیروگاه تمامی کماندوها به جز پینتر و دو نفر دیگر اسیر می شوند. پینتر تلاش می کند، تا آنها را نجات دهد و نیروگاه را نیز از میان ببرد. اما نقشه ژنرال زیزم پیچیده تر از اوست، وی قصد دارد تا با خالی نشان دادن نیروگاه و انفجارآن بحرانی بین المللی بیافریند و تنها کسی که می تواند جلوی او را بگیرد، پینتر است که باید در این موقعیت بر خلاف نقشه از قبل طراحی شده، از انفجار نیروگاه ممانعت کند.
چرا باید دید؟
دومین فیلم اسنایپس در سال جاری که نشان می دهد قرار شده وی جایگاه دلف لانگرن و استیون سیگال پا به سن گذاشته را در اکشن های کم خرج به خود اختصاص دهد. قصه فیلم روایتی نه چندان تازه از الگویی قدیمی یک مرد و یک اسلحه است و شباهت های زیادی به رمبو دارد. کارگردان فیلم نام آشنایی است که در سال های قبل با اوکتان و Long Time Dead موفق شده بود جایی در میان سازندگان تریلرهای ترسناک درجه دو برای خود دست و پا کند. سکانس بیمارستان متروکه نیز در فیلم از نشانه های ژانر ترسناک خالی نیست. تماشای فیلم برای کسانی که به گونه اکشن و وزلی اسنایپس علاقمند هستند خالی از فایده نیست، شاید آنها از انتساب پیرنگ مبهم آن به روابط روسیه و امریکا در زمان حال و جمهوری هایی که می تواند خطری برای صلح جهانی باشند، خوششان بیاید!
اين هفته فيلم انيميشنی جديد استديوی والت ديزنی به اسم 'جوجه کوچک' در سينماهای امريکا اکران شده است . داستان فيلم درباره يک جوجه خروس کوچک است که با شايع کردن اينکه موجودات فضائی از آسمان به زمين حمله کرده اند باعث ايجاد هراس و وحشت در بين حيوانات مزرعه می شود .
اين اولين فيلم انيميشن کامپيوتری است که ديزنی آنرا بدون همکاری کمپانی پيکسار توليد کرده است .
فيلم موفق شد در سه روز نخست اکرانش ۴۰ ميليون دلار فروش کند .

تاريخ انتشار : 9 سپتامبر 2005
استديو : Sony
کارگردان : Scott Derrickson
نويسنده : Scott Derrickson, Paul Harris Boardman
بازيگران : Laura Linney, Tom Wilkinson, Campbell Scott, Shohreh Aghdashloo, Jennifer Carpenter, Colm Feore
سايت رسمی : Exorcism of Emily Rose
نوع فيلم : درام ، ترسناک ، هيجانی
رده سنی : PG-13
مدت 119 دقيقه
خلاصه فیلم : اميلی رز دختر نوزده ساله دانشجويی است که در يکی از شبهای اقامت در خوابگاه يک روح شيطانی بزور وارد بدن او می شود . از فرداری آنروز رفتارهای عجيب و غريب و ترسناکی از اميلی سر می زند . در ادامه کشيشی به اسم پدر مور وارد ماجرا شده و تلاش می کند تا اين روح را از بدن اميلی خارج کند اما در جريان اين جن گيری اميلی جان خود را از دست می دهد . اکنون پدر مور متهم به قتل غير عمد اميلی می باشد و ارين برنر نيز وکيل مشهوری است که وکالت او را بر عهده می گيرد . مسئولين کلسيا از او می خواهند که مطابق پيشنهاد دادستان يک اعتراف مصلحتی کند تا مجازات سبکتری شامل حال او شود اما او با اين پيشنهاد مخالفت کرده و می کوشد تا زندگی اميلی را بطور کامل در دادگاه بيان نمايد .
دریافت تریلر



































